يك عضو فراكسيون اقليت مجلس ، در نطق پيش از دستور خود دايره ی مديران دولت را تنها محدود به دوستان احمدينژاد عنوان كرد و به نقد دولت پرداخت. به گزارش "ايلنا"، رسول صديقي ، ضمن اشاره به چندين دوره نمايندگي و تجربه ی زندان هاي ساواك و آمريكا ، گفت: بايد اين را در نظر داشته باشيم كه معتقدين به نظام يك سليقه نيستند و وجود منتقدان با عقايد مختلف را نبايد خاموش كرد.
وي در نطق پيش از دستور خود ، افزود: افراط و تفريط در مواجه با انتقادات ، منطقي نيست و به گفته ی هنري كسينجر بعد از فروپاشي شوروي اشاره كرد كه سران شوروي تمام اعتراضات ما را تحت عنوان ترفندهاي امپرياليسم ناديده مي گرفتند در حالي كه ما تمام انتقادات آن ها را موشكافانه بررسي كرديم و سعي كرديم رويه ی خود را اصلاح كنيم.
صديقي با اشاره به سياست خارجي فعلي كشور گفت: جديدا" تمام منتقدين خارجي خود را بدون توجه به عملكرد گذشته آن ها ميكوبيم.
وي با اشاره به خرافه گرايي و آسماني جلوه دادن امور زميني در ماه هاي اخير و صحبتهاي اخير آقاي خاتمي رييس جمهوري سابق در خصوص احساس خطر نسبت به انقلاب و رهبري ؛ خواستار مقابله با اين جريانات شد.
صديقي ضمن كوتاه بودن عمر دولت نهم براي مورد نقد قرار گرفتن ، گفت: من نقد دولت و وزرا را مشفقانه پي ميگيرم و خطاب به احمدی نژاد گفت: متاسفانه به رغم شعار فراجناحي بودن شما ، اكثر عزل و نصب ها در دولت شما جناحي و همراه با وارد كردن انگ هاي جناحي براي مديران معزول است.
صديقي مديران با تجربه را مانند چاههاي نفت ! با ارزش خواند و گفت : آقاي احمدينژاد ! توجه داشته باشيد كه به غير از دوستان شما درجايگاه هاي مختلف و دانشگاه علم و صنعت در ايران مديران خوب ديگري هم وجود دارد.
وي با اشاره به اهداف ارايه شده ی احمدی نژاد ، گفت: راه حل ها هم بايد مثل هدف ها عميق باشد و ارايه ی لوايح ناپخته كه حتي آگاهان اصولگرای مجلس هم با خيلي از آن ها مخالفند. منبع:امروز البته خودمانیم بعضی از مدیران دوران خاتمی گر چه با تجربه ؛ اما به نفت که نمی رسیدیم بماند آبی هم در اعماقشان نبود البته بود ولی بیش تر به ... می ماند تا آب. نظر شما چیه؟
در اين يادداشت تلاش کرده ام به تحليل نقش توانمندی هسته ای در مناسبات قدرت در سطح جهان به ويژه در دنيای توسعه نيافته، و عدم دستيابی به يك فناوری زودرس برای كسب قدرت، بپردازم. توافق فراگيری كه در سطح جهان چه در ميان نخبگان و انديشمندان و چه در ميان سياستمداران برای جلوگيری از گسترش سلاحهای هستهای و برچيدن سلاحهای موجود شكل گرفته است مورد بحث قرار گرفته است. وجود باندهای مافيايی مشوق قدرت هستهای و توهم عضويت در باشگاه هستهای و امكان دستيابی به قدرت تأثيرگذار هستهای بدون توليد سلاح نيز بررسی می شوند.
كشورهای دنيا به دو دسته تقسيم ميشوند: دارندگان سلاح های هسته ای و فاقدان آن. زمانی در گذشته ی دور دستيابی به سلاح هسته ای مترادف با دست يافتن به قدرت سياسی تعيين كننده در مناسبات جهانی به شمار ميرفت. به بيان ديگر، كشوری كه زودتر توانسته بود زرادخانه ی هسته ای خود را شكل دهد قادر بود با تهديد ديگران در سطح سياسی امتيازگيری كند. پس از آن نيز در طی چند دهه در دوران جنگ سرد تلاش برای دستيابی به سلاح های هسته ای نوعی حالت تقابل و بازدارندگی به خود گرفت. یعنی كشورهای پيشرفته ی صنعتی فاقد سلاح هسته ای تلاش كردند با قدم برداشتن در راه تسليح هسته ای و يا عضويت در پيمان های نظامی در كنار قدرت های هسته اي، خود را از تهديد آن ها كه زودتر به سلاح هسته ای دست يافته بودند، مصون سازند.
آن چه ذكر شد مبنای نوعی توازن قوا و تعادل قدرت طی نيمه ی دوم قرن بيستم بود، اما اين مبنا هرگز نتوانست در سطحی گسترده و جهانی با عنوان معيار قدرت سياسی ارزيابی شود. متأسفانه كندذهنی و درك غيرواقعی بسياری از رهبران كشورهای توسعه نيافته از سويی و شهوت قدرت آنان برای دستيابی هر چه سريعتر به قدرت نظامی تعيين كننده باعث شد باورهای غلطی به تدريج در ذهنيت برخی استراتژيست های اين كشورها در مورد دستيابی به قدرت هسته ای شكل بگيرد.
اگر هم قبول كنيم كه در مقاطعی از تاريخ بشر متأسفانه سلاح های ضد بشری هسته ای منشأ قدرت سياسی در سطح بينالمللی بوده ؛ اين امر تحت شرايط و موقعيت خاصی تحقق پذيرفته كه شايد چندان قابل تكرار نباشد. در واقع برخورداری از فناوری توليد سلاح هسته اي، بدون پيشرفت و توسعه در ساير زمينه های علمي، صنعتي، اقتصادی و مديريت اجتماعی هرگز نميتواند منشأ قدرت و نفوذ باشد. آن چه در مقطع خاصی از تاريخ و در موقعيت ويژه ای از جغرافيای سياسي، اقتصادی و صنعتی برای برخی كشورها باعث ايجاد دست برتر در مناسبات جهانی شد، لزوماً نميتواند در ساير كشورها با شرايط تاريخی و جغرافيايی متفاوت و در بستر توسعه نيافتگی عمومی صنعتی و فني، موجد قدرت تعيين كننده باشد. اين نكته بس ظريف و تاريخی در واقع مضمون و محتوای داستان هايی را در ادبيات كلاسيك ما تداعی ميكند كه ديدن بخشی از واقعيت و توجه نكردن به همه ی نكات ميتواند باعث تقليد كوركورانه ای شود كه خانمان بر باد ده است.
در دنيا فناوری های بديع و متعددی وجود دارد كه دستيابی به آن ها ميتواند باعث اعتلای يك كشور در عرصه اقتصادي- فنی شود و موجب ارتقاء قدرت سياسی آن كشور گردد. به عنوان مثال كمتر كسی ترديد دارد كه بهرهمندی از فناوری پيشرفته مخابرات نه تنها امكان ايجاد يك خدمت اساسی را برای رفاه مردم به ارمغان ميآورد بلكه به معنای واقعی كلمه اين فناوری يك قدرت است. بدون شك برخورداری از تجهيزات ماهواره ای و در دست گرفتن رگهای حيات ارتباطات جهانی توسط ايالات متحده آمريكا قدرتی را به اين كشور داده است كه به مراتب تعيين كنندهتر و تأثيرگذارتر از داشتن سلاح های هسته ای است.
مثال ديگری كه ميتوان زد وضعيت صنعت نفت در كشور خودمان است. روشن است كه اگر در اين صنعت به موقع در عرصه های تعيين كننده مرتبط با اكتشاف، استخراج، پالايش، حمل و نقل و ايجاد پايانه های بارگيری سرمايهگذاری شود، اين امر نه فقط يك قدرت اقتصادی به ما ميدهد بلكه اگر درست و حساب شده با آن رفتار شود حتی ميتواند به طور ظريف و نامريی منشأ قدرت سياسی نيز باشد. (به شرط آن كه با خوردن هر دری بر تخته زبان تهديد به بستن شيرهای نفت نگشاييم و ادبيات سياست رسمی خود را با ادبيات تلخ و خشن برخی روزنامه های مروج خشونت تنظيم نكنيم، و كارايی همان قدرتی را هم كه داريم با استفاده ی ناصحيح، بيمنطق و بيموقع به صفر نرسانيم.)مثال ها متعددند و دنيای امروز شاهد آن است كه حتی برخی كشورهای كوچك با جمعيت های محدود به واسطه ی رشد و ارتقاء سطح علمي، اقتصادی و اجتماعی خود توانسته اند به فناوری های متنوعی دست يابند كه علاوه بر رفاه عمومی برای آن ها، وجاهت سياسی در سطح جهان ايجاد كرده است و در مقاطع حساس ميتواند به عنوان اهرمی در جهت حفظ امنيت ملی آن ها به كار رود. در اين ميان آن ها كه نتوانند خود را به قافله ی توسعه برسانند و اهرم های متفاوت قدرت سياسی در عرصه فناوري، فرهنگ و اقتصاد نوين جهانی را دور از دسترس خود بيابند چاره ای نخواهند داشت كه همچون حكومت طالبان در افغانستان از زبان نامتعارف تهديد به تروريسم و خشونت بهره گيرند. در واقع در دنيای امروز فرهنگ سياسی خشن طالباني بيش از آن كه قدرت آفرين باشد حاكی از آن است كه گوينده خود را از كمترين اهرم های قدرت و چانهزنی سياسی محروم ميبيند.
در اين ميان فناوری هسته ای سرنوشت تيره و تاری يافته است. مسأله از اين جا آغاز ميشود كه برخی استراتژيست ها در دنيای توسعه نيافته به دنبال راهی ميانبر هستند تا ضعف سياسی ناشی از قرن ها عقبماندگی را در مدتی بسيار كوتاه جبران كنند و يك شبه با وجود هزاران مشكل و كاستی ، قدرتی به دست آورند كه آن ها را شانه به شانه ی رهبران كشورهای قدرتمند و توسعه يافته قرار دهد. كسب قدرت از راه توسعه مسيری بسيار طولانی و دشوار است كه هم حوصله و زمان ميخواهد و هم نيازمند مديريتی هوشمندانه، لايق و دموكراتيك در سطح جامعه است، تا با مشاركت نخبگان فكری جامعه و استفاده از تمام توانمندی های انسانی بتواند برای يك كشور سهم قابل قبولی در مبادلات اقتصادي، فرهنگی و سياسی جهانی فراهم كند. اين مسيری است كه اصولاً در حوصله و علاقه برخی زمامداران جهان سومی نيست.
متأسفانه سوءاستفاده ای كه زمانی كشورهای پيشرفته ی دنيا از فناوری هسته ای كردند و به كارگيری سلاح های مرگبار هسته ای برای حل و فصل مناقشات سياسي، اين درس بسيار نامبارك و نانوشته را در جهان به همراه داشت كه «فناوری هسته ای مسيری ميانبر به سمت كسب قدرت در عرصه جهانی است!» گويی الهام ناشناخته ای باعث شد كه در بسياری يا لااقل برخی از كشورهای توسعه نيافته موضوع فناوری هسته ای به طرز عجيبی مورد علاقه ی رهبران سياسی اين كشورها واقع شود؛ آن هم نه همه ی زمينه های مختلف اين فناوري، بلكه عمدتاً بخش هايی از آن كه بالفعل يا بالقوه بتواند نوعی «توان استراتژيك» برای يك رژيم به ارمغان آورد. جالب اين جاست كه در بين صدها فناوری كه هر كدام به نوبه ی خود قدرتآفرين نيز هستند استراتژيست های عجولی كه به دنبال كسب قدرت سريع هستند تنها فناوری هسته ای را ميشناسند. در عرصه ی فناوری هسته ای كه دارای كاربرد های متنوع و مختلفی در عرصه های صنعت، كشاورزی و پزشكی است نيز عمده علاقه آن ها معطوف به بخش انرژی و آن هم حلقه های خاصی از اين فناوری است! ظاهراً از ميان عناصر شيميايی مختلفی كه دست طبيعت با ظرافت خاصی در اين كره ی خاكی پديد آورده ، عنصر كمياب و حساس اورانيوم محبوبيت خاصی در ميان رهبران سياسی دارد! متخصصان فيزيك هسته ای سياهه ای از راديو ايزوتوپ های مختلف ميشناسند كه در زمينه های مختلف كابرد های صلحآميز فناوری هسته ای مورد استفاده قرار ميگيرند؛ اما بعيد است هيچيك از آن ها مورد علاقه ی سياستمدار يا استراتژيستی قرار گرفته باشد و شايد نامی هم از آن ها به خاطر نداشته باشند.
واكنش جامعه ی بشری در برابر تسليحات هسته ای و چندين دهه زيستن در فضای تهديد هسته ای قدرت های دارای اين سلاح مرگبار، در دوران جنگ سرد فضايی را ايجاد كرد كه برداشت های كلاسيك و قديمی از توان هسته ای كشور ها را به كلی متحول ساخت. سلاح های هسته ای از شدت خطر و مرگآفرينی اصولاً كارآمدی خود را از دست دادند. به مرور در سطح سياست جهانی فضايی ايجاد شد كه داشتن سلاح هسته ای برای دارنده ی آن نه تنها احترام و ابهت ايجاد نميكرد بلكه نگرانی ساير كشورها و به ويژه مردم و روشنفكران جوامع را نسبت به آن ها دامن ميزد. صحنه ی ادبيات و هنر قرن بيستم سرشار از آثاری است كه به بشريت در مورد وجود سلاح های كشتار جمعی، كه برای چندين بار نابودی حيات در سطح زمين كافی است، هشدار ميدادند. شايد خوانندگان فيلم های متعددی را به خاطر آورند كه در آن ها خطر وجود سلاح های هسته ای در دست قدرتمندان ديوانه ای كه با يك فرمان ميتوانند از دو سوی كره ی زمين ماشين مرگ را روشن كنند به تصوير كشيده شده اند.
فضای سنگين تهديد هسته ای در طی قريب به پنجاه سال انديشمندان دنيا را به خود مشغول داشت و به تدريج به نگرانی فرساينده ای تبديل شد. يك اصل مسلم در اين فرآيند به اثبات رسيد و آن اين بود كه موازنه ی مثبت هسته اي، يعنی ساخت سلاح برای خنثی كردن تهديد سلاح طرف مقابل، به مرور كارآمدی خود را از دست داد و دنيا را با انباشتگی كم نظيری از تسليحات مرگبار مواجه ساخت. در چنين شرايطی مثل روز روشن بود كه كشيدن ماشه ی سلاح های هسته اي، توسط هر كس كه صورت گيرد، قبل از آن كه به او يك برتری جنگی عطا كند در فاصله ی چند دقيقه ميليون ها شهروند همان كشور را توسط طرف مقابل به خاكستر تبديل ميكند. به بيان ديگر استفاده از سلاح هسته ای حتی در عالم تصور، يعنی نابودی كشور خود و به خاك و خون كشيدن شهروندان بي گناه در هر دو سوی منازعه. اين يعنی از كار افتادن افسانه ی كارآمدی و قدرت استراتژيك تسليحات هسته اي. يعنی آن كه سلاح هسته ای سلاحی است برای نزدن و سلاحی است كه احتمالاً هرگز از اين پس در جهان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.
پايان جنگ سرد و دوران تخاصم فرساينده ی دو ابر قدرت، در كنار نتايج گوناگونی كه در عرصه ی آرايش قدرت در جهان داشت در زمينه ی فناوری هسته ای و به خصوص بخش نظامی آن نيز نتايج بسيار مهمی در بر داشت. اين رويداد باعث شد آخرين سنگرهای دفاع تئوريك از موازنه ی مثبت هسته ای نيز فرو ريزد و رشته های در هم تنيده ی تهديد بشريت راهی برای باز شدن پيدا كنند. ديگر دفاع از مسابقه هسته ای از هيچ فلسفه ای برخوردار نبود و بهانه ی بازدارندگی نميتوانست توجيهی برای تلاش در دستيابی به تسليحات هسته ای شود. البته اين فضا بيشتر در سطح كشورهای توسعه يافته و جوامع برخوردار از فناوری هسته ای معنيدار بود. درست در همين دوران است كه ايده خلع سلاح هسته ای جان تازه ای ميگيرد ونهادهای بينالمللی از كارآمدی موثرتری در زمينه كنترل گسترش سلاح های هسته ای برخوردار ميشوند، پيمان قديمی NPT با پادمان هسته ای و پروتكل الحاقی تكميل ميشود و آژانس انرژی اتمی در جايگاه ويژه برای اعمال نظارت جهانی قرار ميگيرد.
در سوی ديگر جهان همانطور كه گفته شد كشورهای جهان سوم پس از كسب استقلال و فائق آمدن بر برخی از مشكلات اوليه، يك به يك به عطش تسليح هسته ای مبتلا شدند و تلاش كردند با دستيابی به سلاح هسته ای يا لااقل فناوری توليد آن، در عرصه ی سياست جهانی برای خود توان عرض اندام كسب كنند. وجود حساسيت ها و رقابت های منطقه ای نظير تخاصم سياسی ديرينه ی هند و پاكستان نيز بر آتش اين عطش ميافزود. البته اين فرآيند بر فرض امكان وقوع، چندان تهديدی برای قدرت های جهانی هسته ای به شمار نميرفت. به بيان ديگر تسليح هسته ای برخی كشورهای جهان سوم هر چند برای قدرت های جهانی امری نامطلوب است اما بر فرض وقوع، از چنان ابعادی برخوردار نيست كه بتواند جايگزينی برای مسابقه ی هسته ای پيشين دو ابر قدرت شود. در واقع روند خلع سلاحی كه پس از پايان جنگ سرد آغاز شده بود ميتوانست با اطمينان ادامه يابد بدون آن كه تحت تأثير فرآيند تسليح احتمالی برخی از قدرت های جهان سوم واقع شود.
با اين وجود، گسترش سلاح های هسته ای در جهان حتی اگر در سطح محدود و منطقه ای مورد استفاده واقع شود به نوعی يك تهديد بشری است که وجدان عمومی جهانيان حاضر به پذيرش آن نيست. عقل انسانی ايجاب ميكند پس از آن كه بشريت از چندين دهه تهديد نفسگير هسته ای دو ابر قدرت در دوران جنگ سرد نفسی تازه كرد خود را در چنبره ی تهديدهای كوچكتر اما پراكنده و فراگير قدرت های منطقه ای نيابد. از سوی ديگر قدرت های فراگير جهانی نيز حاضر به پذيرش رقبای جديد هسته ای نيستند و تمايل ندارند تهديدهای كوچك و بزرگ موضعی نظم و ثبات جهانی را به خطر بيندازند. آن ها فرصتی تاريخی يافته اند تا بخش عظيمی از منابعی كه در گذشته صرف سلاح های فوق استراتژيك (كه هرگز امكان استفاده از آن ها وجود نداشت) ميشد را در راستای ساير مؤلفه های كسب قدرت اقتصادی و حتی نظامی به كار اندازند.
بدينسان اجماعی بسيار فراگير در سطح جهان برای جلوگيری از ظهور جلوه های خطرناك فناوری های هسته ای شكل گرفت. بخش هايی از اين اجماع را در پيمان های بسيار قدرتمند جهانی نظير پروتكل الحاقی ميتوان به وضوح لمس كرد. در اين قبيل پيمان ها مرز حاكميت ملی رژيم ها به كلی ناديده گرفته ميشود و جامعه ی جهانی اين قدرت را مييابد كه برای جلوگيری از انعقاد نطفه های جديد خطرآفرين تا اندرونيترين مكان های امن درون كشورها را مورد وارسی قرار دهد. بخش هايی از اين اجماع جهانی نيز به شكل نهفته و در ضمير ناخودآگاه افكار عمومی جهان شكل گرفته و نهادينه شده است كه ردپای آن را ميتوان در بسياری از مضامين رسانه های جهانی و موضعگيری های كشورها دريافت.
در اجماعی كه ذكر شد در سويی مردم كشورهای مختلف جهان قرار دارند و روشنفكران و انديشمندانی كه از زيستن در فضای تهديد هسته ای سياستمداران قدرتورز دنيا خسته شده اند. در سوی ديگر نيز قدرتهای هسته ای قرار دارند كه در ميان خود به نوعی توافقی اصولی برای كاهش تدريجی از حجم تسليحات هسته ای دست يافته اند و به هيچ وجه پذيرای مهمان جديدی بر سر اين سفره نيستند. به اين ترتيب هر دو تيغه ی يک گازانبر سياسی- تبليغاتی برای اعمال سياستی سختگيرانه بر ضد گسترش سلاحهای هسته ای فراهم است. هم اصحاب انديشه و تأثيرگذاران بر افکار عمومی فضای کلی اين اقدام را فراهم کرده اند و هم قدرتهای جهانی ابزار، توانايی و امکانات لازم برای برخورد جدی و اعمال منويات اين اجماع جهانی را دارا هستند.
اين يك اشتباه بزرگ تاريخی است كه برخی از استراتژيست های جهان سومی مرتكب ميشوند كه تصور ميكنند با دست گذاشتن روی نظام تبعيضآميز هسته ای موجود در جهان ميتوانند توجيهی برای گام برداشتن در راستای كسب توان هسته ای در سطح افكار عمومی جهان كسب كنند. آن ها بر اين تصور كودكانه اند كه طرف مقابل آن ها صرفاً دارندگان سلاح های هسته اي هستند كه مورد نفرت افكار عمومی بينالمللی هستند و اقداماتشان از سر انحصارطلبی و يكه تازی تلقی ميشود.
واقعيت ها به كلی با اين تصور ابتدايی مغايرند. امروزه بايد پذيرفت ژاپنی ها كه طعم تلخ ضربه هسته ای را چشيده اند با تمام قوا در برابر پيدايش قدرت های جديد هسته ای ميايستند و افكار عمومی آن ها هيچ نوع مماشاتی را از مسؤولان سياسيشان تحمل نميكند. به همين ترتيب اروپايی ها كه بيش از پنج دهه خود را در معرض تهديد كلاهك های هسته ای دو ابر قدرت ميديدند ديگر حاضر نيستند سايه ی تهديدهای جديد را تحمل كنند و همين طور استراليايی ها، كانادايی ها، آرژانتينی ها و بسياری از كشورهای ديگر. دلزدگی و اشمئزار افكار عمومی صلحطلبان جهان از اقدامات ويرانگر قدرت های هسته ای در گذشته هرگز توجيهی برای استقبال از قدرت های جديد هسته ای با هر شكل و ظاهر ديگر نيست. عقل جمعی مخالفان سلاح های كشتار جمعی در سطح جهان اقتضا ميكند كه در قدم نخست با يك همكاری جهانی از گسترش و فراگير شدن توان تهديد كننده هسته ای در سطح جهانی جلوگيری كنند و در قدم بعدی و چه بسا همزمان از سطح تسليحات موجود در كشورهای دارنده آنها بكاهند.
در فضای نوين جهانی ديگر به صرف داشتن سلاح هسته ای در جلوی پای هيچ سياستمداری بلند نميشوند و كلاه خود را به احترام او از سر بر نميدارند. تسليح هسته ای نه تنها احترامی بر نميانگيزد كه مايه ی ننگ و رسوايی نيز هست. در دنيای امروز حركت به سمت قدرت هسته ای به جای ايجاد حس ابهت و اقتدار، سياستمداران خاطی و حتی متهم را در برابر پرسش های انقطاع ناپذير خبرنگاران و اهل انديشه قرار ميدهد. بدينسان آن ميشود كه مولانا فرمود: «لاجرم سركه انگبين صفرا فزود»، ترديدی نيست كه در اين فضا توان هسته ای به جای افزايش قدرت يك نظام و امكان ايجاد چانهزنی برای او برعكس عمل ميكند.
استراتژيست های كلاسيك در رژيم های توسعه نيافته بسيار دير از خواب بيدار شده اند. آن ها كه به سياستمداران توصيه ميكنند تا به سمت كسب قدرت تعيين كننده هسته ای در مناسبات جهانی حركت كنند تنها و تنها آن ها را به سمت تضعيف، اضمحلال، انزوای سياسی و حتی نابودی قطعی سوق ميدهند. در شرايط موجود جهانی توان هسته ای در سطح محدود و عقب مانده ی يك كشور در حال توسعه بيش از آن كه مؤلفه ای از قدرت باشد، برای آن كشور امكان تهديد و نابودی را فراهم ميسازد. تجربه ی ساليان اخير نشان ميدهد برای قدرت های جهانی كه در صدد بسط سلطه ی بلامنازع خود بر جهان هستند هيچ ابزاری كارآمدتر از طرح اتهام تسليح هسته ای در مورد نظام های مستقل پيدا نميشود. نكته ی اساسی درك اين موضوع است كه هر نوع توانايی در شرايط و موقعيت خاص خودش يك توانايی است و چه بسا اگر در موقعيت نامناسب و در فضای نامطلوب به كار گرفته شود ديگر توانايی نيست بلكه ابزار تضعيف و شكست است.
