خبر ضرب و شتم و دستگیری تعدادی از معلمان در انتهای سال 85 بسیار غم انگیز بود. من نمی دانم که آیا آقای رئیس جمهور می داند با چه قشری دارد بر خورد می کند؟ نکند ما را هم می خواهد در کوپه ی اراذل و اوباش بیندازد؟!
سوال این است به کدامین گناه؟! کدام دیوار را بالا رفته ایم؟! کدام شیشه را شکسته ایم؟! به کدام دانش آموز گفتیم: "حالا که حقوق ما کم است به شما درس نمی دهیم؟" ما فقط گفتیم آقای رئیس جمهور! حالا که در پرسش مهر صحبت از "عدالت" می کنی بیا و حرفت را ثابت کن و نشان بده که این کاره ای. به شما گفتیم که دوربینی را کنار بگذارید. عینک نزدیک بینیتان را هم بزنید و ما را هم ببینید.
دیدیم؛ دیده نشدیم، آمدیم نزدیکتر، زیر دماغ شما در بهارستان.
اما چه خوب "مهرورزی" کرده اید! بارک الله! دست مریزاد! بابا ما معلیم نه دزد. دستبند به دست که می زنید؟! آخه عزیزمن با این دستبند او دیگر چگونه بنویسد؟! این مرد دستبند به دست همان کسانی را تربیت کرده که تو امروزبه دست آورد اتمی، همانند سازی و واکسن ایدزسازی آن ها می نازی. می دانی این کتک خورده ها چند تن از شهیدانی را که در هرمحفل و مجلسی از آنها مایه می گذاری را تربیت کرده اند.واقعا که دست مریزاد! ناز شصتت! چه خوب مزد دستشان را داده ای!
آقای رئیس جمهور! نکن این کار را. نکند آن ها را در بند دزد و معتاد و قاچاقچی بیندازی.
این قضیه مرا به یاد شعری از انوری ابیوردی"می اندازد که گفت:
روبهی مي دويد از غم جان
روبه ديگرش بديد چنان
گفت : خير است! باز گوی خبر
گفت : خر گير مي کند سلطان
گفت : تو که خر نه ای؛ زچه مي ترسی ؟
گفت : آری؛ و ليک آدميان
می ندانند و فرق می نکنند
خر و روباه شان بود يکسان
زان همی ترسم ای برادر من
که چو خر بر نهندمان پالان!
منبع: وبلاگ روان شناسی و اجتماعی