تبليغاتX

صدای... برای همصدایی ما

** آيت‌الله العظمي صافي گلپايگاني: معلمان حق بسيار بزرگي بر گردن جامعه دارند و بر ماست كه اين حق را به خوبي درك كنيم **دوستان،لطفا در نظرخواهی در مورد منزلت و معیشت معلم شرکت کنید**

**به اطلاعیه تشکل های صنفی کشور در پستهای پایین تر توجه فرمایید**:www.sedaiemoallem2.blogfa.comدر صورت فیلتر شدن آدرس جدید:**

اگر مسیح مرده ای را جان می بخشد معلم می تواند امتی را زنده کند. گریت ویکتور

صدای معلم
و تو سنگ صبورم باش

به قلم خبرنگار هفته نامه ی قلم معلم( با اندکی تلخیص)

فرهنگیان در ادامه ی فعالیت های صنفی خود و با توجه به عدم التفات مسوولان به مطالبات معلمان و نیز سبک شمردن نمایندگان برگزیده ی آنان و بازداشت تنی چند از آن ها در تهران و شهرستان ها به صورت خودجوش در اقدامی کاملاً صنفی و قانونی تصمیم گرفتند روز چهارشنبه در برابر خانه ی ملت گرد هم آیند. اما روز چهارشنبه 23 اسفند 85 چه اتفاقاتی رخ داد؟

معلمان دستگیر شده چه کسانی بودند؟ تعداد آن ها به چند نفر می رسید؟

واقعاً چه کسانی امنیت ملی کشور را به خطر انداخته بودند؟

در زندان اوین بر معلمان چه گذشت؟

بنده؛ خبر نگار هفته نامه ی قلم معلم این سعادت را داشتم که در این مراحل گوناگون همراه معلمان باشم. در نوشتن اخبار:

1.      سعی کرده ام که به نوشتن آن چه با چشمان خود دیده ام بپردازم، با این که برخی مطالب به کرات از شاهدان عادل نقل می شد از ذکر آن ها پرهیز کرده ام.

2.      ممکن است که پس از درج این خبر، مدعی العموم، نیروی انتظامی، نیروهای امنیتی و... به شاکیان پرونده ی بنده اضافه گردند ولی آن چه خود دیده ام را نمی توانم کتمان کنم. نمی توانم آن چه وجدانم را می گدازد و می سوزاند را پنهان کنم.

  " ولا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون"  سوره بقره آیه 43
چگونه می توان آن حقوق تضییع شده را دید و دم بر نیاورد؟

3.      آن جا که قلمم از نوشتن شرم داشته نقطه چین ....... گذاشته ام.

 

خدایا چنانچه تنها بمانم و از شاهدی برای نوشتارم پرسند چه بگویم؟

"  قل کفی باالله شهیدا بینی و بینکم انه کان بعباده خبیرا بصیرا " سوره بنی اسرائیل آیه 96
معلمان ، از خانه ملت تا زندان اوین: چهارشنبه 23 اسفند 85 روز تجمع نیروهای انتظامی و امنیتی بود نه تجمع معلمان! خصوصاً جلوی درب شمالی مجلس که  محل ازدحام نیروهای انتظامی بود. خیابان های بهارستان و جمهوری و تمام خیابان های اطراف مجلس پر بود از نیروهای انتظامی و امنیتی! خانه خرابه ی بزرگی که جلوی درب شمالی خانه ی ملت است محل نگهداری تعدادی از معلمان دستگیر شده بود.

بنده؛ خبرنگاری هستم که به اجبار نیروهای لباس شخصی دستگیر شدم. کارت خبرنگاری و دوربین عکاسی ام در حالی  ضبط شد که هیچ مدرک قانونی ارائه نکردند و حتی رسیدی هم به من ندادند! ساعت حدود 10 بود که مرا وارد آن خرابه کردند. حدود 100 نفر سرباز وظیفه، 50 موتور سیکلت سوار، نیروهای یگان ویژه ی نیروی انتظامی، دو خودرو پلیس زن و تعدادی از نیروهای لباس شخصی، خرابه را پر کرده بودند. طبقه ی اول ساختمان مخروبه انتهای حیاط، محل نگهداری موقت معلمان دستگیر شده بود.