با ذكر دو مطلب اين بحث را به پايان ميبرم. نخست آن كه فناوری هسته ای نيز نظير هر پديده ی نوينی در كشورهای جهان سوم با منافع مادی گروه های محدودی گره ميخورد كه باعث ميشوند كار تصميمگيری صحيح در اين كشورها با مشكلاتی روبهرو شود. به بيان ديگر باندها و گروههايی پيدا ميشوند كه سعی ميكنند از علاقه وافر سياستمداران به كسب قدرت فوری و تعيينكننده نهايت بهرهبرداری را ببرند و بودجه های سرشار و عاری از حساب و كتاب را به جيب خود سرازير كنند. اين عوامل در سطح جهانی نيز با دلالان سودجو و عناصر مشكوك و ناسالم مرتبط ميشوند و كشورها را در مسير تحولات ناخواسته و نسنجيده قرار ميدهند. اين جماعت با نزديكی به سياستمداران اعتماد آن ها را جلب ميكنند و در فضايی بسته و كاملاً امنيتی فرايند های غيرقابل بازگشتی را در كشورها دامن ميزنند. آن چه در يكی دو سال اخير در ارتباط با مرد قدرتمند فناوری هسته ای پاكستان رخ داد و ارتباطات مشكوك و ناشايستی كه باند آن ها در سطح جهان برقرار كرده بودند، گوشه ای از اين واقعيت را نشان ميدهد.
در واقع بخش مهمی از تفكرات كلاسيك و قديمی در باب دستيابی به توان هسته ای و امكانات و كارآيی اين توان در عرصه ی مناسبات سياسي، ناشی از القائات همين گروه های ذي نفع است. آن ها زير گوش تصميم گيرندگان سياسی همواره از سويی از بُرندگی و قاطعيت توانمندی هسته ای در عرصه ی بينالملل سخن ميگويند و از سوی ديگر از سهولت و فوريت دستيابی به آن دم ميزنند به گونه ای كه مقامات سياسی هر لحظه خود را در آستانه ی دستيابی به قدرت تعيين كننده ای ميبينند كه آن ها را از هر نوع تعرض خارجی مصون ميكند. افزون بر اين، تلاش ميكنند با گزارش های غيرواقعی و بزرگنمايی شده ميزان موفقيت ها را بسيار فراتر از آنچه واقعيت دارد نشان دهند و دشواری ها و مشكلات پيش روی اين فناوری را ناچيز و قابل رفع جلوه دهند. چنين وضعيتی سياستمداران را در شرايطی قرار ميدهد كه با ادعاهای بزرگ و غيرواقعی روزبه روز پل های پشت سر خود را بيشتر خراب كنند و پا در مسير غيرقابل بازگشتی قرار دهند.
و اما نكته ی ديگری كه شايان توجه است نظريه ای است كه برخی از سياستگذاران در كشورهای توسعه نيافته را به توهم واداشته است. آن ها بر اين تصورند كه صرف دستيابی به فناوری هسته ای بدون آن كه قصد توليد سلاح در كار باشد برای كشورها قدرت آفرين است. توهم مبهمی بر اين مبنا كه دستيابی به برخی از حلقه های حساس از فناوری هسته ای باعث ايجاد قدرت و ابهت در سطح بينالمللی است. اين همان چيزی است كه گاه نيز از آن به مثابه ی عضويت در باشگاه هسته ای ياد می شود.
در واقع يكی از بيمعناترين اصطلاحاتی كه در برخی محافل سياسی كشورها در بين برخی سياستمداران رايج گشته و موجب دردسرهای جدی برای مردم آن كشورها و همه جای دنيا شده است اصطلاح «عضويت در باشگاه هسته اي» است. اصولاً هيچ تجمع يا تشكلی از كشورها كه نام «باشگاه هسته اي» بر آن نهاده شده باشد وجود خارجی ندارد. در دنيا انواع اتحاديه های سياسی و اقتصادی بين كشورها تعريف و برقرار شده است كه عضويت در هر يك از آن ها از سويی مستلزم دادن تعهدهای خاص و از سوی ديگر متضمن برخورداری از پاره ای امتيازات و مزاياست. اما هرگز در هيچ كجای دنيا اتحاديه ای بين كشورها با نام فوق به طور رسمی به ثبت نرسيده است.
چنين باشگاهی اصولاً تعريف نشده است و معلوم نيست يك كشور تحت چه شرايطی عضو باشگاه هسته ای ميشود، در صورت عضويت از چه حقوقی بهرهمند است و بالاخره چه تكاليفی برعهده دارد. به نظر ميرسد استفاده از اين اصطلاح و يا اين بيان كه «ما ميخواهيم به عنوان يك كشور هسته ای شناخته شويم» و امثال اين ها بيشتر بازی با كلمات و ژست های به ظاهر تحليل گرانه است و از هر گونه محتوای روشن تهی است.
واقعيت آن است كه اگر فناوری هسته ای به هر شكل بخواهد منشأ قدرت استراتژيك فراتر از قدرت فنی- اقتصادی معمول و توان توليد انرژی در شكل متعارف آن باشد، تنها در صورتی امكانپذير است كه آن فناوری توان بالقوه ی توليد سلاح هسته ای را به يك كشور بدهد. چنين برداشتی گاه واقعاً نيز مورد نظر است و استراتژيست هايی نيز هستند كه توصيه ميكنند بدون دستيابی به سلاح هسته ای و نقض پيمان های جهانی كشورشان در مسير رسيدن به توان بالقوه ی توليد سلاح و يا حداقل فناوری های نزديك به آن تلاش كند.
نكته آن است كه با توجه به ملاحظات و شرايط موجود جهانی كه به تفصيل شرح داده شد اين امر تفاوتی با توليد سلاح ندارد و به همان اندازه ميتواند مورد حساسيت بينالمللی واقع شود. برای افكار عمومی جهان و قدرت هايی كه نسبت به ايجاد فعالان جديد هسته ای حساسيت دارند تفاوت چندانی ندارد كه سلاح هسته ای آماده ی استفاده وجود داشته باشد يا در زمان كوتاهی امكان دستيابی به آن فراهم باشد؛ اين هر دو تقريباً به يك ميزان منشأ نگرانی هستند. به اين ترتيب موضوع از دو حال خارج نيست، يا كشوری در مسير فناوری هسته ای به منظور دستيابی به توان بالفعل يا بالقوه تسليحاتی گام بر ميدارد كه در اين صورت، تمام هزينه هايی كه به واسطه ی تقابل جهانی با او پديد ميآيد را به ناچار بايد بپردازد؛ و يا آن كه به دنبال فناوری هسته ای در حد متعارف و معمول و در زمينه های غيرچالش برانگيز است كه در اين صورت جايزه ای به نام عضويت در باشگاه هسته ای و يا هسته ای شدن و امثال آن برای او بيمعناست.
در نهايت در تمام كشورهايی كه طی سال های اخير آرمانی به نام دستيابی به فناوری هسته ای و يا چالشی به همين نام داشته اند يك سؤال اساسی برای مردم قابل طرح است و آن اين كه : «آن ها بايد به چه چيز افتخار كنند و بابت چه چيز هزينه بپردازند.»؟احمد شيرزاد(منبع خبر:امروز)
شمال نیوز سید نصرت ا... فاضلی رئیس جدید سازمان آموزش و پرورش مازندران در پاسخ به سوالات مکرر خبرنگاران رسانه های گروهی بعد از جلسه شورای اداری مازندران در مورد علل برکناری مدیر توانمند روابط عمومی آموزش و پرورش مازندران گفت : بنده نوع نگاه مدیریتی من متفاوت است مدیران اصلی در آموزش و پرورش نه تنها باید دیدگاههای ریاست محترم جمهوری را باور داشته باشند بلکه باید التزام عملی داشته باشند
وی تاکید کرد روابط عمومی مستقیم زیر نظر رئیس سازمان انجام وظیفه می نماید و رئیس سازمان باید با توجه به دیدگاه ، سلایق و بینش خود عمل کند
وی توضیح نداد چرا قبل از انتخاب فردی دیگر برای روابط عمومی نسبت به عزل مسئول روابط عمومی سازمان که از ایثارگران فرهیخته کشور بود اقدام نمود ولی چندین بار تاکید کرد من مظفری را از گذشته می شناسم توانمندیهای مظفری را می دانم و وظیفه می دانم که نظام از این توانمندیها استفاده کند
وی در پایان تصریح کرد نیرویی که من مستقیما می خواهم با او کار کنم باید بر اساس نوع نگرش خود عمل کنم
قابل ذکر است رئیس سازمان آموزش و پرورش مازندران تنها 5روز پس از معارفه نسبت به عزل مسئول با سابقه و توانمند روابط عمومی آموزش و پرورش مازندران اقدام نمود که با واکنش بسیار شدید فرهنگیان و رسانه های گروهی در مازندران روبرو شده است
جناب آقاي رئيس جمهورمحترم ايران درود و سلام فراوان بر شما
مي خواهم به عنوان يک فرهنگي با شما سخني داشته باشم و ازديدگاه يک فرهنگي با شما صحبت کنم. شما يک فرهنگي بوديد واميدوارم هنوز هم همان فرهنگي باشيد که ان شاء الله هستيد و به دست آوردن پست رياست جمهوري دليلي بر کنار گذاشتن مشي فرهنگي و فرهنگ انديشي شما نباشد و هميشه يک فرهنگي باقي بمانيد تا ما فرهنگيان افتخارمان اين باشد که از بين خودمان يکي از همکارانمان را به رياست جمهوري برگزيديم و هميشه به اين انتخاب افتخار کنيم .
جناب آقاي احمدي نژاد به اين دليل براي شما مي نويسم که مي دانم با رنج و غم فرهنگ و فرهنگي آشنا هستيد و دست از دور به آتش نداريد . براي شما مي نويسم چون مي دانم در طي گذران سالها تدريس ، به مشکلات فرهنگ و فرهنگي در ايران پي برده ايد که اميدوارم اشتباه نکرده باشم و حتمأ يکي از آرزوها و برنامه هاي شما و راهکارهاي شما در مورد فرهنگ کشور ورسيدگي به وضعيت فرهنگيان باشد که بارسنگين آموزش برپشت اکثريت بوده و افتخارش را عالي جنابان و رنجش را مردم بينوا کشيده اند و بسيار کم اتفاق افتاده است که صاحبان اين القاب گران سنگ بتوانند زيردستان را ببينند و به مردم خود واقعأ خدمت کنند.
عالي جنابان خود رنگارنگ زيستند و در باره ی آينده ی اين مملکت و فرهنگ آن که زير بناي همه ی ساختارها بوده و هست ساده انديشيدند و براثر همين ساده انديشي روز به روز شاهد اضمحلال و از بين رفتن فرهنگ اين جامعه بوده و هستيم . افراد غير مسئول در اين سازمان عظيم مشغول به تصميم گيري در باره ی مسائل مهم بوده و هستند و تصميمات کوته نظرانه ی خود را بزرگ قلمداد مي کنند و بدون تخصص و تفکر و بدون اين که پايان اين تصميمات را در نظر بياورند ديگران را ملزم به اجراي آنها مي کنند.
به چشم خود مي بينم که چگونه ستونهاي فرهنگ چندين هزار ساله ی اين مملکت درمقابل نگاه کوته بينانه ی اين عالي جنابان فرومي ریزد. به چشم خود مي بينم که فرهنگ خلاقيت به فرهنگ تقليد کورکورانه تبديل گشته و ديگر کمتر اثري از رشد يافتگي حقيقي در آن پيدا نمي شود.
به چشم خود مي بينم که نسل فعلي ؛ اقدام به تربيت نسلي مي کند که چهار دست و پا به دنبال تفاله هاي فرهنگ واردادتي مي دود .
همه چيز رنگ تقليد و مصرف به خود گرفته و تقريبأ امروز فرهنگ قابل خريد گشته ؛ آن هم نه فرهنگ اصيل ، بلکه فرهنگ مختلط وارداتي و مضمحل شده که بيشتر بار بي هويتي و وابستگي را با خود حمل مي کند.
از طرفي با کمال تاسف طي سالها ديديم که عالي جنابان با تصميمات ساده انديشانه ی خود مقام و موقعيت معلم را ( اين اسوه ی تربيت که امام خميني (ره) شغلش را شغل انبيا و مقامش را مقام انبيا ناميد. ) تا به جايي خرد کردند که نه تنها ديگر قابليت تربيت کردن را از دست داده و صرفأ وظيفه خود را اين مي داند که کتاب را باز کند و هرآن چه که در آن است را براي شاگردانش روخواني کند تا سر ماه به حقوق بخور و نمير خود برسد بلکه گاهي براي گذران زندگي خود در شرايط کنوني که تورم استخوانها را مي شکند به جاي مطالعه و تحقيق ، رو به مسافر کشي و حتي مشاغلي از اين دست پايين تر نيز بياورد تا پولي بدست آورد و لقمه ناني سر سفره ی خالي خود بگذارد تا شکم گرسنه ی خود و فرزندانش را سير کند ، که خود خوب مي دانيد چنين معلمي ديگر نمي تواند به شغل تعليم و تربيت جامعه اقدام کند و مسلمأ چنين معلمي نه مطلوب شاگردان نسل فعلي است و نه مي تواند محبوب و مورد پذيرش جامعه باشد . او فقط يک چيز دارد و آن شغل شريف است .شغلي که شرافتش با نابخرديها تا جايي لگد مال شد که معلم به داشتن آن ديگر نه تنها ديگر افتخاري نمي کند بلکه با خجالت مي گويد من کارمند ... هستم و متاسفانه بايد بگويم در جامعه اي که ارزشها ي معنوي پامال مي شود ماديات ارزش نام مي گيرد و دارنده ی ماديات الگو و اسوه و مورد احترام جامعه واقع مي شود که اينک جامعه ی ما در اين وادي سير مي کند . پول قدرت است و پولدار داراي قدرت و شکوه و جلال و ديگران نا خود آگاه خود را موظف مي دانند او را تکريم کنند و مورد احترام قرار دهند حتي اگر او حقيقتا" از افراد بي هويت و بي شخصيت باشد .
شايد بگوييد کار ، کار است و ايرادي نيست که گاهي معلمين هم به چنين مشاغلي رو بياورند . اما آقاي احمدي نژاد با اين حساب ايرادي نخواهد داشت اگر ما کارگران را هم با داشتن سواد کم يا بدون سواد به کلاس درس بفرستيم تا تدريس کنند کما اينکه اين اتفاق به شکلي افتاده است و معلمين و سواد داران به مشاغلي دست پایین اقدام کردند چون کسي نبود از آن ها حمايت کند و براي تامين زندگي مادي خود ناچار شدند به اين مشاغل رو آورند و بي سوادان به دليل رابطه کاري و رابطه بازي به مناصب مهمي دست پيدا کردند که هر گز خوابش را هم نديده بودند .بي سوادان به تصمصم گيري پرداختند و سواد داران چاره اي جز اطاعت نداشتند و اين چنين شد که مهار همه چيز از دست برفت و اينک جامعه اي آشفته در جلوي رو داريم که مردم آن گيج و مبهوت منتظر يک حادثه اي هستند تا از اين در بدري ها و آشفتگي ها رهايي يابند ( تورم - رشوه خواري - رابطه کاري- بي قانوني و قانون شکني - نا امني - شفاف نبودن آينده - ترس - بي توجهي و نا اميدي- خريد قانون به جاي اجراي آن و ...( چيزهايي است که مي تواند جامعه را متلاشي کند.
امروزه معلمان را قشر آسيب پذير جامعه و زير خط فقر طبقه بندی کرده اند و با اين نگاه ؛ شخصيت ، حرمت ، موقعيت و احترام آن ها را شکستند و زير پا گذاشتند تا جايي که خودش هم باورش شد که ديگر از آن ارزش و اعتبار قبل در اين دستگاه خبري نيست . او يکي از بي اعتباران جامعه است که مورد دغدغه ی جامعه و دولت واقع شده است.
هيچ دليلي ندارد که در کشوري با ثروتمندي ايران ، فقر افتخار باشد و مردم در فقر توانفرسا زندگي کنند و فرهنگي اين جامعه هر کجا مي رود و مي خواهد چيزي تهيه کند بگويد من فرهنگي هستم تا شايد ديگران دل بسوزانند و به او ترحم کنند و از او کمتر بستانند و از حق خود براي کمک به معلم بگذرند . امروزه مي بينيم که دست آوردهاي آموزشي بيشتر نصيب خانواده هاي مرفه جامعه است و معلمين سهمشان هیچ .
بسيار آموزش دادم و روانه دانشگاه کردم اما مجبور شدم به دليل هزينه سنگين دانشگاه و سختي معيشت زندگي خودم مانع از ادامه تحصيل فرزندم در دانشگاه بشوم در حالي که فرزند من در رشته ی فيزيک دانشگاه آزاد پذيرفته شده بود و مسئولين دانشگاه هيچ رقم حاضر نشدند با من همکاري کنند و سر انجام فرزندم ترک تحصيل کرد . آخر اين چه جور عدالتي و چه جور حمايتي است که زير لواي حکومت اسلامي شکل گرفته است و اين چنين رنج آور است؟
استدعا دارم شما نگاهي به کشورهاي پيش رفته بيندازيد و ببينيد پيشرفتگي آنان معلول چه چيزهايي است و بينيد کشورهايي که رو به توسعه يافتگي مي روند چگونه اهتمام خود را بر بالندگي فرهنگي و افزايش کيفيت آموزش گذاشته اند و با توجه به ابعاد مختلف فرهنگ و فرهنگي دغدغه خاطر فرهنگيان را به حد اقل رسانده اند تا آنان بتوانند به رشد اقشار مختلف کشور کمک کنند . بينيد جايگاه علمي معلم و جايگاه اجتماعي و حقوقي او کجاست و تا کجا سران اين ممالک بين توسعه يافتگي کشور و موقعيت و مقام فرهنگ و معلم ارتباط برقرار کرده اند و بيبينيد چگونه توانسته اند در کنار بزرگداشت مقام و موقعيت فرهنگ و فرهنگي خود را به پله هاي بالاي نردبان طرقي برسانند!
جناب آقاي احمدي نژاد ! ما اينک در زمان جنگ نيستيم که به خاطر ضايعات جنگ اين زندگي فقيرانه را تحمل کنيم و در زمان بحران زندگي نمي کنيم که با وضعيت موجود خود را سازمان بدهيم . ما کشوري نو پا نيستيم که همه چيز تازه شکل گرفته باشد
ما در ادوار مختلف تاريخ کشوري ثروتمند با مردمي با فرهنگ بوده ايم . ما کشوري متمدن داشتيم و سرمايه هاي عظيم فرهنگي و مادي ما سرمشق و نمونه بود
اما امروز يک کشور مصرفي هستيم که بيش از هر چيز فرهنگ مصرف کاذب در ما شکل گرفته . توليدات به واردات و خلاقيت ها به تقليد تبديل شده و اگر در يک يا دو زمينه به خود کفايي نسبي برسيم جشن و پايکوبي به راه مي اندازيم که اي دنيا بدانيد ما در زمينه مثلأ گندم خود کفا شده ايم!
من بسيار متاسفم که ما زير سايه ی لطف عالي جنابان چشم و گوش بسته و بي توجه تا به اين درجه از عقب ماندگي سقوط کرده ايم و مي دانم که راه بسيار طولاني در پيش داريم تا جبران اين عقب ماندگي ها بشود و زحمت بسيار بايد کشيد و خيلي بايد فکر کرد و کار انجام داد و اين امر اتفاق نمي افتد مگر اين که به فرهنگ اين جامعه توجه ويژه اي مبذول شود و معضلات آن از بين برود و مقام فرهنگ و فرهنگي مورد توجه قرار گيرد و اين مهم به افراد صاحب صلاحيت واگذار شود . چرا که اگر چنين مهمي مورد توجه قرار نگيرد و نسبت به آن کم توجهي صورت گيرد فرو رفتن جامعه ايران در منجلاب فرهنگ وارداتي روز به روز عميق تر مي شود و سرعت بيشتري مي گيرد و آسيب پذيري فرزندان اين مرز و بوم هر روز حتمي تر مي شود
جناب آقاي احمدي نژاد ! شايد بد نباشد سري به وضعيت آموزش و پرورش کشورهايي همانند چين ،هند ،کانادا ، آمريکا ، و کشورهايي نه چندان توسعه يافته که در حال رشد هستند بزنيم و ببينيم که چرا مثلأ کشور چين توانسته با داشتن جمعيت انبوه و مشکلات فراوان اين چنين در صحنه هاي بين المللي از نظر اقتصادي به مقام اول دسترسي پيدا کند تا جايي که در مقابل ابر قدرت جهان ( آمريکا )بدون هر نگراني بايستد و بگويد سر جايت بنشين و هرگز ترديد به خود راه ندهد و همچنان به پيش برود.
در کشور چين که حدود یک میلیارد و سیصد میلیون نفر جمعيت دارد تنها صد وبیست و پنج میلیون نفر دانش آموز دارد و يکي از بي سوادترين کشورهاي آسيايي محسوب مي شود . اما در همين کشور مقام و موقعيت معلم هم شأن وزير و گاهي از وزير بالاتر است ودر حالي که در اين کشور داشتن 2 فرزند جرم محسوب مي شود تنها معلم است که صلاحيت داشتن 2 فرزند را دارد چون فرزند معلم ، فردا سازنده ی مملکت و نيروي مورد توجه کشور است و محبوبيت خاص و احترام فوق العاده دارد . در کنار اين توجه مي بينيم که معلم دلسوزانه به کار آموزش و تربيت پرداخته و دانش آموختگان هر روز بر رشد اقتصادي اين کشور مي افزايند و اين کشور در صحنه ی بين المللي جايگاهي ممتاز و ويژه يافته ، طوري که در صحنه ی اقتصادي مقام اول را از آن خود کرده است .
من بسيار متاسفم که در چنين جامعه اي و در چنين حيطه ی ديدي يک فرهنگي هستم . جامعه اي که معلم آن از اقشار آسيب پذير است که خود مي دانيد آسيب پذيري ابعاد گسترده دارد و صرفا" مفهوم بي پولي در بر آن نيست و فساد کوچکترين دستاورد آن است . اين تقسيم بندي يکي از شرم آورترين تقسيم بندي هاست که متاسفانه معلمين را به اين وادي رسانده اند.
جناب آقاي احمدي نژاد ! حضرت عالي حتما" اذعان داريد که آن چه معلمان را تا به اين درجه پايين آورد تصميمات غلط و تصميم گيران بي تخصص و ناکارا و گاه بي عدالت بودند. مديران و وزيران ضعيف و ناکارا و سيستم مديريتي بيمار حاکم بر گستره ی اين وزارتخانه ، از معلم يک فرد آسيب پذير ساخت که اينک به جاي اين که به نجات جامعه بينديشد بايد او را نجات داد.
جناب رئيس جمهور ! معلم فردي فرهيخته است که مسئوليت تربيت جامعه به عهده ی اوست و رفتار و کردار و گفتارش براي مردم الگو و حجت است.
اين ضعف حکومت و ضعف فکري مسئولين است که جامعه ی فرهنگيان (فرهيختگان ) اين چنين آسيب ديد که در قشر آسيب پذيران و فقيران جامعه طبقه بندي شد و با نهايت مظلوميت سکوت کرد تا از لابلاي فرياد عدالت خواهي او بيگانگان به ضعف هاي بي شمار دستگاه حکومت پي نبرند و مسئولين هم فرياد او را نمي شنيديند چون گوش شنوايي در کار نبود که بشنود .
يادم هست وقتي در يکي از اعتراضات معلمين در جلو مجلس يکي از بلند پايگان مجلس ششم فرمودند: شما معلمان کار بکنيد يا نکنيد مشکلي ايجاد نمي شود چون شما که شير نفت نمي بنديد که اگر کار نکنيد شرکت نفت بخوابد خيال معلمين راحت شد که اين در ، در مراد نيست و بسته است.
