همه ی ایران سرای منست. مسایل این کشور به هم وابسته است، چرا که حاکمان یکسانی دارد و تصمیم گیران مشخص؛ که برای همه ی نقاط این کشور تصمیم می گیرند. این کشور؛ مسایل کلانی دارد که اگر آن ها حل شود مشکلات شهرستان ها هم حل می شود. توقع من اینست که مسائل را کلان تر ببینیم.
یک دنیا حرف دارم که اگر بگویم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.
آیا می ترسم که صریح درباره مسائل جامعه و سیاست صحبت کنم؟ جواب مثبت است!
ما سال هاست که می ترسیم. ما جوانان این مملکت سال هاست که سایه ی ترس را بر بالای سر خود احساس می کنیم و من هم این چنینم! من هم وبلاگ نویسی را شروع کردم که به عنوان یک جوان ایرانی به عنوان کسی که دلش برای این مملکت می سوزد نظراتم را بیان کنم. احساس می کنم که حرفی برای گفتن دارم. چرا که در متن این جامعه زندگی می کنم. چراکه سال هاست معلمم. به اندازه ی خودم در تاریخ و سیاست و جامعه شناسی مطالعه کرده ام دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی هستم و سال هاست که مسائل سیاسی اجتماعی این مملکت را تعقیب می کنم. پس می توانم نظر دهم! ولی می ترسم مطمئن باشید هیچ غرض و مرضی هم ندارم ولی احساس می کنم گوش شنوایی نیست. احساس می کنم با بدترین صورت جواب من داده می شود. چه می خواهم بگویم؟
می خواهم بگویم آقای خامنه ای! آقای احمدی نژاد! من به عنوان یک جوان ایرانی از و ضع خودم و دیگر جوانان این مملکت ناراضیم. آن ها مشکل دارند؛ مشکل مادی و روحی. خیلی ها احساس پوچی می کنند، احساس می کنند که سال ها درس خوانده اند اما برای هیچ! می بینند که موقعیت آن ها از آن همکلاسی تنبلشان بسیار بدترست؛ او نخواند، ولی آن ها خواندند، او همه چیز دارد، ولی آن ها چیزی ندارند! فقط اعصاب خرد و روانی افسرده برای آن ها باقی مانده است! می خواهم بگویم که آقای رئیس جمهور! این روش اداره ی مملکت نیست و فقط من نمی گویم خیلی از بزرگان نخبگان و روشنفکران این مملکت می گویند می دانی در جواب، چه می گویند؟ می گویند تو به رهبری و مسوولان این مملکت توهین کرده ای! می گویند تو شورشگری! ضد انقلابی! عامل بیگانه ای!
اما به خدا من عامل بیگانه نیستم. من حقوق بگیر سیا نیستم. من یکی از جوانان این مملکتم. من دلم به حال این مملکت می سوزد. من هیچ غرضی ندارم. من هیچ دشمنی با رهبری و احمدی نژاد و دیگر مسوولان ندارم. من یک ایرانیم. من حاضرم جانم را برای ایران بدهم. نه تنها من بلکه بسیاری از جوانان و دانشجویان روشنفکر ایران. ما اگر انتقاد می کنیم؛ دلمان می سوزد. هیچ پدر کشتگی با کسی نداریم. ما کیسه ای برای خود ندوخته ایم بلکه دقیقاً برعکس با کمترین امکانات داریم زندگی می کنیم. من معلم سال هاست که با حقوق اندکی خدمت می کنم، آیا دلسرد نشده ام؟ چرا، گاهی خسته شده ام، گاهی دلم گرفته، نه فقط من بلکه اکثر معلمان از وضعشان ناراضی هستند. ولی بارها به خود گفته ام که بچه های این دیار چه تقصیری دارند؟ آن ها چه گناهی کرده اند؟ مگر من ادعای باسوادی و فهمیدگی ندارم؟ چرا برای آن ها باید کم بگذارم و خدا شاهد است که کم هم نگذاشته ام و آن چه از دستم بر می آمده انجام داده ام و هیچ منتی هم نمی گذارم، وظیفه ام بوده برای وطنم این کار را کرده ام. بچه ها را مانند برادران خودم می بینم و حاضرم تا آخرین لحظه ی حیات برای آن ها کار کنم و نه تنها من بلکه خیلی از معلمان این دیار چنینند. اما این نافی آن نیست که بگویم آموزش و پرورش مشکل ندارد. آموزش و پرورش مشکلات بسیاری دارد و یکی از مهمترین مشکلات آن مادی است و تا آموزش و پرورش اصلاح نشود بسیاری از مشکلات حل نمی شود. این نافی آن نیست که بگویم آقای رئیس جمهور! پس کو عمل کردن به آن وعده ها؟! پس چه شد مبارزه با فساد و تبعیض؟!
اما خودت که می بینی بسیاری از روزنامه ها به خاطر انتقادات ملایمی بسته شدند؛ مثلاً: روزنامه ی شرق، چه چیز تندی را می نوشت که بسته شد؟! آیا دولت مهرورز تحمل آن را هم ندارد؟!
چو پرده دار می زند به شمشیر همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
باز این سوال مطرح می شود که آیا می ترسم؟ آری می ترسم با وجود این که نه دزدم نه مزدور بیگانه و نه مغرض! و این ترس است که باعث دروغ می شود، باعث ریا می شود، باعث از خود بیگانگی می شود، و باعث خیلی چیزهای دیگر.
سخن بسیار است برای این مملکت، جوانانش و ملتش دعا می کنم ببخشید که پریشان و باعجله نوشتم
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد
مصطفی صادقی وبلاگ وبراهه(با تلخیص)