در حالی که تعدادی را با اتومبیل پلیس، اتوبوس شرکت واحد و وسایل نقلیه ی دیگر برده بودند. از همان اوایل صبح دستگیری ها شروع شده بود. در میان دستگیر شدگان خانم خانه دار، راننده ی آژانس، پیک موتوری و دانشجو نیز دیده می شد.
از این که می توانستم به عنوان خبر نگار، خبرسازان را همراهی کنم خوشحال بودم. معلمان مهربان، اساتید درس های ایثار و شجاعت و شهادت و دفاع از حق و حقیقت بودند.

هرازچند گاهی درب بزرگ خرابه باز می شد و فردی یا افرادی را به داخل می کشاندند. من به چشم خود دیدم که زنان را مورد ضرب و شتم قرار دادند. برخی از نیروهای لباس شخصی الفاظی را به کار بردند که قلم از نوشتن آن شرم دارد. برای دستگیری خانم محجبه ای که مقاومت می کرد و به راحتی وارد خرابه نمی شد چادر از سرش کشیده شد!

بنده دیدم که مردان قوی هیکل لباس شخصی، زنان و مردان معلم را از خیابان و پیاده رو به زور و اجبار به داخل خرابه می کشیدند و زنان را به دست پلیس زن می سپردند و مردان را روانه ی طبقه اول ساختمان می کردند. چهره های گلگون معلمان؛ خبر از ضرب سیلی ها و باتوم ها داشت. لباس های پاره پاره شده، آستین های چاک چاک شده، شلوار و کت خاک آلود شده و ...
وا اسفا ! وا اسلاما!  وا محمدا!
کجاست روح غیرتمندی که از درد این غم جانکاه بمیرد؟

چه فحاشی هایی که نشنیدم و چه الفاظی که ای کاش هرگز نمی شنیدم. برخورد های تند و زننده و اعمال خشونت بر علیه زنان معلم و مردان معلم.
پیرمردان و پیر زنان عرصه ی دانش را که به اسارت گرفته بودند، دیدم.
تا ساعت 13 تمام افراد دستگیر شده را که در آن خرابه نگهداری می شدند از آن خارج نمودند. تعدادی از زنان را آزاد کردند و تعدادی را هم بردند. مردان را هم دسته دسته با اتوبوس شرکت واحد زودتر از بنده و چند نفر معلم همراهم، به آگاهی تهران بزرگ واقع در خیابان وحدت اسلامی بردند. حیاط بزرگ بازداشتگاه اداره ی آگاهی، محل انتظار برای ورود به بازداشتگاه بود. بنده که آخرین نفر بودم شماره 151 را داشتم . پس از نوشتن اسامی به همراه مشخصات کامل و تلفن و ... ما را به محوطه ی هوا خوری بازداشتگاه بردند. کمبود امکانات رفاهی، نبود موکت و فرش کافی برای نشستن، هوای سرد آخرین روزهای زمستان و برخی رفتارهای بی ادبانه نسبت به مقام معلم، اعتراض معلمان بازداشت شده را موجب شد. فریادهای الله اکبر و صلوات های پی در پی نشانه ای از این اعتراضات بود. اما آنچه واقعاً زیبا بود؛ روحیه ی بسیار عالی و چهره های شاد و خندان و مهربان معلمان بود.

بالاخره غروب بود که دو نفر قاضی آمدند. ابتدا باید برگ بازجویی را پاسخ می گفتیم. اتهام ما اغتشاش، اقدام علیه امنیت ملی و تمرد بود. از 151 نفر مردی که در بازداشتگاه آگاهی تهران بودیم برای 35 نفر قرار بازداشت در زندان اوین صادر شد و مابقی با قید کفالت های 2 تا 7 میلیون تومانی آزاد شدند.