اين مايه ی ننگ است که يک مقام بلند پايه ی قوه ی مقننه نتواند درک کند که اگر معلم کار نکند شرکت نفت که چه عرض کنم ، کل جامعه مضمحل و نابود مي شود و اين معلم و سازمان آموزش و پرورش است که مهندس شرکت نفت را آموزش و شرکت نفت را سازمان مي دهد .
از چنين مسئوليني نمي توان انتظار داشت فرهنگ و فرهنگي را بشناسند و تبعات ناشي از لطمه به آن ها را بفهمند . اين چنين شد که فرهنگيان زير خط فقر ، بي عدالتي ، بي توجهي ، کم لطفي ، و بي اعتنايي رفتند.
معلمين کارمند دولت نيستند بلکه سازنده ی دولت هستند و تمامي عناصر دولت به دست آنان پايه ريزي مي شود ...
حال حضرت عالي خود قضاوت بفرماييد که :
آيا اين همان عدالت و اين شايسته سالاري است ؟ وآيا اين تخصص گرايي است و مهر ورزي است ؟ و آيا اين توجه کافي و حساس به آموزش و پرورش است ؟ چرا جناب عالي بار ديگر راه و طريق اسلاف را در پيش گرفتيد و علي رغم اين که معتقديد آموزش و پرورش مهمترين وزارت خانه است تصميم داشتيد چنين جفايي را در حق اين وزارتخانه اعمال کنيد ؟ آيا رنجهاي گذشته براي آموزش و پرورش کافي نبود ؟
جناب آقاي احمدي نژاد ! وزير آموزش و پرورش با مشتي مواد و ماشين آلات سر و کار ندارد . سرو کار او با فرهيختگان و دانش آموزان است که يک ميليون فرهيخته بايد ايشان را قبول داشته باشند و رياست ايشان را بر خود بپذيرند . اين جانب تصور مي کنم نحوه گزينش وزير آموزش و پرورش بايد با انتخاب خود فرهنگيان و معرفي آن شخص به رئيس جمهور باشد يعني بين فرهنگيان (نماينده ی فرهنگيان ) و رئيس جمهور يک تعاملي در اين زمينه باشد تا اين که عدالت به کار گرفته شده باشد . در غير اين صورت موفقيت چنداني نصيب اين وزارت خانه نخواهد شد.
وقتي در راس سازمان ضعف وجود داشته باشد اين ضعف به تمام شريانهاي سازمان گسترش مي يابد و به مرور زمان سازمان را ضعيف و مضمحل مي سازد و قدرت کارايي را از سازمان مي گيرد .
جناب آقاي احمدي نژاد ! برادر محترم و جناب رئيس جمهور عزيز اميد داريم اينک که يک فرهنگي را به رياست خود برگزيده ايم . شايسته سالاري و تخصص محوري و خدا انديشي در آموزش و پرورش جاي خود را به رابطه سالاري بدهد و از کنار اين گزينش که در راس آن وزيرمحترم آموزش و پرورش خواهد بود بتواند خسارات وارده بر اين سازمان مهم را که ميزان آن حجيم و تحمل آن ناممکن شده است را تا حدي کاهش دهد و نگاهي مسئولانه به اين سازمان انداخته شود و مشکلات آن کاهش يابد.
به نقل از خبرگزاری آفتاب
نوع واژگانى كه براى توضيح ، بيان و تفسير پديده ها در صحنه ی جهانى به كار گرفته مى شود ، معين مى كند كه گوينده تا چه حدى به واقعيات بين المللى آگاهى دارد. براساس اين منطق به وضوح ديده مى شود كه بسيارى درك بسيط و لازم را ندارند و فقط سخن مى گويند. براى فهم عملكرد كشورهاى بزرگ و چرايى شكل گيرى سياست ها ، لازم است كه به بعضى نكات حياتى توجه شود تا به جهت عدم وقوف به قواعد بازى بين المللى هزينه هايى كه گاهگاهى بسيار سنگين هستند پرداخت نشود.
نوع واژگانى كه براى توضيح ، بيان و تفسير پديده ها در صحنه ی جهانى به كار گرفته مى شود ، معين مى كند كه گوينده تا چه حدى به واقعيات بين المللى آگاهى دارد. براساس اين منطق به وضوح ديده مى شود كه بسيارى درك بسيط و لازم را ندارند و فقط سخن مى گويند. براى فهم عملكرد كشورهاى بزرگ و چرايى شكل گيرى سياست ها ، لازم است كه به بعضى نكات حياتى توجه شود تا به جهت عدم وقوف به قواعد بازى بين المللى هزينه هايى كه گاهگاهى بسيار سنگين هستند پرداخت نشود.
تغیير نظام بين الملل
جايگاه كشورهاى جهان بعد از سقوط اتحاد جماهير شوروى در سال ۱۹۹۱ دگرگون شده است. به دنبال محو كمونيسم نظام بين الملل دو قطبى جاى خود را به نظامى جديد داد. در اين سيستم ، آمريكا از بالاترين ميزان توانمندى و بعضى از كشورهاى اروپايى از ارتقاى موقعيت برخوردار گشته اند. پس به لحاظ شكل گيرى سيستم بين الملل تك قطبى با در نظر گرفتن توانمندى هاى سياسى _ نظامى ، پرواضح است كه رفتار كشورهايى از قبيل آمريكا و سه تفنگدار اروپايى انگلستان ، فرانسه و آلمان به درجات متفاوت تغيير كند. اين «طبيعى» است كشورهايى كه جايگاه برترى دارند در راه حفظ و تقويت آنچه براى آنها «ارزش» است ، از تمامى توانمندى هاى خود استفاده كنند. بنابراين كشورهايى مثل آمريكا و انگلستان كه جايگاه آن ها به جهت تغيير نظام بين الملل ارتقا يافته است با «صداى بلندترى» در صحنه ی جهانى ظاهر مى شوند. قبل از ميلاد مسيح اين صدا متعلق به ايرانيان و يونانيان بود. بعد روميان به صحنه گردانى جهان پرداختند. دورانى هم اين مصريان بودند كه نقش «قلدر» را بازى كردند. مغول ها و چينى ها نيز در مقطعى از تاريخ «زورگو» جلوه نمودند. شوروى بعد از جنگ دوم به طور شراكتى و امروزه آمريكا به تنهايى و گاهى با همراهى تفنگداران اروپايى نقش «يكه تاز» را بازى كرده اند. پس ضرورت است كه به تكرار اين گفته نپرداخت كه اين «حق» نيست كه آمريكا و سه تفنگدار اين طور رفتار كنند. اين منطق قدرت است. هر بازيگرى كه بيشتر توان دارد صدايش بلندتر خواهد بود. تاريخ اين را ثابت كرده است. حال اگر كشورى از اين وضع ناراحت است دو راه پيش روى دارد: قدرت خودش را از طريق ايجاد يك جامعه ی آزاد ، مرفه ، عدالت خواه و انسان نواز افزايش دهد و نيز در كنار آن سعى كند كه فرصت براى آمريكا و سه تفنگدار اروپايى فراهم نكند كه قدرت خود را با استفاده از سرمايه هاى كشورهاى ديگر افزايش دهند.
تداوم شرايط طبيعى
كشورها در شرايط طبيعى حيات دارند و فعاليت مى كنند. اين بدان معنا است كه يك چارچوب قانونى و پذيرفته شده به وسيله ی تمامى كشورها براى شكل دادن به رفتار آنها وجود ندارد. به عبارت روشن تر بايد گفت كه اولاً قوانينى كه قابل قبول به وسيله همه كشورها باشد وجود ندارد. ثانياً هيچ منبعى وجود ندارد كه كشورها به عنوان قاضى براى حل و فصل معضلات در تمامى موارد بپذيرند. ممكن است نظر يك نهاد يا يك كشور در حل و فصل بعضى از مشكلات پذيرفته شود اما اين بدان معنا نيست كه اين پذيرش هميشگى و در تمامى موارد است. ثانياً هيچ كشور يا نهادى وجود ندارد كه مسئوليت سياست هاى پذيرفته شده جهانى را بر عهده داشته باشد. بنابراين «طبيعى» است كشورهاى بزرگ هميشه از شرايط بهترى برخوردار باشند. در سطح داخلى كشورها ، روابط ، سلسله مراتبى است ، يعنى كاملاً مشخص است چه كسانى در سطوح بالا و چه كسانى در سطوح پايين هستند. در صحنه ی جهانى سلسله مراتب وجود ندارد بلكه هرج و مرج است. پس هر كشورى توانمندى و اعتبار بالاترى دارد «صداى بلندترى» در مسائل بين المللى دارد. كسانى كه نقش «قلدر» و «زورگو» را بازى مى كنند به جهت شرايط بين المللى است كه فرصت نصيبشان مى شود تا حرف خود را به كرسى بنشانند.
حال اگر كشورهايى از اين مسئله ضرر مى كنند بايد ماهيت روابط بين كشورها را عوض كنند يعنى سلسله مراتب را جايگزين هرج و مرج كنند. تا زمانى كه هرج و مرج است ، آمريكا و سه تفنگدار اروپايى كه توانمندى بالاترى نسبت به بقيه دارند همينگونه رفتار خواهند كرد جدا از اينكه «قلدر» و يا «زورگو» خطاب شوند.
راه حل هاى جهانى براى مشكلات داخلى
آن چه به وضوح فراوان قابل مشاهده است اين واقعيت بايد درنظر گرفته شود كه «دنياى بين المللى» جاى خود را به «دنياى جهانى» داده است. اين همان فرايندى است كه موسوم به جهانى شدن است. جدا از اين كه كشورها آن را مطلوب بيابند يا آن را برخلاف تاريخ و فرهنگ خود بدانند ، با حضور آن مواجه هستيم. به جهت دگرگونى هاى وسيع تكنولوژيك و توسعه وسيع در زمينه ارتباطات ، ارزش ها و نمادهاى غربى به تمامى دنيا رسوخ كرده است. به جهت توسعه در حيطه ی تكنولوژى و ارتباطات غرب موفق شده است كه در طول سده هاى اخير آن چه را كه مناسب مى داند به هنجار تبديل كند و كشورهاى غيرغربى را در شرايطى قرار دهد كه گريزى جز پذيرش نداشته باشند. اين كه روند دموكراسى و توجه به حقوق بشر در سرلوحه ی موضوعات مهم جهانى است به دليل همين جهانى شدن ارزش هاى آمريكا و سه تفنگدار است. آمريكا موضوع حقوق بشر را بر سر كشور چين مى كوبد ، انگلستان دليل حضور در جنوب عراق را كمك به اشاعه ی دموكراسى بيان مى كند و فرانسه مى گويد كه گروه هاى شبه نظامى در لبنان بايد منحل شوند و قدرت از صندوق راى بيرون آيد. پس آمريكا و دوستانش در بستر فرايند جهانى شدن براى حل و فصل تمامى مشكلات و معضلات در كشورهاى غيرغربى و يا بين كشورهاى غيرغربى ، به تجويز راه حل مى پردازند. براى بسيارى اين «حق» نيست كه كشورهاى بزرگ غربى خود را وارد دغدغه ها و مشكلات كشورهاى ديگر كنند. چه ارتباطى به آمريكا دارد كه طالبان در افغانستان حكومت نكنند. چه ارتباطى به فرانسه دارد كه رفيق حريرى در لبنان به قتل رسيده است. چه ارتباطى به انگلستان دارد كه كشورى به انرژى اتمى دسترسى پيدا كند. فرايند جهانى شدن اين «توانايى» و اقتدار را در اختيار اين كشورها قرار داده است كه در مسائل كشورهاى ديگر «فضولى» كنند. اين منطق داشتن توانمندى ، منطق داشتن ارزش هاى پذيرفته شده در صحنه جهانى است. دنيا يك دهكده ی كوچك شده است و آمريكايى ها مدعى اند كه به اتفاق اروپايى ها مانند دوران ارباب و رعيتى حاكمان اين دهكده هستند.حال اگر چنين شرايطى مطلوب نيست ، با گله و شكايت كارى نمى توان انجام داد. كشورهايى كه خواهان تغيير اين وضع هستند تنها يك راه پيش روى دارند. آن ها بايد جامعه اى به وجود آورند كه ارزش هايش و قدرتش در صحنه جهانى اعتبار يابد و صاحب اقتدار گردد. اين تنها راه مقابله با «قلدرى» آمريكا و سه تفنگدار اروپايى است.
شرق- حسين دهشيار
نامه ی علماء دین به نخست وزیر هويدا در بيش از ۴۰ سال پيش ١٩/١١/٤٣
... ما نمیدانیم متصدیان امور چه فکر میکنند و در نظر دارند این مملکت را به کجا بکشانند؟
آیا در این مملکت مردم حق هیچگونه اظهار نظر در سرنوشت خود باید نداشته باشند؟
خفقان، محدودیت، سانسور و تفتیش عقاید از یک طرف ، شکست اقتصادیات و تصاعد هزینه ی کمرشکن زندگی از طرف دیگر ملت را از پای درآورده و اگر کسی از وضع موجود اظهار نارضایتی کند، سیاهچال زندان و سپس حکم دادستانی ارتش زندگی تیره ی او را تیره تر مینماید...
آخر در کدام کشور در کدام گوشه ی جهان تا این حد فشار، اختناق ، حبس ، زجر، شکنجه ، ترور افکار بر مردم حکومت میکند؟
در جهان امروز کجا معمول است عدهای مطلقالعنان ، حاکم مطلق بر جان و مال و ناموس مردم باشند ، و کسی حق فریاد نداشته باشد؟
آیا این قسم حکومت در بین ملل نیم وحشی آن هم در دوران حکومت فردی ، از پست ترین انواع حکومتها شمرده نمیشده است؟
آقای هویدا ! شما سری به زندانها بزنید و بپرسید این اصنافِ مختلفِ زندانی ، علماء و وعاظ ، اساتید دانشگاه ، دانشجویان ، تجار و اصناف به چه جرمی مدتها در زندان به سر میبرند؟
سیدعلی خامنهای - حسینعلی منتظری - اکبر هاشمی - ابوالقاسم خزعلی - علی مشکینی - احمد جنتی - محمد تقی مصباح یزدی - علی اکبر موسوی و...
آيتالله توسلي در گفتوگو با ایسنا ، از درد دلهاي خود در روزهاي اخير ميگويد و خطر گسترش افكار انجمن حجتيه را گوشزد ميكند و از خطر انتقام متحجرين از امام خبر ميدهد.
مقابله با شبهه ی جدايي دين از سياست
عمال رژيم در فكر مردم ، علما و روحانيون تزريق كرده بودند كه دين از سياست جداست. اگر يك عالم ديني وارد سياست ميشد از نظر مردم ملكوك بود. امام (ره) از اين مساله زجر ميكشيد و اين تفكر را شكست. اولين كار امام اين بود كه فكر جدايي دين از سياست را از بين برد و به مردم فهماند كه سياست جزء دين است.
وي به ملاقات رييس ساواك با امام اشاره ميكند و ميگويد: « سال 42، پاكروان (رييس سازمان امنيت) به همراه سرهنگ بديع (رييس ساواك قم) خدمت امام آمدندو به ایشان گفتند سياست يعني پدرسوختهگري اين را بگذاريد براي ما. امام در جواب گفت اين سياستي كه شما از آن تعريف ميكنيد مربوط به خود شماست ، اما آن سياستي كه ما از آن حرف ميزنيم سياست اسلام است يعني اين كه مردم و به خصوص روحانيت در امور اجتماعي و سرنوشت خودشان دخالت كنند.»
مبارزه با متحجرين و مقدسنماها
آيتالله توسلي ميگويد: «بايد بدانيم اين انقلاب يك شبه به ثمر نرسيد. امام (ره) از همان ابتدا با دو دسته به مبارزه برخاست: يك جبهه مبارزه با شاه بود و جبهه ی ديگر مبارزه با متحجرين و مقدسنماها و افرادي كه برحسب ظاهر اظهار تقدس ميكردند تا خود را متشرع نشان دهند. در آن زمان افرادي شاه را سايه ی خدا معرفي ميكردند و در ذهن مردم جا انداخته بودند كه كسي نميتواند با شاه مبارزه كند. شايد اولين كسي كه در طول تاريخ شيعه در مقابل شاه ايستاد ، امام (ره) بود. امام يك فرد استثنايي در عالم تشيع و عرفان و فلسفه و فقه بود.»
رنج از طايفه ی متحجرين و مقدسنماها
آيتالله توسلي اظهار داشت: «امام (ره) مبارزه را از دل حوزه شروع كرد. امام درد دلهاي بسياري داشت. روزي كه ميخواست نجف را ترك بگويد ، گفت صدماتي كه اين جا خوردم بسيار سنگين بود ؛ چراكه براي بسياري از روحانيون بيمعني بود كه فردي از قم بيايد و نظريه ی ولايت فقيه را مطرح كند . امام از طايفه ی متحجرين و مقدسنما خيلي زجر كشيد.»
وي ميگويد: «عبادت و معنويت امام از همان ابتداي طلبگي براي همه زبانزد بود اما هيچ وقت اهل ريا نبود. هيچگاه كسي نديد امام تسبيح به دست بگيرد و ذكر بگويد ، اگر ذكر ميگفت در خانه و در حال قدم زدن بود. مردم گريه ی امام را فقط در روز عاشورا ميديدند. گريههاي امام براي نيمههاي شب بود.»
دعا كنيم آدم شويم
مسوول دفتر امام خميني(ره) اظهار داشت: «اگر كسي از ايشان تعريف ميكرد بسيار ناراحت ميشد. يادم هست در اولين دوره مجلس، نمايندگان در تاريخ 4/3/1359 با ايشان ديدار داشتند، آقاي فخرالدين حجازي در ابتدا به سخنراني پرداخت و خطاب به امام گفت «بأبي انت و امي» و بعد شروع كرد به تعريف و تمجيد از حضرت امام. امام (ره) بلافاصله در پاسخ گفتند: «خوف اين را دارم مطالبي كه آقاي حجازي درباره ی من فرمودند باورم بيايد و غرور و انحطاط پيش آيد. به خداي تبارك و تعالي پناه ميبرم.»
وقتي ائمه ی جماعات در تاريخ 7/7/66 براي ديدن امام به حسينيه ی جماران آمده بودند ، آقاي مشكيني به عنوان امام جمعه قم شروع به تعريف كردن از امام كرد ، امام (ره) بلافاصله فرمودند «قبلا از آقاي مشكيني گله كنم ، ما همين قدر كه گرفتار نفس خود هستيم كافي است ، ديگر مسائلي نفرماييد كه در نفوس ما انباشته شود و ما را به عقب برگرداند . شما دعا كنيد كه ما آدم بشويم .»
روزي ديدم مرحوم حاج احمد آقا به يكي از دوستان ميگويد امروز پيش امام نرو. چون امروز در سخنرانيات كه از راديو پخش ميشد از امام تعريف كرده بودي و امام از اين تعاريف ناراحت شده است.
امام ميگفت: «من هم يك فرد عادي هستم و بي جا از من تعريف نكنيد.» اگر كسي در تعريف از امام غلو ميكرد، باعث ناراحتي ايشان ميشد.
مردم را به ريا تشويق نكنيد ، پابرهنگان بيشتر از مسئولان حق دارند.
آيتالله توسلي در مورد عكسالعمل امام در برابر تعريف و تمجيد از ايشان گفت: «يادم هست محمد هاشمي، رييس سابق سازمان صدا و سيما، خدمت امام آمد و گفت دستور دادم مجريان برنامههاي سيما ريش بگذارند. امام در پاسخ گفتند: محمد! مردم را وادار به ريا نكن كه از ريش بهره ی ديني ببرند. امام به محمد هاشمي انتقاد ميكرد كه چرا اينقدر اسم مرا در راديو تلويزيون ميبريد؟ از اين وضع راديو و تلويزيون خوشم نميآيد. واقع آن است كه آن قدر كه پابرهنگان به گردن راديو تلويزيون حق دارند ما نداريم. آن ها اين نظام را درست كردند و اين نهضت را به وجود آوردند. ما بايد به مردم ارزش بدهيم و خودمان كنار بايستيم. ملاقات امروز من و شما ديگر جاي طرح در راديو تلويزيون ندارد. اين كارها مردم را خسته ميكند. محمد هاشمي نيز خطاب به امام گفت شما در قلب مردم جا داريد و امام هم فرمود قلب مردم غير از اينهاست.
امام از اين كه مدام تصويرش از تلويزيون پخش شود نارحت ميشد. آن چه كه امام را امام كرد ، مهذب بودن و اخلاق او بود كه توانست چنين نظامي را پايهگذاري كند.»
مسوول دفتر امام ميگويد: «انگيزه ی الهي و اخلاص و وحدت مردم از عوامل ايجاد نظام اسلامي بودند. يكي از كارهاي بزرگ امام ، وحدت بين امت اسلامي بود. روزي كه امام اين انقلاب را پايهگذاري كرد ميدانست كه در اين كشور مذاهب مختلف وجود دارند. امام براي حفظ وحدت به حجاج ايراني دستور داد كه در نماز ديگر مذاهب اسلامي شركت كنند و هدف از اين كار ايجاد وحدت بود.»
آيتالله توسلي اضافه كرد: «متاسفانه چه از صدا و سيما و چه از جاهاي ديگر نداهايي بلند ميشود كه وحدت اسلامي را از بين ميبرد و كار به جايي ميرسد كه شيعه سرافكنده شود. امام (ره) هفته ی وحدت را براي حفظ وحدت مسلمين انتخاب كرد اما متاسفانه امروز آن وحدتي كه مد نظر امام بود در حال از بين رفتن است. اين كار به انقلاب و اسلام و امام صدمه ميزند.»
وي تصريح كرد: «امام هيچگاه نميخواست خودش را مطرح كند. برنامه ی مردمسالاري را امام ارائه كرد و فرمود مردم همهكاره هستند. ایشان براي مردم خيلي احترام قائل بود.»
خطر گسترش تفكر انجمن حجتيه
آيتالله توسلي با اشاره به برخورد امام خميني (ره) با تفكرات انجمن حجتيه ، ميگويد: «مسلما" افرادي با تفكر حجتيه در حال دخالت در امور هستند و در بعضي جاها نفوذ كردهاند. در يكي از سخنرانيهايم گفتم دو گروه همواره ميخواهند از امام انتقام بگيرند ؛ يكي آمريكا كه امام ابهتش را شكست و يكي انجمن حجتيه كه امام از همان روز اول ميدانست چه كساني هستند. مساله ی انجمن حجتيه عادي نبود. اگر امام خميني (ره) با امام زمان ارتباط داشت ، قطعا" بيشتر از حجتيهايها بود اما اظهار نميكرد.»
وي با انتقاد از نسبت دادن برخي امور به امام زمان (ع) و طرح نظر ايشان در خصوص برخي مسائل عادي ، گفت: «الان شايع ميكنند كه مثلا" فلاني خدمت امام زمان (ع) رسيده است و گاهي كارهاي كوچك را به امام زمان (ع) نسبت ميدهند و ايشان را در نظر مردم كوچك ميكنند. مساله ی امام زمان (ع) مساله ی مهمي است و نميتوان به راحتي اين قبيل شبهات را مطرح كرد.»
آيتالله توسلي يادآور شد: «شاه به انجمن حجتيه آزادي داده بود تا عدهاي به مساله ی حضرت بقيهالله (ع) مشغول شوند و در مقابل نهضت امام بايستند. روزي يكي از بزرگان خدمت امام (ره) رسيد و مطلبي راجع به امام زمان (ع) مطرح كرد و امام فقط او را نگاه كرد. من به او گفتم اين چه حرفي بود كه زدي؟ مگر خود امام زمان نفرمودهاند هر كس ادعاي رويت كرد تكذيب كنيد؟»
وي افزود: «خطاب به آقاياني كه اكنون ادعاي رويت امام زمان را مطرح ميكنند اين است كه نگذاريد فتح باب شود. اصلا بابيت از همين جا ريشه ميگيرد.»
مسوول دفتر امام سپس به ملاقات چند نفر كه ادعاي ملاقات با امام زمان را داشتند اشاره كرد و يادآور شد: «روزي سه نفر (يك زن و دو مرد جوان) كه دو نفر از بزرگان كشور را واسطه قرار داده بودند خدمت امام برسند، نزد ايشان آمدند و ادعا كردند ميتوانند خدمت امام زمان برسند. امام فرمودند من سه مساله دارم اول آنها را با حضرت مطرح كنيد و جواب بياوريد بعد من با شما صحبت ميكنم. رفتند كه جواب بياورند، امام به احمدآقا گفت به آنها بگو شيادها دست از اين كارها برداريد.»
