تجمع امروز صبح معلمان سرکوب شد!
چگونه بخود اجازه دادی که دستان گچی معلم خود را دست بند بزنی و تلاش معلم را برای شرافتمندانه زیستن به سخره بگیری ؟! باتوم خود را بالا بردی و بربدن خسته ی او کوفتی، یادت رفته است که همین معلمان بودند که الفبا را به تو آموختند تا تو نطق های طولانی خود را بر کاغذ بیاوری و وعده ی سر خرمن بدهی؟! چگونه آن که قلم به دستت می داد را نشانه گرفتی؟! معلم آگاه است، ما آگاهیم که او می تواند، او بلد است به تو یاد دهد که جواب نجابتش ضربات باتوم تو نیست.
معلم رسانه است. معلم نمادی از خواسته های به حقی است که هر کسی نمی تواند با شعار مرده باد و زنده باد او را مصادره کند! نمی تواند به جای او بیانیه صادر کند و محکوم کند. او همچنان معلم ماست. معلمی که اگر اراده کند می تواند تمام شاگردان خویش را به خیابان بخواند. ولی ما در سکوت ایستاده ایم تا او که بلد است به ما یاد دهد. ما ایستاده ایم تا به آخر، ما با اوییم و منتظر! معلی که از فیلتر گزینش های مختلف رد شده و جزء بهترین و قابل اعتمادترین نیروهای کشور است. در مناسبت های مختلف مذهبی و سیاسی در انتخابات و در دفاع مقدس همین نیروهای پاک بودند که در چادرها به آموزش و تدریس رزمندگان اسلام می پرداختند و در عملیات های مختلف شرکت فعال داشتند. یک بار دیگر به عکس های بی شمار شهدای فرهنگی نگاه کنید.
تو آن معلم با آن چادر سیاه و گچ خورده اش را که فریاد می کشید ما معلمیم نه راست نه چپ! ندیده ای، تو فریادهای آنان که حتی در جنگ تحمیلی - نه از روی ناآگاهی که از روی شور مردم دوستی برای رفع تجاوز جنگیدند، ندیده ای!
برگرفته از وبلاگ گچ و دل فرهنگیان
چگونه می توان باور داشت ، ضربه ی باتوم را بر شانه ی خاطرات دوازده ساله !
چگونه می توان پذیرفت ، سیلی دست بیست و دو ساله را بر صورت بیست و دو سال تجربه !
بر نمی تابم شعار عدالت را در کنار این بی عدالتی !
بر نمی تابم قصه ی مهر ورزی را در اوین !
درک نمی کنم پاداش یک عمر را با عیدی زندان !
وقتی بر دستش دستبند می زدند ، هنوز گچ در دستش بود !
آمده بود به دادخواهی قانونی برای عدالت. اما مجری قانون که به خیالش عدالت را اجرا کرد. . . .!
وحالا، بلند است دیوار حاشا و پر رنگ است خط انکار و باز انکار و باز انکار و چه کوتاه صدای معلم در آن دور که باز می کوشد تا آرام بگوید که مبادا کلاس آن طرف تر ، بیاشوبد از فریاد. . . .
این را معلم انشا ، در دفتر خاطرات ذهنش نوشته.
این را همه در دفتر خاطرات ذهنشان نوشتند و جوهر ذهن را هیچ بارانی شست نتواند. . .
و باز شنیده نشد بغض آرام.
باشد تا فریاد . . . !
به نقل از کامنتینگ صدای معلم- ابوذر فرزند محمود بهشتی لنگرودی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:40  توسط گروه معلمین
|