از ساعت 13 که نهار داده بودند، معلمان جز آب خنک چیز دیگری نداشتند که بخورند. قضاوت های چند دقیقه ای قضات انجام شد. پاسخ های محکم و استوار معلمان هر یک بسیار گفتنی و شنیدنی است.
بامداد پنجشنبه 24 اسفند 85 از اداره ی آگاهی به طرف زندان اوین حرکت کردیم. یک اتوبوس شرکت واحد با 34 معلم و یک خبرنگار دستگیر شده و 6 نفر مامور و 3 بنز الگانس و چند ماشین و موتور که گرداگرد ما می گشتند.

در حدود ساعت 1 بامداد وارد زندان اوین شدیم. در زیر زمین ساختمان ورودی تفتیش و جست و جوی بدنی ما انجام شد. وسایلی از قبیل تلفن وپنل ضبط را تحویل گرفتند. عکس یادگاری زندان را هم گرفتند.

تنها چند سوال در اذهان معلمان قوی ودل شاد وجود داشت. همین طور که در مینی بوس منتظر نشسته بودیم می پرسیدند:
مگر معلم چه کار کرده که باید زندانی شود؟
مگر ما چه کرده بودیم که سزاوار آن رفتارهای خشونت آمیز بودیم؟
آیا آن لباس شخصی ها، خودشان زن و بچه نداشتند؟
مگر دین نداشتند؟ اگر دین نداشتند لااقل چرا آزاده نبودند؟
این چه رفتاری بود که با زنان و مردان معلم کردند؟
پس از عبور از کنار ساختمان ورزشگاه در حال ساخت، هتلینگ، سالن ملاقات ها و زمین بازی و ... از درب ورود به بخش زندان ها عبور کردیم و به طرف دامنه ی کوه بالا رفتیم. بند 205 ، محل قرنطینه ی ما بود. دور تا دور آن دیوارهای بلند و داخل آن یک ساختمان
z شکل چهار طبقه ی بزرگ وجود داشت که هر طبقه آن بیشتر از 50 سلول را در خود جا داده بود. به طبقه ی چهارم راهنمایی شدیم و سه نفر سه نفر در یک سلول اسکان یافتیم. ساعت 3 بامداد بود و ما گرسنه و تشنه.

در حدود 14 ساعت بود که غدایی نخورده بودیم.
پنجشنبه 24 اسفند 85 – زندان اوین: هم سلولی های بنده، استادان ارجمند آقایان: مهندس محمد علی شکیب دبیر فیزیک و محمد محمدی محقق و نویسنده و صاحب چند عنوان کتاب و دبیر عربی و علوم قرآنی بودند.
مباحث بسیاری در باب تفکر و تعقل در خلقت و علوم طبیعی و علوم اسلامی و دینی و روش های تدریس خلاقانه مطرح شد.
بعد از ظهر هم از تمام انگشتانمان اثر انگشت گرفتند.

شب مرا به سلول شماره ی 1 بردند نزد آقایان: جلیل تبیان مدرس مکانیک و محمد قاسم شفیعی مدرس ریاضی .
آقای رسول بداقی عضو هیئت مدیره ی کانون صنفی معلمان ایران را هم پس از شناسایی شبانه به محل دیگری بردند.
جمعه 25 اسفند : استحمام و صبحانه نان و پنیر.
آقایان سید صاحب انوشه و خاکبازان که هردو رزمنده ی دفاع مقدس بوده اند نیازمند درمان ویژه پزشکی هستند اما خبری از پزشک نیست. آقای خاکبازان هر روز باید چهار قرص مخصوص بیماران شیمیایی مصرف کند در صورتی که اجازه نمی دهند قرص هایی را که همسرشان تا درب زندان آورده به این معلم جانباز برسد. ایشان از نبود کپسول اکسیژن در رنج بود بالاخره آخر شب بود که به بهداری رفتند و آن جا اکسیژن استنشاق کردند.
شبانگاه به خانواده ها هم تلفن کردیم. قرار شد که فردا بروند دادگاه انقلاب و وثیقه بگذارند تا قرار آزادی صادر شود.
شنبه 26 اسفند:
مطالعه، گفت و گو، قرائت قرآن و ذکر خاطرات روز دستگیری و تلفن مجدد به خانواده ها.
ساعت 17 برگ ترخیص آمد و بعد از غروب در حدود ساعت 20 از زندان خارج شدیم.