آيتالله توسلي هشدار داد: «متاسفانه اين قبيل كارها الان در حال شايع شدن است. فلان خانم جلسه تشكيل ميدهد ميگويد امام زمان (ع) در آن جلسه حضور دارد ، فلان آقا در فلان جلسه ميگويد امام زمان (ع) اين جا نشسته است. نسبت دروغ دادن به امام زمان (ع) از گناهان كبيره است. امام (ره) با اين قبيل مسائل به شدت برخورد ميكرد. امام (ره) نابغه ی عصر ما و تاريخ تشيع است. بعضي افراد از كارهايي كه امام (ره) كرد ناراحتند و در نهايت هم انتقام خود را از امام ميگيرند و الان هم مشغول اين كار هستند.»
خطر آسيب ديدن انديشههاي مبنايي امام
وي ميگويد: «اگر بخواهيم انديشه امام باقي بماند نبايد فقط از امام (ره) نام ببريم اما افكار او را فراموش كنيم. امام به مردم آزادي و بها ميداد. بايد مساله ی آزادي و مباني آن را در تفكرات امام (ره) جستوجو كنيم. بعد از انقلاب كدام مرجع تقليد جرات ميكرد كنار زن ها بنشيند؟ امام اين سد را شكست و اين عظمت را به زن ها داد و گفت "از دامن زن مرد به معراج ميرود". امام براي زنان احترام و آزادي قائل بود اما نه آزدي به معناي بيبند و باري. آزادي مد نظر امام يعني اين كه هر كسي حق داشته باشد در سرنوشت خود دخالت كند. اگر مبناي انديشههاي امام را دنبال كنيم و فقط به نام ايشان اكتفا نكنيم ميتوانيم از آسيب ديدن انديشههاي امام جلوگيري كنيم.»
نقش مردم در اداره كشور
آيتالله توسلي گفت: «امام (ره) همه چيز را مردم ميدانست. ايشان وقتي در بهشت زهرا سخنراني كردند فرمودند كه من به اتكاي مردم دولت تشكيل ميدهم. همه چيز امام مردم بود. مردم پشتيبان امام بودند و در جنگ تحميلي نيز نقش موثري داشتند. بارها خود حضرت امام (ره) ميفرمودند كه اين انقلاب را مردم به ثمر نشاندند و خود مردم نيز آن را حفظ خواهند كرد.»
مخالفت امام خميني (ره) با حاكميت يك تفكر بر كشور
آيتالله توسلي در اين خصوص ميگويد: «وقتي مجمع روحانيون مبارز از جامعه ی روحانيت مبارز جدا شد ، امام نميخواست كه يك تفكر بر كشور حاكم باشد. امام ميگفت درگيري درست نيست ، اما اختلاف افكار بايد وجود داشته باشد. امام تفاوت افكار را باعث ترقي كشور ميدانست و حاكميت يك تفكر بر كشور را مضر به حال كشور ميدانست. امام (ره) هيچگاه موافق نبود كه فقط يك تفكر واحد در حكومت جاي داشته باشد و معتقد بود سليقههاي مختلف بايد حضور داشته باشند. وقتي انقلاب پيروز شد تمام مردم در صحنه بودند. حتي آن زمان چپيها هم روزنامه داشتند و آزادي كامل داشتند.»
به گزارش خبرگزاري شبستان آيت الله جنتي دبير شوراي نگهبان خواستار زنده شدن روح نهج البلاغه در جامعه شد و گفت: جامعه ی ما با نهج البلاغه هم از نظر علمي و تئوري بيگانه است و هم از لحاظ اجراي آن ، در حالي كه انتظار مي رفت با انقلاب اسلامي ايران به رهبري مردي از تبار علي ، نهج البلاغه ، اجرا شود كه كمتر شاهد آن بوديم . دبير شوراي نگهبان نياز اصلي جامعه را حضور نهج البلاغه در تمام ابعاد زندگي اجتماعي دانست و تصريح كرد: اگر در جامعه ی امروز فقر ، فساد ، و ... ديده مي شود علت عمده ی آن كمبود ، خلأ و بي توجهي به نهج البلاغه است . وي در ادامه عدالت را مهمترين دستاورد حكومت علي (ع) خواند و خاطر نشان كرد : ما اگر نتوانيم در جامعه ی اسلامي عدالت را اجرا كنيم به فرموده ی مقام معظم رهبري وجود دولت اسلامي لغو است.
عضو هيئت امناي بنياد غدير يادآور شد: بايد در بعد اجتماعي ميان مردم تبليغ كنيم به طوري كه مردم طلبكار نظام شوند كه چرا به نهج البلاغه عمل نمي شود و هر جا نقصي ديدند با گوشزد كردن آن گوشه از نهج البلاغه كه به آن عمل نشده ، در صدد رفع آن برآيند. وي تاكيد كرد: فقط در اين صورت است كه مي توانيم در عمل و اجرا قوي عمل كنيم.
منبع: كيهان 25 آذر 83
نامه ی سرگشاده جمعي از همكاران سابق وزير پيشنهادي آموزش و پرورش به نمايندگان مجلس، انتخاب
خبرگزاري انتخاب : جمعي از همکاران وزير پيشنهادي آموزش و پرورش در مجتمع آموزشي معلم (شغل قبلي آقاي فرشيدي) طي ارسال نامه اي به «انتخاب» ، ضمن تاكيد بر آن چه «عدم توانمدي» وي خوانده شده ، آورده اند: انتشار اين مطالب ، مي تواند مانع از تکرار اشتباهات گذشته شود.
به گزارش سرويس اجتماعي «انتخاب»، متن ارسالي اين نامه در پي مي آيد:
به نام خدا
در سال تحصيلي 83-84 بحث هايي در مجتمع آموزشي معلم براي بار N ام مطرح شد که هيچ يک از همکاران درگير مباحث فکر نمي کردند شايد مخاطب اصلي آنها روزي در قد و قامت وزارت جلوه کند.
اکنون که جناب آقاي فرشيدي که بر سر توانمندي ايشان براي سمت مديريت مجتمع آموزشي معلم بحث بود ، به چهره اي ملي تبديل شده اند ، بد نيست گوشه اي از اين چالشها که به رقم خوردن سرنوشت يک ميليون معلم و پانزده ميليون دانش آموز مي انجامد ، جهت اطلاع مطرح شود.
عدم توانمندي ايشان آنچنان محرز بود که اگر نبود حساسيت آموزش و پرورش شايد تنظيم کنندگان اين نامه نيز مصالح کشور را در امر ديگري مي دانستند .
نامه ی ذيل برآوردي است از 8 سال همکاري با جناب آقاي فرشيدي در مجتمع آموزشي معلم که البته بخشي از موارد ، جزيي و به مسائل داخلي مجتمع باز مي گردد ؛ ليکن ريشه هاي همه ی آن ها را مي توان در مديريت بسته ی فرهنگي ايشان جستجو کرد.
باسمه تعالي
نامه ی سرگشاده به مديريت مجتمع معلم ؛ جناب آقاي فرشيدي
هشت سال در پشت درهاي بسته سخناني گفته شد كه همه به قصد اصلاح مجتمع بود و شما تنها به بخشهايي از آن عمل كرديد كه منافع حداكثري اقتصادي را در بر داشت .
به مرور بر ما ثابت شد كه مجتمع بيش از آن كه فرهنگي و ديني باشد اقتصادي و پايگاهي براي سياست ورزي شخص شماست. از آنجا كه همكاران بسيار ديگري كه برخي در مجتمع هستند و برخي هم اخراج و يا از همكاري مجتمع انصراف داده اند ، اين سخنان را بيان كرده اند و شما به اندازه ی نيم كردار حاضر به پذيرش نشديد ، وظيفه ی خود مي دانيم يك بار ديگر و اين بار سر گشاده با شما سخن بگوييم و چون در آخرين اختلاف خود را به شهيد مظلوم بهشتي تشبيه فرموديد با همين لقب شما را خطاب مي كنيم.
شهيد بهشتي عزيز جناب آقاي فرشيدي:
به كجا چنين آرام و بي سرو صدا؟
سيستمهاي بسته شايد حسن مديريت آسان را همراه داشته باشند وليكن فراموش نكنيم كه مديريت آسان به شدت بي نتيجه و فساد آور است.
سه سال پيش ضرورت تشكيل اتاق فكر را براي مجتمع فرياد كرديم و شما آن را خارج از ساختار آموزش و پرورش دانستيد و حال آن را از زبان رهبري زمزمه مي كنيد مطمئن باشيد اتاق فكر همانند تربيت ديني براي مدرسه ی شما سود آور است.
درنگهاي شما در تشخيص حركتها به سبك بطيء و آرام ، مجموعه را آبستن حوادث بسياري نموده است. اميدواريم زودتر پيشگيري فرماييد. نوآوري در آموزش و پرورش به هيچ وجه دشوار نيست.
آيا مي شود ده سال تمام با مديراني توانمند جلسات چند ساعته هفته اي داشت و مشكلي باقي بماند؟به جرات مي توان همه موضوعات سال بعد جلسات با جوابهاي احتمالي شما را حدس زد.
شما بيشتر شايسته ی دريافت يك توليت موقوفه موفق! مي باشيد و قانون هم همين را مي گويد وليكن اجازه نداريد بر استعدادها مهر توقف بزنيد. اداري بودن با انقلابي بودن منافاتي ندارد ؛ ارائه ی پيشنهادهاي كاربردي براي بخشهاي مختلف ، تماميت خواهي نيست و دخالت در امور ديگران محسوب نميشود . مجتمع را وقف نماييد وليكن متوقف ننمایید.
مجتمع معلم بيش از هر زمان ديگر نياز به خلاقيت و نوآوري به جاي پافشاري بر شيوه هاي گذشته و نا كارآمد ، شفافيت در عوض بستن سيستم و دوگانه و چند گانه عمل كردن ، محبت و احترام در عوض خداي ناكرده! تحقير و تخفيف انسانها ، عدالت و رسيدگي به حقوق همه مخاطبين بجاي تبعيض و حق خوري ها ، رو در رو سخن گفتن بجاي پشت هم گويي ها دارد.
27سال پيش اجازه داشتيد در مورد نظام حكومتي و استقلال و آزادي اين مرز و بوم نظر بدهيد. چگونه در مجتمع شما نمي توان براي يك فيش حقوق حتي پيشنهاد داد؟
فراموش نكنيم خنثي بودن ، ترجمه ی اشتباه اعتدال است و فارغ التحصيلان ما بيش از آن كه معتدل باشند خنثي هستند .نسل عوض شده است و هنوز حضرتعالي در اعمال همان شيوه هاي قديمي بر همكاران پافشاري مي نمائيد.
لازم است بدانيد كه حقوق معلمان و مربيان چيزي نيست كه بتوانيد آن را با اهداف موقوفه معاوضه كنيد.
همكارانتان را روستايي زادگاني قلمداد نكنيد كه شما آنها را به مكنت و مال رسانديد.
مربيانتان را محتاج و واداده ی فرهنگي نخوانيد.به معلمان لقب خوارج ندهيد .چاه نفس مربي خود را خالي نينگاريد.بي تربيتشان نناميد.به آنها انگ دزدي نزنيد.خارج از دايره ی تعادل رواني نشناسيد و...
از بد حادثه عده اي مجبورند بي منطقي شما را بپذيرند. روزي كه بد حادثه تمام شود اين گروه به حق عليه شما اقدام خواهند كرد؟ كما اين كه گروهها و اشخاص بسياري با نيت خير آمدند و با ضديت آشكار با شما رفتند.
معلمي شغل انبياست. وليكن قرار نيست با خرج كردن بي مزد بودن انبيا از حق و حقوق همكاران كاسته شود.
قطعاً بهتر مي دانيد دين فقط نماز جماعت اجباري نيست ، اركان ديگري هم دارد.
مديران و معلمان شايسته تشويقند ، نه وامدار كردن .
مرئوس خوب بودن هنر نيست رئيس خوب بودن و ماندن هنر است.
شما كه قانون اساسي را تنظيم كرديد. چگونه ممكن است از نوشتن چند سطر جهت شفافيت بخشيدن به اداره ی مدرسه عاجز باشيد؟
لازم نبود همه ی امور مالي و رفاهي در دست شما باشد و سليقه اي با افراد برخورد كنيد.خداي ناكرده شائبه ی وامدار كردن نيروها از جانب شما پيش مي آيد. وام قرض الحسنه ، تعاوني مسكن ، تعاوني مصرف ، نظام حقوق و دستمزد ، اين همه كار ، شما و همكارانتان را خسته مي كند براي تفريح هم كه شده به تعليم و تربيت توجه كنيد!
طراحي نظام حقوق و دستمزد امري تخصصي است و نمي بايستي به كسي كه تجربه وعلمش را ندارد واگذار شود.
از روزنامه رسالت خسته شديم خواهشمند است به شعور معلمان احترام بگذاريد.
اعطاي ده ميليون وام به يك نفر از كاركنان بر اساس كدامين نظام است. بي مبنايي در لطف شما موجب نفاق و سستي انسجام مي شود. حقوق اشخاص را به صورت لطف و لطف را بدون نظام ارائه نفرماييد.
با مشاوري مشورت كنيد كه ترسو و حريص و بخيل نباشد.
اگر در اين مجتمع بيش از 10 درصد براي امر تعليم و تربيت وقت بگذاريد. نتايج درخشاني خواهيد گرفت.
از وقف تنها به توليت آن اكتفا نكنيد اهداف را پيگيري فرماييد اهداف . توليت معناي ديگر مديريت اسلامي است و نه اريكه اي كه تكيه بر آن كارفرمايي مي سازد كه خود را پاسخگوي هيچكس جز خدا نمي داند.
بر هر كدام از اعضاي مجتمع بعد از خدا چهار ركن (دانش آموزان-اوليا- همكاران-مديران) ناظرند ، ناظر شما كيست؟
صِرف طرح يك يا چند انتقاد و پيشنهاد ، مسموم كردن فضا و تكثير اشكال نيست .
بدانيد اگر اول جلسات يكشنبه صبح ، رفتار سازماني بخوانيد تاثيرش بيشتر است از قرآني كه ترجمه اش را در سازمان نمي دانيد.
در برخي انتخابات ، از امكانات و نيروي انساني مجتمع به نفع فرد و گروه خاصي استفاده مي شود آيا بقيه ی كاركنانميتوانند در راستاي چارچوب قانون اساسي از اين امكانات استفاده نمايند يا اساسنامه تنها به شما اجازه چنين كاري را مي دهد؟!
فراموش نكنيد از بركت انقلاب و رانت مذهبي ، توليت يك مجتمع چند ميلياردي را عهده دار شديد.
كمتر از 10 در صد فارغ التحصيلان روخواني قرآن بلدند. كجاست آن تربيت ديني؟
اشتباه نشود خطاي اصلي مجتمع آن نيست كه با صرف يك ميليارد بودجه در سال نمي توانيم روخواني قرآن را آموزش دهيم خطاي بزرگ بي هدفي است، بي هدفي .
كسي كه با عدم شفافيت به سوء تفاهم ها دامن مي زند ؛ مقصر است.
خواهشمند است براي يكبارهم كه شده گزارشي از تراز مالي پانزده ساله مجتمع موقوفه اعلام فرماييد. قول مي دهيم كه نگاه تماميت خواه طمع كار حريصمان را بر سود ناچيز شما درويش كنيم.
ديانت ما عين سياست ماست و ديانت ما هم عين اقتصاد ماست. خدا عاقبت و آخرت اين ديانت را بخير كند.
سرعت حداكثري شما در باز پرداخت وامها و تامين سرمايه براي تاسيس مدرسه اي ديگر ستودني است ، به شرط آن كه به حداقل هاي تعليم و تربيت در مدرسه آسيب وارد نشود.
چه كسي گفته است كه از 160 ميليون دريافتي پيش دانشگاهي ؛ بايستي 35 درصد سود برداريد؟ اين سود حداكثري است يا حداقلي؟
تعداد دانش آموزان كلاسها به 37 نفر رسيده است اين تعداد حداكثري است يا حداقلي؟
شهريه ی مدرسه در 4 سال گذشته 400 در صد افزايش داشته است اين افزايش حداكثري است يا حداقلي؟
كسر نكردن 300 هزار تومان سهم الاجاره شهريه دانش آموزان پيش دانشگاهي از شهريه ی سال گذشته دليلي است بر آن كه قصد همراهي با اوليا را هم نداشته ايد. اين افزايش ناگهاني حداكثري است يا حداقلي؟
اين كه 200 نفر كادر مجتمع در نفعشان از مجتمع ، عليه شما جمع شده اند ، بدبيني است يا خوش بيني؟
اين كه حداكثر ماليات را كسر كنيد و حداقل بپردازيد اين امر ؛ حداقلي است يا حداكثري؟
چگونه است كه دريافت 3200 متر زمين ديگر از شهرداري لطف و بزرگواري دولت جمهوري اسلامي نيست. وليكن پرداخت چند ميليون حق بيمه و ماليات ، محدود كردن فعاليتهاي فرهنگي و اختلافات سياسي ... نام ميگيرد؟!
در سال پاسخگويي نه پرسشگري را ترويج داديد و نه پاسخگويي را يك پرسش همكاران را هم پاسخ نداديد. نصب والاترين و قشنگترين جملات اسلام و مسلمين به بدترين شكل ممكن حداكثري است يا حداقلي؟
چرا در هنگام انگ زدن به كاركنان به حداقل اكتفا نمي كنيد. دزد ناميدن و خوارج ناميدن و ... حداكثري است يا حداقلي؟
تشبيه خودتان به شهيد بهشتي آويزان كردن عكس شهيد رجايي ، خرج كردن حداكثري دين است يا حداقلي؟
از هيات امنا بعضاً در جهت اهداف تربيت ديني هم بهره گيري نماييد. برخي از آنها راهگشاييهاي خوبي دارند.
خدا پدرتان را بيامرزد ، رانتي از دولت جمهوري اسلامي ستانده ايد اگر از گرو بنياد آزاد شود تصميم به وقف آن داريد ، عده اي را به افتخار شغل انبيا نايل كرده ايد ، كار خير منت گذاشتن ندارد.
شما موسسيد يا مدير مجتمع ويا هر دو!؟
مدرسه ؛ مجموعه اي از حداكثر مشكلات است و مي توانست در نگاه حداقلي شما به حداقل مشكلات كاهش يابد.
قطعاً نكاتي كه بيان شد يك بازخورد حداكثري است.
اميدواريم به گوش جان بشنويد. و بدانيد كه همكاري كه 8 سال كار كرد و 80 روز هم مرخصي نرفت و راحتي و آرامش را فراموش كرد و از صفر پيش دانشگاهي به قابل قبول رسانده اش توانسته برادري اش را در وقف ثابت كند ، وليكن متاسفانه چشم بينايي نيست .
تفكيك كردن مجتمع به جزاير خرد جدا از هم و بعد ايجاد تفرقه و مديريت از سايه ، سياست هايي نيست كه بتوان در آن همدلي برادرانه جست.
و بيچاره انسانهايي كه ادبيات ديني نهفته در سياست گفتاري شما را حمل بر نيت خير خواهانه و اسلام خواهانه ی شما مي كنند و نمي دانند در پس اين گفتارهاي عاشقانه ، اعمالي عاقلانه و اقتصادي وعقلي مقتصد و طالب پول وجود دارد كه در جاي جاي پيكره ی مجتمع قابل پي گيري است.
جملاتي كه بيان شد نمي تواند گوياي سرنوشتي باشد كه شما ، همكاران ، اوليا ، دانش آموزان و الگوي تعليم و تربيت كشور را دچاركرديد. ولي بياني است حداقلي از آنچه رفته آمد.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.والسلام
جمعي از همکاران وزير آموزش و پرورش در مجتمع آموزشي معلم
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ؛ دكتر محمود احمدينژاد ، رييسجمهور در جلسه ی رای اعتماد به وزیر آموزش و پرورش گفت: وزارت آموزش و پرورش شايد مهمترين سازمان اداري و اجرايي كشور باشد . در مورد اين وزارتخانه بايد چندين تصميم بزرگ بگيريم. آموزش و پرورش مثل همهي دستگاهها كاملا" ملي است و كساني كه در آن كار ميكنند اگر به فكر كارهاي گروهي و باندي باشند براي آن دستگاه يك سم مهلك است.
احمدينژاد تاكيد كرد: آموزش و پرورش بايد از اين فضاي جناحي خارج شود زيرا متعلق به نسلهاي آينده و انقلاب است. آموزش و پرورش در مرحلهي اول بايد مسائل دروني خود را حل كند و بعد گامهاي بلند را بردارد.
منبع: خبرنامه ی گویا
به نظر شما چقدر از این سخنان به واقعیت پیوسته است؟
رويکرد آموزشي در نظام تعليم و تربيت بايد تغيير کند
جام جم رئيس سازمان پژوهش و برنامه ريزي با نقد حاکميت رويکرد آموزشي در آموزش و پرورش گفت : متاسفانه به دليل تاثير آسيب زاي کنکور در فرآيند تعليم و تربيت ، سيستم آموزش و پرورش همانند کارخانه اي تلاش وافري دارد تا مجموعه اي از آموخته هاي قبلي را به ذهن کودکان منتقل کند.
مهندس مهدي نويد ادهم ، با بيان اين که مجالي براي انديشمندان و پرسشگري در آموزش و پرورش وجود نداشته ، چرا که امکان رويارويي با مساله فراهم نمي آيد ، اذغان کرد: اگر بتوان رويکرد آموزشي نظام تعليم و تربيت کشور را به رويکردي فرهنگي - تربيتي تبديل کرد و بيش از انتقال معلومات و محفوظات در جستجوي تقويت مهارت ها و اصلاح نگرشها بود ، به راحتي مي توان پرسشگري و تحقيق را در کشور نهادينه کرد.
منبع : اخبار آموزش و پرورش
معاون وزيرآموزش و پرورش : فقط ۴۰درصد مدارس كشور در برابر حوادث مقاوم هستند
مهندس"حبيباله بوربور" در گفت و گو با خبرنگار ايرنا ، گفت: اينك ۳۰درصد مدارس كشور تخريبي هستند و فضاي مناسبي براي ادامه ی تحصيل دانش آموزان نيست.
بوربور، اضافه كرد: شرايط ۳۰درصد مدارس كشور نيز به گونهاياست كه قابل مقاومسازي و بازسازي هستند و اعتبار لازم براي آن نيز پيشبيني شده است كه از اعتبارات مقاومسازي ، امسال بايد از صندوق ذخيره ارزي در اختيار اين سازمان قرار گيرد. وي خاطرنشان كرد كه برداشت اين اعتبار از صندوق ذخيره ارزي نيز مستلزم تصويب مجلس شوراي اسلامي و تاييد شوراي نگهبان است تا پساز آن طرح بازسازي و مقاومسازي اين مراكز آموزشي ، عملياتي شود.
بوربور با بيان اين كه بايد اعتبار لازم براي بازسازي ۳۰درصد مدارس تخريبي موجود در كشور نيز پيش بيني و تامين شود، اظهار داشت: اگر بخواهيم مدارس تخريبي موجود در كشور را كه بيش از ۱۲۷هزار كلاس است ، با اعتبارات موجود خيرين ، مردمي و دولتي بسازيم ، حدود ۱۰سال طول ميكشد. او ادامه داد: بر اين اساس نياز است كه دولت اعتبار بيشتر و مناسبتري را بهاين كار اختصاص دهد تااين كه درآينده مشكلات كمتري دراين زمينه داشته باشيم و يا آن كه نداشته باشيم. معاون وزير آموزش و پرورش و رييس سازمان نوسازي ، توسعه و تجهيز مدارس كشور،گفت: اعتبار عمراني براي بازسازي مدارس كشور حدود ۴۵۰۰ميليارد ريال و اعتباري كه خيرين تعهد كردهاند نيز حدود ۲۷۰۰ميليارد ريال است. بوربور با تاكيد بر اين كه بااين اعتبار فضايي كه در سال تحويل ميدهيم تقريبا دو ميليون متر مربع زيربنا است، افزود: هماينك حدود ۲۷ميليون متر مربع زيربناي آموزشي موجود ، فاقد استحكام لازم براي اين است كه دانشآموز در آن قرار گيرند.
وي با اشاره به نقش مشاركتهاي مردمي در بازسازي مراكز آموزشي ، افزود: ما معتقد هستيم كه همه بايد با همديگر دستدر دست هم دهيم و يك عزم ملي را در كشور ايجاد كنيم تا اين مشكل حل شود.
منبع: اخبار آموزش و پرورش
رييس سازمان مديريت و برنامهريزي: آموزش و پرورش 12 هزار ميليارد ريال كسري دارد
رييس سازمان مديريت و برنامهريزي در سخنراني خود در نشست استانداران در وزارت كشور با تاكيد بر رفع گلوگاههايي كه سر راه سرمايهگذاري در استانها و اشتغالزايي در آنها وجود دارد، گفت:« نبايد نگران تجهيز منابع باشيم. آخرين محدوديت، محدوديت مربوط به منابع مالي است ، بايد به سمتي برويم كه ساير مشكلات پيش روي سرمايهگذار را حل كنيم.» وي در ادامه با يادآوري اينكه در بودجه سال 85 بودجهريزي عملياتي پيشبيني شده گفت:« بودجه ی سال 84 نزديك به هشت هزار ميليارد و 500 ميليون تومان كسري داشت كه سه هزار ميليارد تومان آن از ناحيه ی محقق نشدن درآمدها و پنج هزار ميليارد و 500 ميليون تومان از ناحيه ی افزايش هزينهها ايجاد شده است.»
وي با بيان اينكه هزينههاي مربوط به بخش آموزش و پرورش استاني است ، گفت:« در اين بخش يك هزار ميليارد و 200 ميليون تومان كسري وجود دارد.»
رهبر با اشاره به پروژههاي عمراني به جا مانده از دولت قبلي تاكيد كرد:« پروژههاي جديد عمراني براي اجرا نخواهيم داشت ؛ زيرا اگر هنر كنيم پروژههاي عمراني قبلي را اجرايي ميكنيم.»
منبع : اخبار آموزش و پرورش
روزهاي آموزشي ايران از ميزان جهاني كمتر است
سرپرست معاونت آموزش و پرورش عمومي در گفتوگو با فارس اذعان کرد: روزهاي آموزشي ايران از ميزان جهاني كمتر است.
سرپرست معاونت آموزش و پرورش عمومي وزارت آموزش و پرورش گفت: روزهاي آموزشي در ايران كمتر از استاندارد جهاني است.
حسين احمدي در گفتوگو با خبرنگار اجتماعي فارس افزود: در حال حاضر روزهاي آموزشي ايران 200 روز مصوب شده است كه در بعضي كشورها بيش از اين مقدار است و دانشآموزان روزهاي بيشتري را در مدرسه سر ميكنند.
احمدي ادامه داد: با توجه به اينكه روزهاي آموزشي ما از روزهاي آموزشي جهاني كمتر است، هر چه تعطيليهاي ما بيشتر شود در حقيقت روزهاي آموزشي را از دست ميدهيم و اين براي آموزش ضرر است و بايد لطمات تعطيلي اين روزها با تلاش مضاعف جبران شود.
منبع : اخبار آموزش و پرورش
بومي سازي كتابهاي درسي در كاهش افت تحصيلي دانش آموزان موثر است
مهدي نويد ادهم ؛ معاون پژوهش و برنامه ريزي وزير آموزش و پرورش در گفت وگو با خبرنگار موج با بيان اين مطلب افزود: درحال حاضر كتابهاي درسي مناطق محروم و پايتخت يكسان است و با توجه به آشنايي بيشتر دانش آموزان مناطق غير محروم و شهري با كلمات ، دانش آموز مناطق محروم از شرايط يكساني در تحصيل برخودار نيست . وي تصريح كرد : بومي سازي كتابهاي درسي نيازمند صرف وقت ، دقت نظر و هزينه است اما صرف اين هزينه در مقابل افزايش توان يادگيري كودكان در مناطق مختلف و هزينه هايي كه به آموزش و پرورش به دليل عدم موفقيت دانش آموزان در مقاطع مختلف تحميل مي شود ارزشمند است . ایشان با خاطرنشان ساختن آماده سازي برنامه درسي ملي آموزش و پرورش تادوسال آينده اين تاكيد كرد ؛ پس از تهيه ی برنامه ی درسي ملي آموزش و پرورش ، بومي سازي كتب درسي نيز انجام خواهد شد .
منبع : اخبار آموزش و پرورش
گزیده ای از گفتگو ی سيروس علی نژاد با حسن يوسفی اشکوری

نام حسن يوسفی اشکوری ، از مشهورترين چهره های معترض پس از انقلاب ، از مجلس اول بر سر زبانها افتاد. برخوردها و موضع گيری هايش از همان زمان که نماينده ی مجلس بود، از او چهره ای متما يز می ساخت. اعتراض های او در يک حکومت دينی حساب او را از ديگران جدا می کرد. پس از جنگ و تا پيش از روی کار آمدن خاتمی در حلقه ملی – مذهبی هايی قرار گرفت که به نشر افکار خود در يکی دو نشريه می پرداخت. اوايل دولت اصلاحات با شرکت در کنفرانس برلين، در گروه روشنفکرانی قرار گرفت که از مطرح کردن اعتراضات خود در سطح جهانی بيمی به دل راه نمی دهند.
مبنای روشنفکری شناخت و آگاهی است. مبنای دين ايمان است. روشنفکری دينی چه سهمی از شناخت و چه سهمی ازايمان دارد؟ آيا می توان شناخت و ايمان را با يکديگر ممزوج کرد. اگر ممکن بود چرا در طول تاريخ روشنفکری به معنی جديد در ايران پديد نيامد؟
در چندسا ل اخير اين سوال بطور جدی مطرح شده که جمع روشنفکری و دينداری چگونه ممکن است؟ از نظر برخی ، جمع روشنفکری و دينداری ممکن نيست. اما از نظر بنده چنين تناقضی وجود ندارد. می توان هم روشنفکر بود هم ديندار. به نظر می رسد کسانی که جمع روشنفکری و دينداری را متناقض می يابند، تلقی شان از دين و دينداری ، همان تلقی رايج از دينداری است. يعنی همان دينداری سنتی و اسلام سنتی. واقعيت اين است که بين اين نوع دينداری با روشنفکری جديد نمی توان سازگاری ايجاد کرد، اما روشنفکران دينی تفسير ديگری از دين دارند که بر اساس آن به نظر می رسد روشنفکری ودينداری نه تنها متناقض نيستند بلکه حتی لازمه ی دينداری داشتن مرتبه ای از خصلت روشنفکری است.
اين که می گوييد روشنفکران دينی تفسير ديگری از دين دارند ، يعنی اين که بر اساس تلقی سنتی از دين ، روشنفکری و دينداری ناسازگار ولی بر اساس تفسير شما سازگارند؟
روشنفکر عبارت است از انسانی که دارای فکر روشن است. روشنی در اين جا به معنای آگاهی است. اولين خصلت روشنفکر آگاهی است. روشنفکر به خرد نقاد اتکا دارد. همه چيز را به زير تيغ نقد می برد. خصيصه ی ديگر روشنفکر، آلترناتيو سازی است. چيزهايی را نقد و نفی می کند تا چيزهای ديگری سر جايش بگذارد. انديشه ی معطوف به عمل هم از ويژگی های روشنفکر است. در هر حال هيچ روشنفکری نيست که انديشه اش معطوف به تغيير اجتماعی نباشد. روشنفکر به قول کانت کسی است که جرات دانستن داشته باشد. در گذشته هم کسانی بودند که بين عقل و دينداری، بين تعبد و تعقل، سازگاری نمی ديدند. اگر همان تلقی سنتی را از دين داشته باشيم، روشنفکری و دينداری ناسازگارند. ولی اگر عميق تر به قرآن و اسلام نگاه کنيم، به نظر من متناقض نيست. برای آن که اساس ديانت بر تعقل است، نه تعبد.همه ی علما ، می گويند که قبول اصول دين تحقيقی است نه تقليدی.و تحقيق در دين واجب است و تقليد حرام.
آرامش دوستدار در "درخشش های تيره" می گوید: اساساً "دين خويی" مانع تفکر است. چرا که سبب می شود شما نپرسيده و ندانسته قبول کنيد و بپذيريد. در "امتناع تفکر در فرهنگ دينی" هم حرفش اين است که با توجه به تاريخ ايران و اسلام و حتی پيش از اسلام، انديشيدن در دين امر محالی است. نظر شما چیست؟
اساساً اين مدعا درست نيست. قبول دارم که نوعاً اين جوری هستيم اما اشکالی که هست اين است که آقای دوستدار آن را به عنوان حقيقت و جوهر دين می گيرد و می گويد اين است و جز اين نمی تواند باشد. ما می گوييم نه، اين نبوده و جز اين می تواند باشد.آقای دوستدار می گويد کسی که ديندار باشد پرسشگر نيست. در اين مورد بايد گفت که اولاً آقای دوستدار بايد به شکل ايجابی برای مدعايش دليل بياورد و ثانياً اگر اين حرف درست باشد آن وقت بايد ايشان بپذيرد که در تمام طول تاريخ همه متفکرانی که ديندار بودند پرسشگر وعاقل نبوده باشند. اما متفکران تاريخ، ديندار بوده اند. بله بين آداب و سنن دينی وعقل، حد اقل در مواردی تناقض وجود دارد اما روشنفکران دينی دارند همان کاری را انجام می دهند که آقای دوستدار به آن ايراد می گيرد.
روشنفکری دينی پديده ی بعد از انقلاب است. نه اين که پيش از انقلاب روشنفکری دينی وجود نداشت. اما حضور روشنفکری دينی بعد از انقلاب بود که بيشتر احساس شد و مفهوم روشنفکر دينی بعد از انقلاب پديد آمد. به نظر شما چه ضرورت هايی باعث شد که روشنفکری دينی به وجود آيد؟
روشنفکری دينی مراحل و دوره های مختلفی را پشت سر گذاشته و هر دوره هم ويژگی های خودش را داشته است. مثلا" در دهه های چهل و پنجاه، مولفه های آن عبارت بوده است از يک نوع اسلام اجتماعی و انقلابی، معطوف به تغييرات ساختاری و بنيادی رژيم سياسی، نفی سلطه استعمار و برانداختن استبداد و توسعه اجتماعی و از اين قبيل. با تحقق انقلاب، اين اوضاع تا حدی به هم ريخت و روشنفکران دينی در محاق رفتند. به علت شوکی که به اينها وارد شد تا سالهای ۶۷ و ۶۸ جريان روشنفکری دينی خيلی ضعيف شد. به دليل سانسور ، خيلی فعال نبودند. در سالهای ۶۶ و ۶۷ با افکار و انديشه های جديدی که دکتر سروش مطرح کرد در واقع مرحله ی سوم روشنفکر دينی آغاز شد. در دهه چهل و پنجاه موضوع آزادی و حقوق بشر نزد روشنفکران دينی چندان برجسته نبود، بلکه تحت شعاع مباحث ديگر قرار داشت. آزادی هم به مفهومی که امروز از آن سخن می گوييم چندان مد نظر نبود. شايد در ميان روشنفکران دينی، مهندس بازرگان بيش از همه، دغدغه ی آزادی به معنی امروز را داشت. برای اينکه او تفکر ليبرال تری داشت، معتدل تر بود.به هر حال می خواهم بگويم که روشنفکری دينی ما در دوره بعد از انقلاب، با يک تفاوت اساسی، ادامه همان روشنفکری دينی قبل از انقلاب است. تفاوت در اين است که اسلام سياسی و انقلابی يا به قول دکتر سروش اسلام حد اکثری، که بخواهيم همه ی مسائل را در چارچوب دين حل کنيم و بر اساس مبانی دينی بخواهيم با سياست و اقتصاد و فرهنگ برخورد کنيم، امروزه يا صريحاً نفی می شود يا آن که زير سوال رفته است.بنابراين روشنفکری دينی امروز به ليبراليسم و ليبرال دمکراسی گرايش دارد در حالی که در گذشته به سوسيال دمکراسی گرايش داشت.
تصور می کنيد اين تغييرات حاصل شرايط جمهوری اسلامی است يا علل ديگری دارد؟
يکی از دلايل عمده حتماً وجود جمهوری اسلامی است اما چيزهای ديگری هم هست. قبل از انقلاب اگر می خواستيم اعلاميه ای تکثير کنيم، با کاربن می کرديم. حد اکثر چيزی که برای اين کار می شناختيم استنسيل بود. اما امروزه فاکس و اينترنت و تغييرات عمده ی تکنولوژيک سبب شده افکار و انديشه ها تکان بخورد. منابع و اطلاعات هم بيشتر شده است. به نظر من همه اين ها در تغيير افکار روشنفکر دينی موثر بوده اما تجربه ی جمهوری اسلامی شايد بيش از همه تاثيرگذار بوده است.در واقع بعد از انقلاب بود که متوجه شديم برخی از حرف های بازرگان، يا شريعتی يا ديگران که رهبران فکری و سياسی ما بودند، اساساً درست نبوده يا يک بعدی بوده است. بسياری از حرف ها هم درست بوده اما به درستی تفسير نشده است.امروز وقتی من به گذشته ام بر می گردم می بينم خيلی عوض شده ام. اين تغيير معلول علل و عوامل داخلی و خارجی متعددی است. مثلا" غالب روشنفکران دينی پيش از انقلاب زبان خارجی نمی دانستند يا اگر می دانستند در حد تخصصی نمی دانستند. امروزه ما می بينيم که مثلا آقای شبستری که يک روحانی است سال ها در آلمان زيسته، زبان آلمانی می داند، و آن چه می گويد در واقع بيشتر تحت تاثير الهيات پروتستانی است. يا آقای دکتر سروش تحصيلکرده ی انگليس است و زبان انگليسی می داند. فلسفه ی علم خوانده و با دانش های امروزی آشناست. در حالی که ما قبل از انقلاب چنين تخصص هايی نداشتيم. جوان ترها هم با منابع فکری جهانی آشنايی يافته اند و مستقيماً از زبانهای ديگر تغديه می شوند. تاثير اين جور چيزها را هم البته نبايد ناديده گرفت.
چرا می گويند روشنفکری دينی؟ ظاهراً اين نامی است که اين دسته از روشنفکران خودشان انتخاب کرده اند و به اين ترتيب روشنفکران دينی را از ديگر روشنفکران جدا
می کنند؟
روشنفکر به اعتبار آن که روشنفکر است دينی و غير دينی ندارد. اما مفهوم اين پسوند دينی ، در برابر دو جبهه قرار می گيرد. يکی جبهه ی سنت گرايان و ديگر جبهه ی متجددان سکولار و غير مذهبی.روشنفکران دينی از يک سو در مقابل سنت گرايان قرار دارند چرا که سنت گرايان به دين تعبدی و تقليدی اعتقاد دارند. روشنفکران دينی به دين تقليدی اعتقاد ندارند. سنت دينی را نقد می کنند. از همان صد سال پيش مرتب سنت دينی را نقد کرده اند. به همين دليل سنت گرايان همواره اينان را تکفير کرده اند. به خاطر اين که آنها سنت را مساوی با دين گرفته اند. در حالی که روشنفکران دينی بين سنت و دين فرق می گذارند. بين دين حقيقی و تاريخی فرق می گذارند. اصطلاحات شريعتی درباره تسنن اموی و تسنن نبوی يا تشيع صفوی و تشيع علوی برای نشان دادن همين تمايز است. همه ی اين ها برای اين است که نشان دهد دين آنچه در آغاز بوده، يک نقش و ماهيت داشته ، و بعداً در سير تاريخی و در تعامل با تحولات سياسی - اجتماعی، مورد سوء استفاده قرار گرفته يا به هر حال تبديل به يک چيز ديگری شده است. روشنفکران دينی از يک طرف چون در برابر سنت قرار می گيرند عنوان روشنفکر دينی را به خود داده اند تا با سنت گرايان فرق و مرز بندی داشته باشند. از طرف ديگر هم روشنفکران دينی در برابر روشنفکران غير دينی يا ضد دينی قرار داشته اند. وقتی کسی به غير از روشنفکری به مکتبی مانند اسلام تعلق دارد، طبيعی است با کسی که اساساً به اسلام اعتقادی ندارد خط کشی کند.بنابراين روشنفکران دينی می خواهند با روشنفکران ديگر مرزبندی داشته باشند. همانگونه که فی المثل ماترياليسم يا مارکسيسم يا سوسياليسم يا اگزيستانسياليسم يا هر مکتب فلسفی – اجتماعی ديگر منبع تغذيه فکری و ايدئولوژيک شماری از روشنفکران است، اسلام نيز منبع تغذيه فکری و الهام روشنفکران مذهبی است.به هر حال بين روشنفکران ديندار با غير دينداران فرق هست يا نيست؟ اگر هست ناچار بايد با اصطلاحی آن را بيان کرد.
شگفت اين است که ما ايرانی ها از يک سو برای کسب تمدن يا مدنيت جهانی با ديگران مسابقه گذاشته ايم، و از سوی ديگر وقتی به فرهنگ می رسيم متحجر و مقاوم می مانيم. مثلا همين کشاکشی که ما برای انرژی هسته ای با اروپا و آمريکا داريم بر سر کسب مدنيت و مظاهر آن است. انرژی هسته ای که ما به هيچ وجه نمی خواهيم از آن چشم بپوشيم، حاصل علم و فرهنگ غربی است. اما وقتی سخن بر سر اين است که برای کسب اين مدنيت، فرهنگ ديگری هم لازم است ما پس می نشينيم و به فرهنگ خود می چسبيم. مثلا چنان مدنيتی، فرهنگ دمکراسی لازم دارد. ضرورت آن پذيرفتن حقوق بشر است. اين تعارض را چگونه می توانيم به جايی برسانيم؟
خب در اروپا سير تحولات در يک پروسه ی طولانی طی شده و عمدتاً هم به قول خود غربی ها خوابگردانه بوده است يعنی روشنفکران عصر رنسانس نمی دانستند صد سال بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی ما امروزه می خواهيم آنچه را در اروپا به صورت يک پروسه انجام شده، به صورت يک پروژه انجام بدهيم و اين شدنی نيست. اصلا شدنی نيست يا طول خواهد کشيد؟ هم طول می کشد و هم معلوم نيست که سرانجام به کجا می رسيم و محصول چه خواهد بود. ما می خواهيم محصول چيزهايی را که آنها داشتند داشته باشيم و به مبادی و مبانی آن توجه نمی کنيم. بنابراين يک تفاوت اساسی بين ما و آنها وجود دارد. اين است که مدعياتی چون « ما بايد از نوک پا تا فرق سر فرنگی بشويم »، يا « اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی » ميسر نيست. ولی به هر حال چه آن تفکر افراطی فرنگی شدن و چه تفکر معتدل تر روشنفکران مذهبی که می گفتند خوبی هاشان را بگيريم و بدی هاشان را بگذاريم، هيچ کدام تا کنون موفق نبوده است.به نظر من اين امر دو دليل دارد. اول اينکه ما می خواهيم به عنوان يک پروژه و به صورت آگاهانه از آن استفاده کنيم. دوم اينکه آنها اول مدرنيته را به وجود آوردند بعد مدرينزم و مدرنيزاسيون آمد اما ما در اينجا می خواهيم بدون مدرنيته، مدرنيزم داشته باشيم و اين شدنی نيست. کاری که رضاشاه آغاز کرد ولی شکست خورد. اول بايد مدرنيته باشد به اين معنا که تفکر و انديشه تغيير کند. وقتی انديشه ی جمعی تغيير کرد روابط اجتماعی هم به طور طبيعی تغيير خواهد کرد. ضمن اين که من به اين نتيجه رسيده ام که مدرنيته ی ما الزاما" نبايد مدرنيته ی غربی باشد. نه به اين معنی که الزاماً در تعارض با آن قرار بگيرد، نه. ولی وقتی ما اينجا نوسازی را شروع کنيم با توجه به آداب و سننمان در نهايت ممکن است نوع ديگری از مدرنيته داشته باشيم. بسيار خوب، اما مهم اين است که ما فرهنگ و سنن خود را آماده ی پذيرش چيزهای نو بکنيم. مسيحيت هم که از ابتدا آماده نوزايی نبود و غرب هم از اول غرب نبود. از دوره ی رنسانس به بعد بود که شروع کرد به غرب شدن، درست است؟ در غرب هم پاسخ درست و روشنی در برابر اين سوال وجود ندارد که غرب چگونه غرب شد؟ از دل آن مسيحيت کاتوليکی قرون وسطی نبايد مدرنيته در می آمد.در اسلام، زمينه ی مدرن شدن بيش از مسيحيت فراهم است. با اين حال می بينيم که از دل اسلام مدرنيته در نيامده، اما از دل مسيحيت در آمده است. البته نه از دل مسيحيت، در خارج از مسيحيت اتفاق افتاد اما تاثير خود را بر مسيحيت هم گذاشت و در نهايت تحولات درونی کلام مسيحی نيز زمينه ساز مدرنيته شد. در اسلام هم همينطور است.اما در ايران قدر مسلم اين است که بخشی از عدم موفقيت ما بر می گردد به فرهنگ سنتی و مذهبی ما. واقعيت اين است که تا اين تفکر، اين تفکر ضد عقلانی در دين و دينداران ما وجود دارد، دين با تفکر دنيای مدرن نمی تواند سازگار شود. به خاطر اين که اساس در دنيای مدرن، عقل است و خرد نقاد، و شما می گوييد که عقل را نبايد وارد دين بکنيد، بر متون و منابع و به دلايل نقلی درون دينی محض تکيه می کنيد، خب طبعاً نتيجه اش اين است که ما نمی توانيم دين را با دنيای مدرن سازگار کنيم و اساساً هيچ نوع مدرنيته ای نمی توانيم داشته باشيم.در ايران مشکل ما البته فقط اسلام نيست، مشکل سنت چند هزار ساله ی ماست. مدل حکومت دينی ما بر می گردد به دنيای پيش از اسلام. در تمام حکومت های پيش از اسلام همه چيز به فرمان اهورا مزدا انجام می شد. در عين حال در طول هزار ساله قبل از ساسانيان، شما کشتن دگرانديشان را نداريد. آزادی انديشه تا حدودی وجود داشت اما وقتی نوبت به ساسانيان می رسد ديگر موبد شاهی می شود. آن تفکر موبدشاهی که در شاهنامه بسيارعالی تصوير شده، در دوران صفوی به شکل ديگری بازسازی شد، در دوره قاجار و پهلوی سست شد ولی در جمهوری اسلامی دوباره تفکر صفوی و ساسانی بازسازی می شود. اين است که در ايران اگر بخواهيد دين و حکومت را از هم جدا بکنيد خيلی کار سختی است. چون هم از نظر اسلام اين آميختگی وجود دارد و هم در سنت پيش از اسلام. بنابراين اسلام به عنوان يک بخش از ميراث ما، و فرهنگ و آداب ايرانی پيش از اسلام به عنوان بخش ديگری از ميراث ما، يا مجموعه ی ويژگی های قومی و تاريخی و فرهنگی ما خيلی تناسب با اين تحولات ندارد. پيداست که تکنولوژی را راحت می توان گرفت اما تا زير ساخت های فکری ، فرهنگی تغيير نکرده و تحولی در درون اتفاق نيفتد در بيرون نمی تواند اتفاق زيادی بيفتد. اين است که ما دچار درگيری و آشفتگی هستيم. بظاهر مدرنيم ولی تفکر ما مدرن نيست.
ولی روشنفکران در دوره انقلاب مشروطه و پيش از آن و نيز در دوره رضاشاه بنای تجدد را بر ناسيوناليسم گذاشته بودند. می دانيم که تا دوره ی رضاشاه اين تصور وجود داشت که فرهنگ ايرانی پيش از اسلام، با تجدد و با مدرن شدن مشکلی ندارد. اين فرهنگ اسلامی ما بود که تصور می شد با تجدد مقابله می کند. شايد هم اين درست است زيرا که در انقلاب مشروطه مثلا شيخ فضل الله نماد مقابله با تجدد و در عين حال نماد فرهنگ اسلامی ما بود.نظر شما چیست؟
درست است . دليلش اين است که آداب و سنت قبل از اسلام ديگر امروز به طور مستقل وجود ندارد. اگر شما بخواهيد پيوند تشيع با ايران را از نظر تاريخی بررسی کنيد خواهيد ديد که تشيع ايرانی کاملا" تحت تاثير فرهنگ پيش از اسلام است. فره ايزدی هم که برای شاهان قائل بوديم همان است که در امامت شيعه هست. به عنوان واقعيت چه اسلاميسم ما و چه ناسيوناليسم ما که به هم پيوند خورده و نمی توان آنها را تفکيک کرد يکی از موانع بزرگ فرهنگی برای نوشدن و مدرن شدن ما و ايجاد تحول در فکر و فرهنگ ماست. سيد جمال الدين اسد آبادی می گويد ما دو کار بايد بکنيم: « تنوير عقول و تطهير نفوس ». تطهير عقول يعنی تربيت و نوانديشی. نوانديشی هم يعنی اين که افکار ما بايد اول نجات پيدا کند. او همچنين می گويد تا اسلام نجات پيدا نکند مسلمانان نجات نمی يابند. يعنی تحول فرهنگی بر هر نوع تحول ديگر تقدم دارد.شريعتی هم دنبال همين فکر بود. می گفت تا انقلاب فرهنگی ايجاد نشود، انقلاب سياسی به سرانجام نمی رسد. پروژه ی روشنفکری دينی در صد سال اخير مبتنی بوده بر تحول فکری و فرهنگی و تقدم اين نوع تحول بر هر تحول ديگر. حالا هم همين برنامه پيگيری می شود. تطهير نفوس هم که سيد جمال می گفت عبارت از اين است که ما بايد از نظر اخلاق و تربيت تغيير کنيم. تکيه ی او بيشتر بر ترس و جبن و بزدلی و دروغگويی و نفاق و اين جور چيزها بود ولی به هر حال منش ما هم بايد عوض شود نه فقط تفکر ما. تفکر اگر به تنهايی عوض شود همه چيز عوض نخواهد شد.