چگونه می توانم  خدای متعال را به خاطر کسب این تجربیات گران قیمت شکر کنم؟
برخی دیگر از اخبار:
در سه روزی که در زندان اوین بودیم بازجویی نشدیم و یا هتک حرمت واضحی در کار نبود اما مریضان ما با دردها ساختند و سوختند به عنوان مثال تا آخرین لحظه هم قرص و کپسول اکسیژن به آقای خاکبازان نرسید.
یکی از آقایان معلم که در جریان دستگیری جلوی خانه ملت و ورود به آن خرابه روبروی درب شمالی مجلس به شدت مورد ضرب و شتم ناجوانمردانه قرار گرفته بود اندامش ضرب دیده و کوفته شده بود.

بنده شاهد بودم که از هر طرف نیروهای امنیتی بر سر و رویش ریختند و او را زدند و نقش بر زمین کردند. ایشان در این باره می گفت :" بدن کوفته ی مرا آرام آرام به داخل ساختمان بردند و از من عکس گرفتند. بعد دیدم که یکی از آن ها برای ساکت کردن زنی که داشت جیق می زد و ناراحتی می کرد گفت: " ساکت می شوی یا بیایم ................................ ."

آنقدر ناراحت شدم که گفتم : شما ها مگه دین ندارید؟

شما از کجا آمده اید ؟

شما اصلا ایرانی هستید ؟

باز هم شروع کرد به فحاشی به ناموس مردم. بلند شدم و با آن ها بزن بزن کردم. چندین مامور ریختند سرم و به چشمانم گاز اشک آور زدند. دیگه جایی را نمی دیدم افتادم روی زمین معلم ها هم فریاد می زدند که :" رهایش کنید، ولش کنید! "

آن هاهم می زدند. لگدی که توی کمرم زدند کاری کرده که هنوز دارم می لنگم و کمرم درد می کند اما ما به همه ی آن ها نشان دادیم که اصلاً ازشون نمی ترسیم. این درس را به آن ها دادیم که هزاران نفر نیرو هم که بیاورید ما از شما نمی ترسیم. معلم توسری خور نیست. معلم شجاع است و با غیرت. معلم ناموس دارد و شرف.

سید صاحب انوشه بامتانت و آرامش می گفت : " جدم حضرت عباس است. سپردمشان به حضرت عباس، خودش داد مرا از این ها بگیرد. توی گوش من می زنند؟! بنده ای که برای ناموس این کشور و برای حفظ دین جنگیدم و ترکش توی بدنم است. آیا جرم من معلمی است؟!

محمود قربانی از دیگر بازداشت شدگان بود او می گفت: هشت سال عمرمان را در جبهه گذراندیم، ما کجا و زندان اوین کجا؟! اما من ناراحت نیستم، خوشحا ل هم هستم که آمدم و این مسائل را دیدم و این تجربیات را کسب کردم.

یک از سربازان وظیفه ی زندان می گفت: آقا ما شرمنده ایم، همه ی ما شرمنده ایم که شما را این طرف و آن طرف می بریم. ما را ببخشید ما معلم ها را خیلی دوست داریم.