به اين ترتيب تصور می کنيد روشنفکران دينی چه تاثيری می توانند بر آينده ی ما در جهت مدرن شدن و جهانی شدن بگذارند؟
روشنفکران دينی می توانند بيشترين نقش را در جهت آزاد سازی و رها سازی جامعه ی ما از افکار و انديشه های سنتی و آماده کردن جامعه برای ورود به دوران مدرن بازی کنند. روشنفکران غير مذهبی نمی توانند اين کار را انجام بدهند. نه به دليل آنکه تفکرشان غلط است، نه، يک روشنفکر سکولار بويژه اگر صبغه ی ضد دينی هم پيدا کند در جامعه ما از صد سال پيش گرفته تا آينده ی نزديک، امکان ارتباط با توده ی مردم را ندارد. مردم وقتی احساس کنند نويسنده يا متفکری غير مذهبی يا ضد مذهبی است اساساً سراغش نخواهند رفت بلکه با او مقابله هم خواهند کرد. روشنفکر غير دينی هر چقدر هم دستش باز باشد، فعال باشد، به علت زبان نخبه گرايانه اش از يک سو و موضع غير دينی يا ضد دينی اش از سوی ديگر، در بين توده های مردم مخاطب ندارد. در بين نسل جوان هم که اين سال ها تغييرات زيادی به خود ديده مخاطب زيادی ندارد. ولی روشنفکر دينی به خاطر اين که مجهز به زبان دين است و فرهنگ دينی دارد
می تواند مردم را تحت تاثير قرار بدهد. روشنفکر دينی به ويژه اگر روحانی هم باشد حساسيت بيشتری بر می انگيزد برای آن که عمل او يک نوع ارتداد درون گروهی هم تلقی می شود.بنابراين بر می گردم به سوالی که قبلا مطرح کرديد و آن را پيوند می دهم با اين بحث ، اگر قبول داريم تجدد تا کنون به طور کامل انجام نشده ، به دليل اين است که ما اولا" هنوز عقب مانده هستيم و ديگر اين که بخش عمده ی ناکامی های ما محصول آداب و فرهنگ مذهبی ماست. پس می توانيم نتيجه بگيريم که تا زمانی که دين اسلام خودش از اوهام و انديشه های ارتجاعی نجات پيدا نکند، تحولی ايجاد نمی شود. چون سنت گرايان حاملان سنت هستند و از آن ها توقع انديشه ی نو و نوسازی وجود ندارد. تنها گروهی که می تواند اين نوانديشی و مدرنيته را امکان پذير کند يا جامعه را برای تحول فکری و فرهنگی آماده کند ، روشنفکری دينی است. برای اين که اين دسته از روشنفکران از يک طرف نقد سنت می کنند و از طرف ديگر نقد مدرنيته. از اين رو به نظر من نقش روشنفکری دينی منحصر به فرد است .
بنابراين آيا برنامه روشنفکری دينی اين است که يک بار ديگر حکومتی درست کند که در آن ديانت در حکومت باشد؟
جدايی نهاد دين از دولت ، امروز يک فکر اجتماعی روشنفکران مسلمان است. روشنفکری دينی نه تنها مانع تجدد نيست بلکه راه تجدد را هم هموار می کند و غايت پروژه ی روشنفکری دينی احيای نوعی مدرنيته ی بومی است. اين بومی شدن را ما به معنای صرفاً اسلامی تلقی نمی کنيم بلکه اسلامی – ايرانی تلقی می کنيم. ما دارای يک فرهنگ و تاريخ سه هزار ساله هستيم. می توانيم از دوران گذشته و از آداب و سنن دوره ی پيش از اسلام استفاده کنيم. افتخار می کنيم که برای مثال اولين اعلاميه ی حقوق بشر را کوروش نوشته است. می توانيم از همه ی ميراث خود ، استفاده کنيم. هم می توانيم فرهنگ آزاد انديشی و رواداری عصر هخامنشی و اشکانی را احيا کنيم و هم سنت علمی و فرهنگی و تمدنی و مدارای روزگار آل بويه شيعی و ايرانی را الگو و سرمشق قرار دهيم. از ياد نبريم که هيچ نوع مدرنيته ای خارج از سنت يک ملت پديد نخواهد آمد.
آزادی، عدالت، حقوق بشر، دمکراسی، علم، تکنولوژی و ديگر دستاوردهای مدرنيته ی غربی برای ما اجتناب ناپذير است اما تا آن ها به شکلی با سنت و فرهنگ کهنسال ما پيوند نخورد به جايی نخواهد رسيد. پروژه ی روشنفکری دينی با نوانديشی و بازسازی و نوزايی خود، تحقق اين مهم و پيگيری تحول فرهنگی معطوف به تغييرات اجتماعی و زايش تمدن جديد است.
منبع: بی بی سی فارسی
به گزارش خبرنگار روز ، براساس تحقيقي که اخيرا" برخي نمايندگان مجلس انجام داده اند ، حقوق نمايندگان مجلس هفتم در بدترين شرايط 85 درصد بيشتر از آخرين دريافتي هاي نمايندگان مجلس ششم بوده است.
دريافت هاي آخر سال نمايندگان مجلس هفتم نيز به نسبت نمايندگان مجلس ششم حدود 100 درصد افزايش يافته است.
اين مزايا در حالي مطرح مي شود که يکي از شعارهاي کليدي راه يافتگان مجلس هفتم اعتراض هايشان به حقوق و مزاياي نمايندگان مجلس ششم بود و طرح اين ادعا که آنها بسيار ساده زيست بوده و از امکانات نمايندگي استفاده نمي کنند.
در اين راستا ، يکي از اعتراضات عمده ی نمايندگان محافظه کار ، به دريافت خودرو توسط نمايندگان دوره هاي قبل بود ، در حالي که براساس اطلاعات اداره ی مالي مجلس ، حدود 90 درصد نمايندگان مجلس هفتم تاکنون خودرو گران قيمت "زانتيا" دريافت کرده اند.
به نقل از: گفتگوهای تنهایی
(گزیده ای از «در جستجوي فضاي از دست رفته، سيد مرتضي مرديها» با دخل و تصرف)
همواره بسياري از دانشمندان، هنرمندان، رجال سياسي و... گاه از خوف شقاوت و گاه به شوق سعادت، ترك ديار كردهاند. آنان كه از سر خوف گريختهاند، غالباً مورد غضب اميران بودهاند و از تعصب و تعذيب آنان به مأمني پناه ميبردهاند تا ضمن تأمين امنيت، زمينه ی عرضه ی تواناييهاي آنان فراهم شود؛ اما آنان كه به شوق ميرفتهاند طالب فرصت، حرمت، ثروت و شهرتي بيش از آن بودهاند كه موطن مألوف آنان ميتوانسته دراختيارشان بگذارد. حاصل اين هردو يكي است، اما در مقام تحليل اجتماعي، غالباً يكي را نوعي ناهنجاري و ديگري را نوعي هنجار دانستهاند، گرچه از حيث اخلاقي هر دو قابل دفاع به نظر ميرسند.
همواره بسياري از دانشمندان، هنرمندان، رجال سياسي و... گاه از خوف شقاوت و گاه به شوق سعادت، ترك ديار كردهاند. آنان كه از سر خوف گريختهاند، غالباً مورد غضب اميران بودهاند و از تعصب و تعذيب آنان به مأمني پناه ميبردهاند تا ضمن تأمين امنيت، زمينه ی عرضه ی تواناييهاي آنان فراهم شود؛ اما آنان كه به شوق ميرفتهاند طالب فرصت، حرمت، ثروت و شهرتي بيش از آن بودهاند كه موطن مألوف آنان ميتوانسته دراختيارشان بگذارد. حاصل اين هردو يكي است، اما در مقام تحليل اجتماعي، غالباً يكي را نوعي ناهنجاري و ديگري را نوعي هنجار دانستهاند، گرچه از حيث اخلاقي هر دو قابل دفاع به نظر ميرسند.
اين كه كساني بازار بهتري براي عرضه متاع خود جستجو كنند، عرفي به رسميت شناخته است؛ فرقي نميكند كه متاع مورد عرضه خطابه و وعظ باشد، يا علم و حكمت، يا كارداني و فنآوري؛ بازار بهتر لزوماً جايي نيست كه نقدينگي بيشتري پرداخت كنند. همانطور كه يك تاجر پي بازاري است كه كالاي او را به قيمت بهتري نقد كنند، يك عالم هم در پي جائي است كه علم او را با فراغت، امنيت و حرمت بيشتري برابر کنند، و البته كم نيستند عالمان، هنرمندان و حتي واعظاني كه علاوه بر موارد مطروح، طالب مكنت، شهرت و محبوبيت هستند، و هر كجا احتمال بيشتر براي دستيابی به اين مطلوبات باشد، به راحتي ميتواند موطن متين آنان باشد؛ و البته چنين نمينمايد كه در اين زمينه اخلاق يا وجدان وطنخواهي چنان زورآمد باشد كه بر ميل به اموري كه شرح آن رفت غالب آيد. حال اگر حكم رفتگان در پي شوق چنين باشد، حكم گريختگان بر اثر خوف ، مبرهن است؛ دراينجا منع اخلاقي كمتر كارگر است. صيانت نفس و امنيت خاطر عزيزترين و غريزيترين مطلوبات هستند. خداوند در قرآن خطاب به كساني كه تعقيب و آزار كافران و ظالمان را مانع دينورزي خود مي شمارند مي گويد: "الم تكن ارضالله واسعه فتهاجروا". موسي [ع] ومحمد [ص] هردو زير فشار حاكمان جور از ديار خويش هجرت كردند و هرگز براي سكونت مجدد به آن بازنگشتند.
فرار از دست مغول :شيخ نجم الدين رازي در مقدمه كتاب معروف خود شرح ميدهد كه چگونه از بيم مغول از ري گريخته است ، تا از فتنه ی مغولان جان سلامت برد و ايمني خويشتن را در فرار جستجو كند. او حتي از اشاره ی صادقانه به اين كه منتظر اهل و عيال خويش هم نشده و به محض مشاهده ی سواد سپاه گريخته ، امتناع نداشته، اذعان مي كند چهبسا زماني كه اين كلمات را مينويسد، زن و فرزندانش به دست سپاه مهاجم هتك و حيف شده و به ديار باقي شتافته باشند. امروز كساني كه مرصاد العباد را مي خوانند چه بسا بر نويسنده آن طعنه زنند كه چرا از مقابل تجاوز خصم گريخت، و همانند همتاي خود شيخ نجمالدين كبري شمشير به دست نگرفت و نجنگيد و در پاسخ پيك چنگيز كه پيام آورده بود: "فرموده ام كه در خوارزم قتل عام كنند ، بايد كه ازآن بيرون آئي تا كشته نشوي" گفته بود: "هفتاد سال در زمان خوشي با خوارزميان مصاحب بودهام در وقت ناخوشي از ايشان تخلف كردن بيمروتي باشد"، تا همچون او شهيد شود و عرفان را با حماسه درآميزد. شايد از منظر اخلاقي و خصوصاً در عصر وقوع حادثه، آنچه نجمالدين كبري كرد شايسته ستايش بود و آنچه نجمالدين رازي كرد شايسته نكوهش. اما اولاً، طبايع انسانها به درجات متفاوت است: بعضي صبورتر و شجاعترند وبعضي كمتر؛ ثانيا،ً به شهادت تاريخ اصليت و اغلبيت از آن رازي است و نه كبري؛ به ياد آوريم كه قرآن در وصف قيامت مي گويد: "يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه"؛ ثالثاً، اگر فرار رازي از ري نبود ما اينك از داشتن ميراثي چون مرصادالعباد محروم بوديم.
همين مدعا راجع به بزرگترين منظومه ی تعليمي شعر صوفيه و فوارترين ديوان غزل جهان، متعلق به جلال الدين محمد، هم صادق است. مولوي نيز از ماوراءالنهر به روم رفت، به روايت احمد افلاكي و به اتفاق تذكرهنويسان، بهاءولد به واسطه رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار نديد و ناچار هجرت اختيار كرد و سبب آن رقابت ميان او و امام فخر رازي و وجود خطر تهديد به الحاد بود. از بلخ كه در تيررس تهاجم بود به قونيه گريخت و درآنجا در حلقه ی ايمني و ايماني كه يافت ملاي روم شد. آيا گمان ميتوان زد كه اگر پدر مولوي از اين عافيتطلبي عالمانه - عارفانه دست ميكشيد و در بلخ ميماند و فرزندش ضايع ميشد، فقدان اين دو شاهكار چه خسارتي براي فرهنگ بود؟ نه آيا به گفته ی خود او "قطرهها اندر صدفها گوهراست" و نه در هر جا؟ گيرم كه اينك بقعه و بارگاه او در وراء مرزها باشد و مردان و خلفاي او كه در حيات و ممات او را چون نگيني در حلقه خود داشتند نه پارسيزبان بوده باشند نه ايرانينژاد. پس فرار مغزها بر اثر خوف ميتواند از تقبيح اخلاقي به دور باشد، چرا كه ، علاوه بر اقتضاي نفس ، بسا بركاتي هم از آن بر جاي ماند كه با ترك وطن ممكن يا ميسور است. اما آيا رفتن به شوق هم همين حكم را دارد؟
در ادبيات:از کهنهروز تا امروز، جستجوي زيست بهتر و لذت برتر از جمله طبيعيترين و عرفيترين رفتارها بوده است؛ رد پاي آن را در ادبيات، شايد بهتر از هر جاي ديگر، بتوان يافت. سعدي گويد: "روستازادگان دانشمند/ به وزيري پادشا رفتند"؛ روستازادهاي كه دانشمند شود و ديگر در ده امكاناتي را كه پرورشدهنده خلاقيتهاي او باشد يا تواناييهاي او را به كار گيرد و شأن او را پاس بدارد و راحت و رضايت او تأمين كند، نيابد، بنا به قاعده عام انتخاب احسن، به شهر مهاجرت كند؛ يعني به جايي كه قدر بيند و بر صدر نشيند و چه بسا به وزيري پادشاه رسد كه هرگز در روستا دست ندهد. مولوي پا از اين فراتر ميگذارد، ميگويد: "ده مرو ده مرد را احمق كند/ عقل را بينور و بيرونق كند"؛ بحث از جستجوي بهينه و بيشينه قدرت و ثروت و منزلت نيست؛ ميگويد رفتن به روستا يا ماندن در آن- كه كنايهاي از هر گونه دلبستگي يا نوستالوژي تواند بود نسبت به زادگاه عقبماندهاي كه فرد را به طرف خود ميكشد- عقل فرساست. به صرف اينكه خواهي ذكاوت و بصيرت داشته باشي و از رونق عقل بهرهمند باشي، لازم است از ده خارج شوي و به آن باز نگردي؛ يعني از هر جايي كه كوچكي و عقبماندگي آن مي تواند خرد را خرد نگه دارد. نه مگر از نگاه او: "جان چه باشد جز خبر در آزمون / هركه او علمش فزون جانش فزون"؟ براي ناز و كام هم مي توان رهسپار ديار ديگر شد. به صرف تمناي خواسته بيشتر ميتوان در پي آن سر نهاد. نه اگر، چه كسي انسان را ازجستجوي لذت منع كرده است؟ اين لذت در وطن دست نميدهد، لاجرم وطن ديگري سراغ ميشود.
به تعبير زرينکوب، هنگامي كه سيستان شاعري چون فرخي را در خود پرورد گمان بايد ميزد كه روزي خواهد آمد كه شاعر اينگونه سرايد: "با كاروان حله برفتم ز سيستان/ با حلهاي تنيده ز دل بافته ز جان"؛ شاعري كه خواننده و نوازنده نيز بود، با اين مايه هنر براي رهايي از ناداري ناگواري كه او را رنج ميداد از شهر خويش بيرون آمد تا جايي پيدا كند. جايي كه هنر و شعر او را كسي خريداري كند و مثل ارباب سابقش- آن دهقان سيستاني- در بخشيدن صله و دادن انعام به وي همواره از بيم ناداري خويش دست و دل نلرزد. آنچه از دهقان به وي ميرسيد كفاف خرج او را نميكرد. پس به اميد گشايش از سيستان بيرون آمد و راه ماوراءالنهر پيش گرفت. و گرچه امير چغانيان او را گرامي داشت و رفع نياز كرد، فرخي راه دربار غزنه را پيش گرفت چرا كه سلطان ترك، محمود غزنوي، قدرت و ثروتي بسيار بيش از امير ابوالمظفر داشت، و صله هاي او كام شاعر را شيرينتر ميكرد.
ناصرخسرو هم كه از شيوه فرخي سر پيچيد و سرود که: "من آنم كه درپاي خوكان نريزم / مر اين قيمتي در لفظ دري را"، درجستجوي حكمت اهل باطن ، ترك وطن كرد ، چرا كه در آن محيط تعصب و تقليد كه در عهد سلطان محمود در خراسان پديد آمده بود ، خسرو نميتوانست حكمت نهايي را بجويد ، به مصر و مغرب رفت و در آنجا اقامت كرد ، چرا كه خبرهايي شنيده بود كه آنجا را در نظرش سخت آراسته بود.
كليم كاشاني، صائب تبريزي، طالب آملي، نظيري نيشابوري به هند مهاجرت كردند و در دربار شاه جهان- خداوندگار تاج محل- صاحب تمامي آن چيزهايي شدند كه در شهر و كشور خود از آن نصيبي نداشتند. حافظ گويد: "شكرشكن شوند همه طوطيان هند/ زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود"؛ نه آيا همين جلاي وطن شاعران بود كه شعر فارسي را تا به بنگال پيش برد و چنان كرد كه از اميرخسرو كه اهل دهلي بود تا اقبال كه اهل لاهور بود ، و هيچ يك زبان مادري آن ها پارسي نبود ، ديوان هايي بوجود آمد كه فخر زبان فارسي و بلكه ميراث ادب و فرهنگ جهان شود؟
ديگر نخبگان: اين البته اختصاصي به شاعران نداشت، انواع نخبگان ؛ از وزيران تا اميران لشگر و از فقيه و متكلم تا فيلسوف و دانشمند ، همه به شوق سعادت ترك ديار ميكردند. غزالي كه در طابران طوس زاده شد به مركز تمدن و فرهنگ آن روزگار ، يعني پايتخت هزار و يكشب رفت و در نظاميه ی بغداد شيخ الفقها شد و درمجاورت مسند خلافت عباسي ، غرور علمي خويش را از هماوردي با بزرگان اهل كلام ارضا كرد ، چرا كه در طوس هرگز چنان حلقههاي مجادله و مباحثه اي وجود نداشت و نبوغي تا بدان پايه كه ابوحامد داشت قهراً در آن سرزمين ميمرد و هرگز به عنوان بزرگ "حجت الاسلام" نايل نميآمد. بعد هم كه غزالي دچار انقلاب دروني شد و ديگر غلبه بر حريفان و نام و شهرت علمي او را خوش نميآمد ، از بغداد گريخت و به شام رفت. ناشناس به گوشه اي فرود آمد و پاي در دامن رياضت پيچيد ، و تنها هنگامي به ديار خويش بازگشت كه در كمال بود و نسبت به فقر و غنا و حتي علم و جهل بيتفاوت؛ ابوحامد به شوق دنيا به بغداد هجرت كرد و به شوق آخرت به مكه و شام.
از وزيران و سياستمداران هم جعفر برمكي كه وطن خويش را فاقد بارگاه سلطاني ديد ناگزير روي به راه بغداد نهاد و وزير هارون عباسي شد. آن شكوه شگرفي كه تمدن اسلامي در عهد رشيد از جنوب آسيا تا غرب اروپا را در برگرفت ، نميتوانست از خرد فرهيختگان مهاجر پارسي چون برامكه بي نياز باشد.
خواجه نظامالملك هم سلاطينش فارس نبودند. آلبارسلان و ملكشاه سلجوقي تركاني بودند كه سيطره ی سياست خود را به بخشهايي از ايران هم سرايت داده بودند. نقش اين وزير ايراني در سلطنت اين پدر و پسر چنان بود كه هنگامي كه شاه او را بر اثر اقتدار بياندازهاش تهديد به خلعيت كرد و پيغام فرستاد كه چرا حد خويش نگاه نمي داري. خواجه برنجيد و گفت "با سلطان بگوييد دولت آن تاج بر اين دوات بسته است، هرگاه اين دوات برداري ، آن تاج بردارند." شوكت سلاجقه و نيز نظام ملك ايران ، خصوصاً با تهديد بزرگي چون اسماعيليه ، به بركت ذهن و زبان يك پارس بود كه به دربار تركان مهاجرت كرده بود. بدون اين مهاجرت كجا چنان مقامي دست ميداد كه بتوان پادشاه قدر قدرتي را اين چنين تهديد كرد؟
بيروني هم كه از كبار دانشمندان ايراني است، در پي مطلوبهاي خويش مهاجرت كرد ، پس از ورود به غزنه فرصتي كه بيروني مدتها در انتظارش بود ، فراهم شد. او به پنجاب و سند سفر كرد و در پيشاور و لاهور اقامت گزيد. در اين سفرها به مطالعه ی زبان سانسكريت، گردآوري آثاري درزمينه علوم هندي و... پرداخت و مهمترين كتابش تحقيق ماللهند را در همانجا به رشته تحرير كشيد.
بر آستانه بيگانه: از يك نگاه، اينان دلال مظلمه بودند كه سر بر آستان بيگانه مينهادند، اما اين نظرگاهي تنگ مينمايد. از ديدگاهي كلانتر، عظمت تاريخ فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي و حتي بشري سهمي عمده را به اينان وامدار است؛ گيرم كه بعضي از ما دوستتر ميداشتند سلاطين اين وزيران هم ايراني بودند و در ايران و بنام ايران و براي ايران مرزهاي تمدن را توسعه ميدادند.
عالمان مذهبي هم از گذشته تا كنون از روستا و شهر خود به سوي مراكز علم رهسپار ميشدهاند و در بسياري موارد ، عليالخصوص آنان كه از استعداد علمي بالايي بهرهمند بودند و به مدارج والاي تدريس و تأليف نائل ميشدند در همان امكنه رحل اقامت ميافكندند و به محل خود مراجعت نمي كردند. نجف نمونه اي از اين مراكز علمي است كه بسياري از برترين عالمان را ، كه غالباً از روستاها و شهرهاي كوچك ايران به آنجا رفته بودند ، در خود نگه داشت ، و آن ها هرگز قصد مراجعت به موطن خود را نكردند ، به اين دليل روش كه شأن خود را برتر ميديدند و گمان داشتند در يك مركز معتبر علمي امكان بهرهگيري و بهرهدهي علمي و اقتصادي براي آنها بيشتر است.
دانته كه در عهد باز رونق زبان و فرهنگ لاتيني ، وطن خود را در زبان و فرهنگ ايتاليايي مييابد ، از آن فراتر ميرود و ميگويد: "سراسر جهان وطن من است"؛ و چون با شرايطي كه درخور او نيست به او پيشنهاد ميكنند به فلورانس بازگردد ، مينويسد: "مگر روشنايي خورشيد و ستارگان را نميتوانم در جايي ديگر تماشا كنم؟ مگر نميتوانم در باره شريفترين حقايق در همه جا بينديشم ، بيآنكه بدون افتخار و آلوده به شرم در شهر خود و در برابر مردم ظاهر شوم؟ حتي نان خود را نيز در همه جا ميتوانم يافت". اهل هنر نيز با سماجت تمام به آزادي خود از قيد اقامتگاهي معين باليدهاند. گيبري ؛ معمار مجسمهساز فلورانس قرن پانزدهم ميگويد: "كسي كه چيزي آموخته باشد در هيچ جا غريب نيست ، اگر دارائيش را ربوده باشند و هيچ دوستي هم نداشته باشد ، شهروند هر شهري تواند بود. هر جا كه مرد دانشمند سكونت اختيار كند آنجا وطن اوست. اگر ميهنم من را نمي خواهد من هم او را نمي خواهم جهان فراخ است." اين سخن از هوگو گروتيوس، حقوقدان نامدار متخصص حقوق بينالملل است كه پس از فرار از زندان گفته است. گروتيوس ده سال به ناچار در پاريس زندگي كرد و در آنجا ، دور از وطن معروفترين كتابش "قانون جنگ وصلح" را نوشت. پونتانو در باره ايتاليا در آستانه رنسانس مينويسد: "در همه شهرهاي پرجمعيتمان گروهي انبوه از مردمان را ميبينم كه به خواست خود بر وطن پشت كردهاند: "البته هركس هرجا رود فضايل خويش را با خود ميبرد." بوركهات اضافه ميكند كه: "اينان در واقع از شهر خود تبعيد نشده بلكه هزاران تن به ميل و اراده ی آزاد بر وطن پشت نموده بودند ، چون وضع سياسي يا اقتصادي زادگاهشان تحملناپذير گرديده بود."
در جهان: در سطح جهان ، در دهه ی سي ، حوزه فرهنگ و تمدن آلمان ، دهها و بلكه صدها نخبه تراز اول را بر اثر خوف از شقاوت به انگلستان و آمريكا روانه كرد. اين جماعت توان علمي خويش را بر قدرت دانش وطن جديد خود افزود. انيشتين ، پلانك ، ويتگنشتاين ، پوپر ، هوركهايمر ، مان و بسياري ديگر در وطن جديد خود دست به آفرينش زدند ؛ آفرينش هايي كه اينك درقالب فلسفه ، ادبيات ، فيزيك ، جامعهشناسي و... ميراثي جهاني است كه همگان ازآن بهره ميبرند ، منهاي نظر به اين كه در آلمان و اتريش ، يعني وطن نخستشان ، توليد شده است يا در انگلستان و آمريكا كه وطن بعدي آنان بوده است. هيوز ميگويد که مهمترين رويداد دومين ربع قرن بيستم، مهاجرت روشنفكران اروپايي گريزان از فاشيسم بوده كه اغلب آلماني- اتريشي بودهاند. اكثر افرادي كه تصميم به ماندن در آمريكا گرفته بودند ، در اين جامعه جذب شدند و وجود آنها جزئي از زندگي روزانه آمريكائيان شد. در زمانه ی ما هم ، از عموم كشورهاي جهان سوم و جهان دوم سابق ، كه اينك غالباً به جهان سوم ملحق شدهاند ، بسياري از نخبگان جذب مراكز علمي و صنعتي كشورهاي جهان اول ميشوند.
ظاهراً ، اين ترك وطن عالمان به مسئلهاي فاجعهآميز و تأسفبار بدل شده كه حجمي از مباحثات ، مطالعات و حتي مجادلات را ، در دو سطح فرهنگي- آكادميك و سياسي- اجرايي ، به خود مشغول داشته است. فحص فراواني دراين باب شده و آمار مهاجران ، گاه مخفي ، به دست مسئولان و صاحبنظران ، و گاه علني ، به دست همگان ، رسيده و واكنشهاي متفاوتي را نيز بر انگيخته است. در طبقه ی سياسي جدالي در مي گيرد كه ضمن آن يك طرف ، منش و روش رقيب را مسبب اين ميداند ، و طرف ديگر اين مهاجران را خائناني ميشمارد كه خير و صلاح ملك اتفاقاً در رفتن آنان است. در طبقه ی علمي فراواني توضيح ميشود كه توليد علمي كشور به سمت صفر ميل ميكند و چنانچه براي اين معضل چارهاي نشود ، دير نيست كه فضاي علمي كشور عمدتاً كساني را دربرگيرد كه بر اثر ضعف علمي امكان مهاجرت نداشته اند. نيز اعزام دانشجو به خارج ، با اين استدلال كه بهترينهاي آنها در خارج اقامت ميگيرند و برنميگردند رو به تعطيلي كامل دارد. همگی ازاين متأسفند و ميهندوستان بيشتر ؛ گو اين كه البته آن تحقيقات و اين تأسفات هيچ مشكلي را در اين باره حل نكرده و البته نخواهد كرد. ترديد نه كه تضييع حقوق آدميان به ويژه درموطن باعث اسف است ، و چه بسا اين اسف وقتي پاي تضييع نخبگان به ميان آيد ، عميقتر شود. در دنيايي كه به سرعت به سوي آزادي ، توسعه و رفاه پيش ميرود ، شايد ناخوشايندترين حالت ، از دست دادن كساني باشد كه مي توانند پيشگامان آزادي ، توسعه و رفاه باشند. در حالتي بدبينانه حتي دور نيست كه اين شعر سعدي وصف الحال باشد كه: "نفس خروس بگرفت که نوبتي بخواند/ همه بلبلان برفتند ونماند جز غرابي".
افزودن بر حجم مطالعات مهاجرت را فايده ی فراواني نيست. مسلم اينكه ايران فراز كشورهايي است كه نيروهاي نخبه اش را به سراسر جهان صادر ميكند. اينها بر دو دسته اند: گروهي كه بر اثر خوف از رنج مي گريزند و گروهي كه در پي شوق لذت ميروند. گروه اول را ميتوان مصداق مهاجرت خوفي دانست و گروه دوم را مصداق مهاجرت شوقي. تعداد مهاجران خوفي يعني کساني که به سبب تهديد گريختهاند محدود است ، کثرت با دسته دوم است. اين نوع مهاجرت نخبگان ، از همه سو ، از طرف كشورهاي با "توليد لذت پائين" به سمت كشورهايي است كه داراي "زمينه هاي بهرهمندي بالا" باشند. از حيث مهاجرت شوقي ، ايران با ديگر ممالک همعرض ، از نظر "توليد ناخالص لذت" و "توليد لذت سرانه"، فرقي نميكند. به ديگر سخن، اگر اين تعابير را به معناي ميزان غوطهوري در امكانات و امكان عملي استفاده از مطلوبات بدانيم، ايران ، با ديگر ممالک بايد ميزان مشابهي از مهاجرت شوقي داشته باشد. اگر بهفرض ممالکي با جغرافيا و ماليهاي مشابه ، قدرتي مشابه در توليد حاملهاي لذت دارند ، جاي سؤال است که چرا ايران مهاجر بيشتري دارد. مشکل شايد منحصر به ايرانيان است و بس؛ که التزام دولت به يک فرهنگ و ايدئولوژي خاص در آن چنان کرده که ميزان مهمي از لذت توليد شده به سادگي قابل مصرف نباشد. افزايش مهاجرتهاي شوقي به قياس جوامع شبيه [از حيث توليد لذت]، عدم امکان مصرف لذت، در حد مشابه است.
غيرطبيعي ها: قسم مهمي از مهاجرتهاي ايرانيان مهاجرت طبيعي است. آن مقدار از مهاجرت در ايران که
غيرطبيعي است، بخش اندکي در اثر کمبود "آزادي در" است که به نخبگان اجازه تدبير امور ملک را نميدهد و آنان که طالب چنين آزادياي هستند، يکچند مداومت ميکنند و سپس ، بر اثر تهديد احتمالي ، ميگريزند. بخش بسيار بزرگتري اما، کساني هستندکه متعاقب کمبود "آزادي از" امکان استفاده از لذت توليد شده يا موجود را ندارند ؛ و اين هر دو به ميزان بسياري از ميان نخبگان ؛ آيا شماتتي بر آنان رواست؟ پاسخ منفي است ، از اين رو كه آن قسم كه از خوف مي گريزند "اماني" به دست خواهند آورد و آنان كه به شوق مي روند "امكاني"، چرا بايد از امان و امكاني كه نصيب آنها مي شود تأسف خورد؟ البته اين كه ما به دست خويش نخبگان خود را فراري مي دهيم ، از منظر حقوق بشر نامطلوب است. اما اگر از اين حيث نگرانيم كه آنها از وطن خود رخت به سراي بيگانه مي كشند ، و چراغي را كه به خانه رواست ، نه به مسجد ، كه در كليسا و كنيسه روشن ميكنند ، در اشتباهيم. زيرا در جهاني جديد زندگي مي كنيم كه به تعبير را برستون؛ درهم فشرده شده است و براي توصيف و تبيين آن بايد قالب هاي جديدي را بكار گيريم. اگر ايران صرفاً از منظر يك حوزه ی زيستي برايمان مطرح است ، بايد در اين گفته پل والري تأمل كنيم كه ديگر نميتوان فارغ از كل جهان و براي خود انديشيد و كاركرد. و اگر ايران به عنوان يك وطن و از منظر ناسيوناليستي آن مطرح است بايد به اين گفته آرنت دقت كنيم كه "چون واقعيت حاضر بدون گذشته مشترك ما را به وضعيت جاري جهاني كشانده است همه ی سنتها و همه ی گذشته ی تاريخي خاص را به مهمل بودن تهديد مي كند." به نظرميرسد حتي اگر هنوز فاصله بسياري با "جهان وطن" داريم، اما تا حدود زيادي به آن نزديك شدهايم و اين ناگزير از تأسف از مهاجرت كه روز به روز بيشتر "دروني" مي شود- درون جهان- مي كاهد.
آيا اگر نخبهاي في المثل از روستائي به مركز استان مهاجرت كند، خسارتي روي داده است؟ لابد پاسخ منفي است. اگر از استان خود به استان ديگري برود چه؟ يا اصلاً به پايتخت و مركز كشورمهاجرت كند؟ اين اگر در مكان جديد كارآيي و رفاه بيشترداشته باشد ، قطعاً قابل تقبيح نيست ، چرا كه ثمره ی كار او و رفاه او- كه بركاركردش تأثيردارد- نهايتاً به كل كشور و جامعه مي رسد. حتي اگر فرض كنيم كه درمحل اوليه ی او ، مثلاً روستايش ، به او نيازداشته اند ، اين مشكلي ايجاد نميكند ؛ چون اولاً نياز ديگران تنها ملاك يا حتي مهمترين ملاك انتخاب محل زندگي و كار نيست ؛ ثانياً ديگراني كه در جايي ديگر به چنين كسي نياز دارند ، نيازشان ، شايد به همان اندازه ، قابل اعتناست. دراينجا در واقع از فرد خواسته مي شود كه عليرغم كارايي بيشتر و رفاه بيشتر در صورت هجرت ، در روستا يا شهر خود بماند ، چون آنها به او نياز دارند. چيزي كه با هيچ ضرورت عقلاني يا سنتي قابل توجيه نيست ، چرا كه از ديرباز در تمام عالم، افراد از روستاها به شهرها و از آنجا به شهرهاي بزرگ و مركز كشور ، مهاجرت ميكردهاند. حتي از نخبگان که بگذريم و كشاورزان روستايي را در نظر بگيريم ، اين همه تشويق و ترغيب و سفارش آنان كه در روستاها بمانند و به شهرها مهاجرت نكنند، چقدر نتيجهبخش بوده است؟ پاسخ دقيق و درست يك روستايي به يك نخبه ی برنامهريز در مركز اين است كه من مسئول خود كفايي كشور و ترويج كشاورزي و شلوغ نشدن شهرها و ايجاد نشدن شغلهاي كاذب و توسعه نيافتن حلبيآبادها نيستم ، دست كم در وهله ی اول ، نيستم. بنا به قاعده ی فلسفي انتخاب اخف و اسهل، هر كسي در پي سادهترين راه براي تكافل زندگي خود است. اگر كارگري ، دستفروشي و حاشيهنشيني در شهر ، راحتتر از كشاورزي در زمينهاي كويري و كمآب و زندگي در روستاهاي دورافتاده و محروم باشد ، آن يكي را انتخاب خواهد كرد ؛ توصيه هاي علمي و اخلاقي در مورد نادرستي مهاجرت يا تصنيفهاي رمانتيك درمورد آب زلال چشمه روستا و غيره هم بر او تأثيري ندارد.
حال اگر اين كارگر يا آن نخبه يك درجه ی ديگر مهاجرت خود را ادامه دهد ، مثلاً از كشور خود خارج شود ، آيا اتفاق جديدي افتاده است؟ چه بسا حس كنيم كه تا پيش از اين هر چه بود بالاخره در داخل وطن خود بود ، گيرم در اين يا آن شهر ، ولي خارج شدن از مرز و ترك وطن ديگر قابلتوجيه نيست ، چون اين بار نفعرساني به بيگانگان است ؛ ترك مردم خود ، محروم كردن آنان از فوايد خود و رفتن به ديار غريب و سرنهادن به آستان "ديگران"، يك عمل خلاف اخلاق و خلاف شرافت است.
اما اولاً: اگراين سخن را جدي بگيريم معناي آن اين است كه عمل بسياري از بزرگان علمي و ادبي و سياسي و ديني كه در صدر اين مقاله از مهاجرت آنان ياد رفت ، خلاف اخلاق و شرافت بوده است ؛ قضاوتي كه علاوه بر مايهاي گستاخي ، در تنافي با دستاوردهاي بزرگ مهاجرتهائي است ، كه به آن اشارت رفت. ثانياً: تأمل كنيم اين گزاره ها واقعاً بديهياند. چه تفاوت هست ميان مهاجرت از روستا به شهر ، ازشهر به پايتخت و از پايتخت به شهري در كشوري ديگر؟ اين سئوال ، شايد به خلاف ظاهرآن ، جدي است. ملاك چيست كه هجرت از بلوچستان به آذربايجان عادي است، اما از آذربايجان به تركيه فرارمغزها محسوب است؟ پاسخ اين است: مرزهاي ملي ؛ اينجا به اصل مطلب ميرسيم: آيا هنوز هم مهمترين خط فاصل ميان افراد، مرزهاي دولت- ملت است؟
نه آيا اين اين مرزها محصولي از زد و خوردها ، شكستها و پيروزيها ، فروپاشي امپراطوريها ، جنگها ، شورشها ، انقلابها ، الحاقها و تجزيهه ا، و در نهایت رقابتهاي صرفاً مبتني بر زور [تغلب] بوده است و كماكان در تغيير ؟ گاه گمان مي كنيم كه وطن به اين معني از ازل بوده و تا ابد هم باقي است ، در حالي كه دولت- ملت كه يك پديده ی دستساز مدرن است ، يك درجه از رشد و تحول جوامع بشري بوده و اصالتي ندارد. هر چند ملل تاريخي چون ايران و مصر و چين ، که ميراثخوار امپراتوريهائي با همين نامهاهستند ، استعداد اندکي براي ماهيت صناعي اين صناعت داشته باشند. تأكيد بر تفاوت ملل ، بيشتر از سوي طبقه سياسي بعد امپراتوري و در جهت منافع خاص او ، يا از سوي نوسازان سياسي به عنوان تدبير توسعه بوده است. در قديم و حتي حال ، در ميان غالب مردم معناي وطن همان زادگاه است. آنچه به شيوهاي سياسي وطن خوانده شود ، صرفاً در قالب گفتمان حاكميت سياسي معني مي يابد و البته اين در نگاه بسياري كه- به گونه اي متناقض نما گاه به دليل سطح پايين دانش و بينش و گاه به دليل سطح بالاي آن- فارغ از اين گفتمان و تبليغات آن زيست ميكنند بياثر است. ترك دياري كه نجم الدين و جلالالدين ازآن سخن مي گويند، ترك بلخ و ري [يعني زادگاه] است از آن كه درآمدي ، اصفهان و نجف و انقره و شام فرقي نميكند.
وطن کجاست؟ اگر خروج از وطن قبح اخلاقي يا غبن نوستالژيك داشته باشد ، وطن به معناي زادگاه است. چون نه من حيث وجدان و نه من حيث عادت ، ضرورتاً ، حلقهاي ميان اجزاي يك Nation-State نيست. دولت- ملت يك جامعه است نه يك جماعت ، اجتماع سودپيوند است نه مهرپيوند. اگر قرار باشد حلقه هاي مبتني بر مهر كسي را در جائي نگه دارد ، همان روستا يا وطن مألوف است ، يعني جايي كه به آن انس دارد. وقتي از آن خارج شد و مثلاً به يك پايتخت قدم گذارد ، ديگر وارد يك فضاي سودپيوند شده است ، پس مهاجرت در پي منافع از آن جا به بعد هم قبحي ندارد.
به علل مختلف ، از جمله توسعه اقتصاد فرامليتي ، توسعه ی ناامني هاي فرامليتي ، توسعه ی سوپر ماركت فرهنگ جهاني ، توسعه ی نهادهاي مدني فرامليتي و... پديده ی دولت عليالدوام صلابت و اصالت خود را از کف فرومينهد. منافع و نيز مضار مشترك كشورهاي جهان را به سوئي سوق ميدهد كه در حكم ايالات متحده ی منطقه يا قاره ی خود باشند. اين سان ، در پيمانهاي منطقهاي ، مهاجرت از كشوري به كشوري ، شبيه مهاجرت در داخل يك كشور محسوب تواند شد.
فراموش نكنيم تاكيد بر عنصر مليت ، اگر بر يك زبان ، نژاد ، مذهب و تاريخ متكي باشد ، همچون در آلمان و ژاپن و ايتاليا خطر ايجاد ناسيوناليسم فاشيستي و برتريجوئي قومي همراه دارد. موسوليني مي گويد: "در جامعهاي كه با هماهنگي و دقت بدن انسان [يعني در يک نظام فاشيستي] كار ميكند ، هر منافعي و هر فردي در خدمت مقاصد والا و عالي ملت است"؛ و اگر تركيبي از اقوام ، مذاهب ، زبانها و گويشهاي مختلف باشد ، چنان كه در اكثر كشورها اينگونه است ، يك قرار تلويحي سياسي است كه گرچه به دلايل متعدد عجالتاً نميتوان و شايد نبايد آن را از رسميت انداخت ولي ، دليلي در کار نيست كه خروج از آن خيانت باشد. دولت- ملت از يک سو داستاني است بافته ضرورتهاي عصر رقابتهاي مابعدامپراطوري ؛ يك پروژه ملتسازي ، تا دولتهاي متعدد معنا و محمل پيدا كنند ؛ تا ماليات پروس به واتيکان نرود ، تا ناپلئون شاه ايتاليا نباشد ، تا عثمانيها و روسها بر سر بالکان نزاع نکنند. از سوي ديگر يک صوابديد نوسازانه است ، تا امنيت واحدي برآيد ، و هويت ثابتي پايدارد ، و موتور توسعه سرعت گيرد. بخشي از اين به منفعت طبقه سياسي راجع است و قسمي به مصلحت حاميان نوسازي ، که هر دو تابع زمان است و چه بسا عوض شده يا نيازمند تغيير باشد. با اين وصف اما ، دشوار مي توان فهميد كه عالمان با كدام استدلال چنين مهاجرتها را تخطئه توانند کرد؟ خصوصاً هنگامي كه يگانه شدن جهان با سرعتي پيش ميرود كه اگر قرار است كسي را در حوزه ی فيزيك ، موسيقي ، شهرسازي ، اخلاق يا هر چيز ديگري توليدي باشد ، در هركجا كه باشد آثار آن از طريق شبكه ی اطلاعرساني به همه جا خواهد رسيد. به تعبير ديگر ، گرچه ممكن است ايده آل يك دولت جهاني نوعي اتوپيگرايي محال به نظر آيد ، ليک با حفظ مرزهاي سياسي حتي ، فرهنگ و اقتصاد براي خود جهاني يگانه بهوجود آورده است و بيش از اين بوجود خواهد آورد ؛ جهاني كه ديگر در آن خودي و بيگانه معناي چنداني نمي دهد. از يك سو ، هر كس به جايي ميرود كه رفاه بهتر و باروري بيشتر داشته باشد، و از سوي ديگر ، آثار و نتايج اين باروري كم يا بيش به نقاط ديگر اين جهانشهر ميرسد.
در بسياري موارد ، ناسيوناليسم محصول احساس نياز به هويت براي مبارزه در دنيايي است كه فقر و فشار بيگانهستيزي به بار آورد. در دنيايي كه روابط حسنه ی ميان فرهنگهاي مختلف ممکن باشد و تصرف سرزمينهاي ديگر يا اعمال فشار بر آن ها از سوي دولت هاي بزرگ محتمل نباشد ، ناسيوناليسم پايگاه چنداني ندارد. به تعبير گيبرنا "غياب ناسيوناليسم در دنياي آينده مي تواند يا محصول شكلگيري جامعه بينالمللي صلحآميزي باشد كه احترام به چندفرهنگي را رعايت و آن را تشويق مي كند ، يا نشانه ی فرآيندي موفق از همگنسازي فرهنگي در جهان است." آكسفورد ذيل عنوان "افول دولت و بعد سرزميني آن" مي گويد: كنشگراني كه آگاهانه مي كوشند جهان را به گونه اي كه بود مجدداً مستقر كنند يا به حاشيه رانده ميشوند ، يا ميكوشند از طريق تلاشهايي براي حصار كشيدن به دور خود ، به درجهاي از خودبسندگي دست يابند كه اكثراً موفق نميشوند . فريدمن هم اشاره ميكند «تحول شرايط در نظام جهاني مي تواند فضايي براي شكل گرفتن هويتهاي جديد در مناطق مختلف بيافريند و در عين حال شرايط را براي هويت هاي[ ملي] موجود دشوار كند».
نتيجه: بنابراين ، مهاجرت نخبگان به طلب آزادي بيشتر- اعم از منفي و مثبت- از لحاظ تاريخي ، امري قديمي است و نه حادث ، و از لحاظ جغرافيايي ، منحصر به كشور يا منطقه خاصي نيست ؛ مورد قضاوت منفي اخلاقي نمي تواند قرار گيرد ، چون هم بنا به خوي و خصلت طبيعي انسان و هم قواعد جامعهشناختي گريزناپذير است ؛ تنها بخشي از آن كه قابل پيشگيري است ، مواردي است كه به نقض حقوق بشر و شهروند راجع است ، و اين خود محصول ساخت سياسي است ؛ گرچه توزيع معتدلي از نخبگان ، همچون توزيع معتدل ساير مطلوبها ، ايدهآلي قابل دفاع و قابل پيگيري است ، اما اين نمي تواند به ايده ی ميهن متكي شود ، زيرا يك معناي آن [زادگاه] رمانتيك و لذا موضوع انتخاب شخصي است ، و معناي ديگر آن [دولت- ملت] صناعتي و سياسي و لذا گذرا است و جز قراردادهاي موقت و مبتني بر توافق را نميتوان بر آن استوار كرد ، ضمن اين كه فرآيند جهاني شدن فضايي فراهم آورده ، و در آينده بيشتر فراهم خواهد كرد ، كه نتايج توليدي نخبگان منحصر در يك فضاي جغرافيايي خاص نخواهد بود.
به مناسبت هفته ی امر به معروف و نهی از منکر
وقتی که امت من از مسئولیت دو فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر شانه خالی کردند و آن را به یکدیگر واگذار نمودند ، حتما" بدانند با هلاکت و عذاب الهی روبرو خواهند شد. امام رضا (ع)
برای آمربه معروف بودن و ناهی از منکر شدن ابتدا باید معروف و منکر را شناخت سپس شرایط آن را داشت.
به نظرشما معروف چیست؟ منکر کدام است؟ و شرایط امر به معروف و نهی از منکر چه می باشد؟
آیا قیامی که امام حسین(ع) خود ، خانواده ، یاران و در یک کلام تمام عزیزانش را قربانی کرد جز برای اصلاح امت و دین جدش رسول الله(ص) بود؟
پس از گذشت سالیان دراز از این واقعه ی تاریخ ساز، در جامعه ی خود شاهد بروز رفتار های خلاف منطق و شرع در مراسم سوگواری از جمله سوگواری امام حسین(ع)هستیم.
به عنوان مثال : تشبه مرد به زن حرام است ؛ ولی ما در مراسم شبیه خوانی ، شاهد ایفای نقش حضرت زینب (س) و دیگر زنان ، از سوی مردان هستیم که حتی با لباس زنانه نیز صورت می گیرد.