سید کمال زنده دل؛ مردی خوش خنده و قرص و محکم و مهربان در جواب سرباز گفت: نه جانم چرا شرمنده ای؟ مگه ما که آمدیم این جا شرمنده ایم؟ آنهایی شرمنده باشند که آن بی احترامی ها را به معلم  کردند.

رزمنده ی جنگ تحمیلی و معلم منطقه ی 16 در آن غروب شنبه پیش از آزادی از زندان می گفت:

" من می خواهم بدانم که این چه جور عدالتی است؟ این چه جور مهرورزی است؟ چطور می توانیم بی تفاوت باشیم؟ فلان فلان شده ی نامرد، دست روی زن معلم، خانم معلم محجبه بلند کرد!!!

مگر امام علی (ع) نگفت؛ "هر کس از شنیدن این خبر که خلخال از پای زن یهودی باز کرده اند بمیرد جای هیچ ملامت نیست؟"

ما خودمان دیدیم که زن مسلمان، شیعه و معلم مدرسه را هتک حرمت کردند ناسزا گفتند، چادرش را از سرش کشیدند و توی سرش زدند. چگونه می توانیم بی مسوولیت باشیم؟

محمد علی شکیب می گفت: اول که دستگیر شدم از خودم سوال می کردم که چرا؟

چرا ما باید بی گناه دستگیر شویم و چه اتهامات بزرگی را هم به ما وارد کرده اند؟

خلاصه کمی ناراحت بودم اما حالا که می بینم سه روز فرصت پیدا کردم که در مباحث علمی و فکری و تحقیقی به کمک استاد محمد محمدی هم سلولی ام کندوکاش علمی کنم و ذهنم را پالایش کنم و پاسخ بسیاری از شبهات را بیابم و مفاهیم مذهبی ام را عمیق تر و اصیل تر درک کنم خیلی راضی و خوشحا ل هستم. خیلی افسوس می خورم به حال کسانی که از این مباحث محروم بودند.

همه ی آزادشدگان از زحمات شبانه روزی فعالان صنفی خارج از زندان در ملاقات با برخی نمایندگان مجلس و مسوولان قوه ی قضائیه و فعالیت های نمایندگان کانون های صنفی شهرستان ها و به خصوص خانواده های خودشان که با صبر و استقامت و گردهمایی در مقابل دادگاه انقلاب موجبات آزادی آن ها را فراهم آورده بودند کمال تشکر را داشتند.  به علاوه خواسته ی فرد فرد ایشان؛ آزادی هرچه سریع تر دیگر فعالان صنفی باقی مانده در زندان های تهران و شهرستان ها می باشد. آقایان باغانی دبیر کل کانون صنفی معلمان ایران ، محمود بهشتی ، قشقاوی ، رسول بداقی و...

یکی از زندانبان ها در لحظه های خداحافظی به محمد رضا بیگلر خانی معلم شاد و سرزنده می گفت:" آن قدر شماها می خندید و گل می گفتید که من آرزو کردم ای کاش می توانستم می آمدم توی سلول شما ببینم شما چه می گویید که این قدر می خندید!

 یکی از چند صدای معلم:

با خود می اندیشم. به کدامین گناه؟ مگر معلمان چه می خواستند؟ جز برقراری عدالتی که این آغایان خود را مدعی آن می نامند؟ عدالتی که ما در کتاب های درسی از آن تنها سخن می گوییم و زمانی که دانش آموزمان مصداق عینی می خواهد باید برگردیم به 1400 سال قبل در حکومت علی(ع)! حال آن که می باید از امروز سخن بگوییم. اما کو عدالت؟ بر ماست که روشنگری کنیم. اگر قرار بر این شد که به کلاس نرویم در خارج از کلاس و اگر قرار بر کلاس شد، کلاس های درس را محل بحث و گفت و گوی عدالت علوی می کنیم"تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 12:29  توسط گروه معلمین  | 

 
-