یا آسیب عمدی به بدن در شرع مقدس اسلام حرام است ؛ ولی در برخی مراسم عزاداری می بینیم عزاداران عزیز گاهی بدن خود را برهنه کرده و با شدت زنجیر می زنند.(همان طور که خوشبختانه با درایت علما ، مساله ی قمه زنی در ایران تا حدود زیادی منتفی شده ، با ادامه ی این گونه تدابیر می توان از دیگر رفتارهای مشابه نادرست جلوگیری کرد.)
نمونه ی دیگر این که : ساخت تندیس حیوانات از نظر بیشتر مراجع اشکال دارد ؛ حال آن که ما نماد آن ها را روی علماتی که در جلوی هیئات حمل می شود می بینیم و محل نگهداری دائمی آن هم معمولا" در مساجد است که خود مزید بر علت است.
گاهی ، افرادی دربرخی تکایا با صدای بلند بلند گوها و در اطراف منازل مسکونی به عزاداری می پردازند آن هم در اوقات استراحت مردم که به جای اثر مثبت ، تاثیری نامطلوب می گذارد.در حالی که به استناد حکم فقهی حرمت ایذاء مسلمین ؛ اگر مسلمانی از صدای بلند بلندگوها ناراحت باشد حتی باید مانع پخش صدای اذان شد چه برسد به نوحه خوانی و عزاداری.
برخی از محرم ، فقط سیاه پوشیدنش را آموخته اند و زنجیر زدن را ؛ (قصد نفی آن ها را ندارم) اما مساله ی مهم تر؛ درک فلسفه ی قیام عاشوراست حال آن که ما مغز وپیام اصلی را واگذار کرده و به پوسته ی آن چسبیده ایم بیایید سعی کنیم مشمول قول ملای رومی نشویم آن جا که فرمود:
( ما ز قران مغز را برداشتیم پوست را بهر خران بگذاشتیم)
قصوری هم اگر هست ازعالمان دینی است که به جای روشنگری فقط قصد گرفتن چند قطره اشک (ان شاء الله برای قرب الهی ) از مستمع را دارند و لابد هر که اشک بیشتری بغلطاند اجر بیشتری برده است!
تا جایی که من می دانم محرم قبل از اسلام بوده و علاوه بر آن ماه هایی دیگر نیز چون رجب، ذی الحجه و صفر نیز حکم محرم را داشته اند که جنگیدن در آن ها حرام بوده واسلام عزیز نیز چون با این فلسفه(حرام بودن جنگ) مخالفتی نداشته آن را تایید نموده است.
البته واقعه ی مهمی چون عاشورا بر محرم اثر گذاشته ، اما این دلیل نمی شود که جوانانمان را ترغیب به اعمالی کنیم که وجهه ی مذهبی شیعیان را در نظر عامه ی مردم (و حتی پیروان ادیان و مذاهب دیگر) تخریب کنند.
بیاییم به آن ها بیاموزانیم و خود نیز بیاموزیم که امام (ع) زور و زر و تزویر را نپذیرفت و از تعداد کم یارانش نهراسید و از هر چه داشت برای دفاع از عقیده اش گذشت و رفت تا دین بماند.
بشکست اگر سر من ، به فدای چشم مستت سر خم می سلامت ، بشکست اگر سبویی
البته اگر فقط حرف بزنیم همانگونه که تا به حال زده ایم کاری از پیش نخواهیم برد چرا که: دو صد گفته چون نیم کردار نیست
گزیده ای ازگفتگوی سيروس علی نژاد با عليرضا علوی تبار
تاريخ تجدد ايران از پيش از انقلاب مشروطه تا کنون حول دو محور بزرگ فکری چرخ خورده است. نخست جريانی که فکر می کند ما بايد دنيای مدرن را الگو و سرمشق قرار دهيم و خود را به مسير و مسيرهايی بسپاريم که دنيای مدرن طی کرده و می کند، ديگر جريانی که در مقابل آن قرار دارد و تا چند دهه پيش تفکر نوع اول را غرب گرايی و غرب زدگی و مانند آنها می خواند و دست کم تا زمان انقلاب اسلامی طالب بازگشت به اصل بود تا آنچه را خود دارد به قول شاعر از بيگانه تمنا نکند.
روشنفکری دينی در دسته ی دوم جا می گيرد اما در طول سالهای پس از انقلاب چنان تغييرات عظيم و تحولات بزرگی به خود ديده که صرفاً جای دادن آن در دسته دوم مشکلی را حل نمی کند بلکه بايد برای شناخت آن تحولات دهه های اخيرش را به مطالعه گرفت و به نگاه و نگرش و راه و روش روشنفکران دينی در برابر مدرنيته و پيشترفت و توسعه پی برد.
بخشی از اين تغييرات را در گفتگو با دکتر عليرضا علوی تبار پی می گيريم.
دکتر عليرضا علوی تبار از روشنفکران دينی مطرح ايران، ليسانس خود را در رشته ی اقتصاد نظری از دانشگاه شيراز، فوق ليسانس برنامه ريزی و توسعه را از دانشگاه اصفهان و دکترای خود را در رشته ی خط مشی گذاری عمومی Public policy making از دانشگاه تهران دريافت کرده است.
او سال ها در جهاد دانشگاهی و مرکز تحقيقات استراتژيک کار کرده اما آنچه موجب شهرتش شده کار روزنامه نگاری و به ويژه نوشتن مقالاتی است که به لحاظ فکری پر اهميت و تاثير گذار بوده اند. علوی تبار کتابی به نام « روشنفکری – دينداری – مردم سالاری » نوشته که موضوع آن از عنوانش پيداست. وی استاد موسسه ی آموزش عالی برنامه ريزی و توسعه و در آنجا مشغول تدريس است.
سيروس علی نژاد: به غير از آن که مبنای روشنفکری و مبنای دين از يکديگر جداست، در ترکيب روشنفکری دينی دو عنصر متناقض وجود دارد. « روشنفکری » از ديد و تفکر تازه حکايت می کند، و « دين » از تفکر قديم و کهن. البته هر چيز کهن لزوما" کهنه نيست، اما به هر ترتيب اين ترکيب ناسازگاری است و بی آن که بخواهيم به اسم اهميت زيادی بدهيم، می خواهم بپرسم به نظر شما اين ترکيب نشان از يک تناقض فکری ندارد؟
عليرضا علوی تبار: من برای روشنفکر يک تعريف استقرايی دارم. وقتی مشخصات آنها را جمع می کنم می بينم اينان در چهار چيز مشترک اند:
- گفتمانشان ، مدرن است.
- توجهشان به انسان است، يعنی خواست ها، دردها، و مسائل انسان.
- هم نسبت به انديشه ها و هم نسبت به ساختار اجتماعی نگاه انتقادی دارند.
و چهارم اينکه احساس تعهد می کنند. مانند يک آکادميسين بی طرف نيستند. می خواهند کاری بکنند.
اين مشخصه ها بر روشنفکری دينی هم می تواند دلالت کند. اما يک وقت هست که از روشنفکری دينی، برنامه ای مد نظرتان است. اگر چنين باشد من فکر می کنم طرحی که روشنفکران دينی دنبال می کنند، سه محور اصلی دارد، به اين شرح:يک رکن آن عصری کردن دين است. تفسير مدرن از سنت. يکی از مرزهای تمايز روشنفکری دينی با روشنفکری غير دينی شايد همين جا خود را نشان می دهد. روشنفکر غير دينی يا سنت را دور می زند و با آن کاری ندارد يا طردش می کند. در واقع معتقد به يک ديدگاه دو قطبی است: مدرن – سنتی. انتخاب يکی هم به منزله ی نفی ديگری است. ولی روشنفکر دينی برای اولين بار اين مبحث را مطرح می کند که می توان از سنت ، تلقی مدرن داشت. می توان از سنت، بازخوانی مدرن کرد. در تاريخ روشنفکری دينی بين اصل دين و شناخت دين تمايز قائل شده اند. شريعتی می گفت ما اسلام داريم و اسلام شناسی. دکتر سروش می گويد دين داريم و معرفت دينی. اينان معتقدند که دين يک هسته فرا زمانی فرا مکانی دارد که شما می توانيد متناسب با پرسش های نظری و نيازهای عملی، با توجه به مفاهيم و دانش های دوران خودتان آن را بازخوانی کنيد.
بنابراين در روشنفکری دينی، عنصر روشنفکری به معنای تلاش برای تفسير مدرن است و عنصر دينی به معنای آن چيزی است که قرار است تفسير روی آن صورت بگيرد.
اگر بپذيريم که از يک پيام سنتی می توان تفسير مدرن داشت، آنگاه تناقضی وجود نخواهد داشت. اگر بگوييم نه، از چيزی که در دوران غير مدرن پا به عرصه وجود گذاشته ديگر نمی توان تفسير مدرن کرد، آن موقع يک بخش از روشنفکری دينی که عصری کردن دين باشد تعطيل می شود ولی باز هم عناصر ديگر روشنفکری دينی سر جای خود می ماند.
از کدام يک از عناصر فرا زمانی فرا مکانی دين تفسيرهای مدرنی از سوی روشنفکری دينی صورت گرفته است؟
به طور مثال در مفهوم خدا بودن انسان و اين که او نبايد خود را قادر مطلق بپندارد که يک عنصر فرا زمانی و فرا مکانی دين است می توان با تفسير مدرن، عناصر ضد توتاليتر بسياری پيدا کرد.
روشنفکری دينی تا دهه پنجاه بخشی از روشنفکری ايران به حساب می آمد. از اين دهه وجه غالب روشنفکری ايران شد. البته همان وقت هم که به صورت جريان غالب در آمد باز هم نتوانست جريان کلی روشنفکری را تحت تاثير قرار دهد. حتی در همان زمانی که جريان غالب بود نيز تحت تاثير روشنفکری چپ بود. حالا سوال من اين است که اولا" چه عواملی موجب برتری روشنفکری دينی در دهه ی پنجاه شد؟ ثانيا" چرا نتوانست جريان کلی روشنفکری را زير تاثير بگيرد؟
روشنفکری دينی دورانی داشته است. دوره ی اول روشنفکری دينی دوره ی مشروطه است که سمبل آن سيد جمال الدين است؛ دوره بعدی که من آن را دوره تجربه می نامم دوره ای است که مهندس بازرگان و دکتر سحابی سمبل آن هستند؛ بعد يک دوره ی روشنفکری غرب ستيز داشته که شريعتی نماد آن است و دوره ی آخر هم دوره بازنگری است که دکتر سروش سمبل آن است.
اما اين تقسيم بندی مخصوص روشنفکری دينی نيست، کل روشنفکری ايران اين چهار دوره را طی کرده است البته شما در کنار جريان کلی، جريان روشنفکری دينی را هم می توانيد پيدا کنيد.
ولی در دهه ی پنجاه يک اتفاقی افتاد که موجب برتری روشنفکری دينی شد. در آن دوران سه جريان روشنفکری وجود داشت. يک جريان روشنفکری مارکسيستی يا چپ، جريان روشنفکری دينی و جريان نيروی سومی.
در واقع دهه ی پنجاه با غلبه ی روشنفکران مارکسيستی شروع می شود، بعد کم کم روشنفکران نيروی سومی غالب می شوند و فضای کلی را تحت تاثير قرار می دهند. اما اين ها بعد از مدتی نيرويی را که جذب کرده اند به روشنفکری دينی وا می گذارند و در اين ميان شريعتی بيشترين قدرت جذب را پيدا می کند.
می خواهم بگويم علت غلبه ی روشنفکری دينی در دهه ی پنجاه، آن سرمشق کلی است که روشنفکری ايران در آن دوره دارد. تمامی روشنفکری ايران در آن دوره به نوعی غرب ستيزند، همگی به اتفاق امپرياليسم و سرمايه داری غرب را تجسم بدي ها می دانند و خواهان گريز از آن هستند.
حتی روشنفکری مارکسيستی ما هم جايگزينی که پيشنهاد می کند يک قطب صنعتی ديگر نيست، دنبال شکل جهان سومی تری برای آن است .
در کنار اين ها احساس و فکر بازگشت به سنت های خودی در نيروی سومی ها وجود دارد، اما اين ها وقتی موضوع را طرح می کنند نمی توانند تا آخر نتيجه ی منطقی آن بروند. اين روشنفکری دينی است که آن را به انجام می رساند.
به هر حال روشنفکری ما در دهه ی پنجاه احساس می کند که ضمن نقد سنت بايد به نقد مدرنيته هم بپردازد. مارکسيست ها و نيروی سومی ها تحت تاثير مکتب فرانکفورت به نقد مدرنيته می پردازند. اين نقد توامان سنت و مدرنيته در جريان غالب فکری آن زمان، زمينه را برای شکل گيری روشنفکری دينی فراهم می آورد. روشنفکری دينی در واقع از اين فضای فکری تغذيه می کند. اصولا" يکی از ارکان برنامه ی روشنفکری دينی همين است که توامان هم مدرنيته را بايد نقد کرد هم سنت را. نبايد تسليم سنت شد و نبايد به تک گويی مدرنيته رسيد.
آن دو گروه روشنفکر، ناخودآگاه زمينه را برای غالب شدن اين گفتمان فراهم می آورند؛ نقدی که مارکسيست ها از شوروی بابت استثمار کشورهای جهان سوم می کنند، و نقدی که نيروی سومی ها از سيطره غرب و مضمحل شدن فرهنگ ملی به عمل می آورند، فضای فکری مساعدی برای روشنفکری دينی به وجود می آورد که بيايد بگويد ما می توانيم مدرنيته ی خودمان را داشته باشيم. اين پيام مهم روشنفکری دهه ی پنجاه است که خيلی می گيرد. چيزی که من به آن می گويم مدرنيته درون زا.
چرا می گيرد؟
به دليل الگويی که شاه برای مدرنيته تبليغ می کند. الگوی مدرنيته برون زا و نوعی نوسازی که از خارج می آيد. آن مدل جامعه را دچار بحران کرده، ناهنجاری و مسائل اجتماعی ايجاد کرده، و زير سوال رفته است. همه دارند فکر می کنند که چه چيزی را می توانند جايگزين کنند. روشنفکران ما در مجموع بستری را می سازند که پاسخ روشنفکری دينی نهايت منطقی آن بستر است.
اين يک طرف قضيه است که بيشتر جنبه های فکری تحول را توضيح می دهد. اما اين جريان يک جنبه ی عملی هم دارد.
روشنفکری دينی با زبان توده ی مردم حرف می زند. واژگانش نا آشنا نيست، مردم با آن همدلی می کنند، وقتی می خواهد قهرمان بسازد و برای دفاع از عمل مسلحانه عليه حکومت ، کربلا را احيا می کند، ادبياتش خيلی زود با مردم ارتباط برقرار می کند و اين مشکلی است که روشنفکر قبلی ما به خصوص روشنفکران مارکسيست به شدت دست به گريبان آن بوده اند و نمی تواند با مردم ارتباط برقرار کند.
دليلش اين نيست که اين گروه خود به مقدار زيادی سنتی است؟ يعنی ما با روشنفکرانی طرفيم که روشنفکر نيستند، روشنفکری آن ها نصفه نيمه است، نيمی سنتی و نيمی روشنفکر؟ و همشان صرف استقرار حکومتی شده که خودشان از آن راضی نيستند زيرا که پروژه ی دينی کردن جامعه را به جای مدرن سازی دنبال می کند؟
نه. آنچه اتفاق افتاد در واقع همان واکنش به نوسازی برون زاست و مخصوص ما هم نيست. در تمام کشورهای اسلامی که نوسازی برون زا در آنها پی گيری شده، يک واکنش بنيادگرا در مقابل خود پديد آورده است. جمهوری اسلامی بنيادگراست نه روشنفکر دينی.
اتفاقی که در ايران افتاده همان اتفاقی است که در الجزاير و مصر هم افتاده است. زمينه ساز اين وضع واکنش آن مدل نوسازی در کشور بوده است. آن مدل مدرن شدن واکنشی ايجاد می کند که در کشورهای اسلامی نامش بنيادگرايی است.
می خواهم بگويم حتی حضور جمهوری اسلامی هم نوعی درون زا کردن مدرنيته است. مثلا آموزش زنان. جمهوری اسلامی عليرغم شعارها و مواضعی که دارد آموزش زنان را تسهيل و به مدرن شدن زنان ايرانی کمک می کند.
در جامعه ی نيمه سنتی ما خانواده ها در برابر آموزش، در برابر رفتن دخترها به مراکز آموزشی مدرن، مقاومت می کردند چون احساس می کردند دختر ممکن است از اين طريق بی دين بشود.
اما وقتی جمهوری اسلامی آمد و صورت مراکز آموزشی دينی شد، خانواده های سنتی مقاومت را رها کردند و بچه ها فوج فوج به مدرسه رفتند و مدرن شدند. يعنی شما می توانيد فيزيک مدرن و شيمی مدرن بخوانيد ولی به جای آنکه ضد دين بشويد، ديندار بشويد. علوم که همان علوم است. به اين شکل عنصر مدرن را در قالب سنتی تا عميق ترين لايه های جامعه می توان برد.به نظر من مهمترين عنصر آموزش مدرن، انديشه ی مدرن است که در قالب مدرسه کاملا" سنتی تا کنه جامعه می رود. در واقع جمهوری اسلامی بدون آن که بخواهد به شيوه ی ديالکتيکی جامعه ی ما را مدرن کرده است.
مدرنيته آن هم برخلاف مدرنيته ی پيشين که برون زا بود، درون زاست. يعنی اين دختر خانواده است که دارد از خودش دفاع می کند نه يک ژاندارم از او. اين توانمندی را کی ايجاد کرده است؟ سيستمی که رفتن به مدرسه را امکان پذير کرد.
دخترهای ايران قبلا مدرسه نمی رفتند؟
چرا ولی ميزان پوشش آموزشی دختران ما بعد از انقلاب به نحو عجيبی تغيير کرد. در فاصله ی دو سال تعداد دختران مدارس راهنمايی از چهل و اندی درصد، در يک دوره به صد و خورده ای درصد رسيد! يعنی آنهايی که قبلاً زير پوشش نبودند هم به مدرسه رفته بودند.
چرا اين جامعه حالا اجازه می دهد دخترش اينقدر راحت مدرسه برود؟ يا برود دبيرستان؟ چون پوشش او ديگر نگران کننده نيست، نمی ترسند. جمهوری اسلامی مقاومت سنتی در مقابل عناصر مدرن را با رنگ سنتی زدن به آنها از بين برد.
تا آنجا که من به ياد دارم از دهه ی چهل به بعد هيچ مقاومتی برای رفتن دخترها به مدرسه وجود نداشت!
بله اما تا سطح معينی. در اين سال ها نسبت جنسی در آموزش به هم خورده است. نمی گويم منعی وجود داشته برای مدرسه رفتن دخترها، ولی از يک سطحی به بعد، ديگر ضرورتی به ادامه دادن نمی ديدند.
يا مثلا" راديو تلويزيون، مقاومتی که قبلا کم و بيش در مقابل راديو تلويزيون وجود داشت، بعد از انقلاب کاملا شکست. راديو تلويزيون تا کنه زندگی مردم رفت.
حالا من بحثم درباره جمهوری اسلامی نيست. می خواهم بگويم روشنفکر دينی چون بازخوانی سنت و نقد مدرنيته می کند محصولش نه سنتی است، نه مدرن به معنای ضد سنتی. به همين دليل در جامعه ما خيلی سريع پذيرفته می شود. مردم خيلی راحت پيام را می گيرند و با آن همراهی می کنند. عناصر سنتی را با عناصر مدرن تلفيق می کنند و زندگی خاص خودشان را می سازند.
مثالی بزنم. در نوروز ما سفره ای داريم که بخشی از آن از قبل از اسلام آمده، يک قرآن هم از دوره اسلامی به آن اضافه کرده ايم، بعد می نشينيم جلو راديو تلويزيون که چيز کاملا مدرنی است، منتظر ساعت تحويل سال می شويم.
در واقع سه فرهنگ ايران قبل از اسلام، اسلامی و مدرن به راحتی تلفيق شده و مردم احساس چندگانگی هم نمی کنند. روشنفکری دينی در مقطعی قادر می شود چنين کاری بکند. مثلا شما برويد در عزاداری شرکت کنيد ولی در چهره امام حسين کارهای چه گوارايی را ببنيد. احساس دوگانگی هم نکنيد.
با اين توضيحات آيا روشنفکری دينی قصد دارد فرهنگ دينی را بسط بدهد يا مدرنيته را؟
حرف اصلی اش اين است که ما می توانيم مدرنيته خاص خودمان را داشته باشيم. مدرنيته يک گوهر دارد که در هر جغرافيايی، شکل ويژه ای به خود می گيرد. ما بايد عناصری از مدرنيته را بگيريم که مدرنيته بدون آن مدرنيته نيست. مثلا آيا نظام سرمايه داری جزو ذاتی مدرنيته است؟ ضديت با مذهب جزو ذاتی مدرنيته است؟ مدرنيته فرانسوی ضد مذهب است اما مدرنيته آمريکايی ضد مذهب نيست.
پس ضد مذهب بودن عنصر ذاتی مدرنيته نيست. ولی شما نمی توانيد مدرنيته ای داشته باشيد که در آن عقل انتقادی نباشد، عناصر محوری دارد، يک هسته سخت hard core دارد. ما بايد آن را بگيريم. روشنفکر دينی می گويد ما از مدرنيته بايد عنصر اصلی را بگيريم ولی آن را در جغرافيای خودمان پرورش بدهيم. به اين می گويند مدرنيته درون زا.
از اتحاد استراتژيک تا دشمنی استراتژيک
سيروس علی نژاد: اجازه بدهيد به مباحث ديگر روشنفکری دينی بپردازيم. روشنفکری دينی در دوره مصدق که ملی گرايی حاکم است به شدت از مصدق حمايت می کند. پس از کودتای ۲۸ مرداد بويژه در دهه ی پنجاه با سنت گرايان همراه می شود. اين همراهی در همان سالهای اول انقلاب به پايان می رسد اما آيا هنوز هم سنت گرايان را متحد استراتژيک خود می بيند؟
عليرضا علوی تبار: نه. امروزه عمده ی وجه تمايز روشنفکری دينی از سنت گرايان به همين بر می گردد که ما به دنبال تعبير مدرن از دين هستيم. ممکن است هر دو گروه به منابع واحدی ارجاع بدهند اما نگاهشان متفاوت است. ديگر آن اتحاد استراتژيک به دشمنی استراتژيک تبديل شده است. ولی هنوز هم روشنفکری دينی نمی گويد که سنت و مدرنيته را دو قطبی کنيم.
در اينجا دو قرائت از دين در مقابل هم قرار می گيرند. گاهی فاصله اين ها آنقدر زياد است که از فاصله ی دينی و غير دينی بيشتر می شود. مثلا حساسيتی که سنت گرايان به حرف های روشنفکران دينی نشان می دهند گاه از روشنفکران غير دينی بيشتر است.
البته نکته ای هست. سنت گرايان احساس می کنند اين [ تفسير قرآن ] يک جايی است که حياط خلوت ما بوده و عده ای آمده اند روی آن دست گذاشته اند. به بقيه کاری ندارند. می گويند شما برو هر چه می خواهی راجع به ليبراليسم بگو، مهم نيست. ولی تفسير قرآن در انحصار من است. روشنفکری دينی اين انحصار را زير سوال برده است.
موضوع ديگری هم هست و آن اين است که سنت گرايان تا مدتی پيش، پيوند محکمی با قدرت حاکم داشتند. يعنی در واقع تفسير سنتی از دين، تفسير حکومتی از دين هم بود. به همين دليل وقتی شما آن تفسير را زير سوال می برديد در واقع قدرت را زير سوال می برديد.
واکنش شديد آنان يک مقدار بابت تفسير شما نبود، به دليل سست شدن بنياد مشروعيت قدرت بود. اخيراً برخی از سنتی ها دارند خودشان را از حکومت جدا می کنند. اگر اتفاق بيفتد ما می توانيم تفسير سنتی غير حکومتی از دين داشته باشيم.
اين ها اتفاقا" دارند يک مقداری با روشنفکری دينی ارتباط برقرار می کنند. اينها سنت گرايانی هستند که معتقدند پيوند بيش از حد سنت با حکومت و تبديل شدنش به ايدئولوژی حکومت زمينه را برای نابودی آن آماده می کند.
در دهه ی پنجاه برنامه ی روشنفکری دينی؛ ايدئولوژيک کردن دين به رقابت با ايدئولوژی مارکسيسيتی بود. امروز برنامه اش چيست؟ آيا برنامه ی خاصی برای سازمان جامعه دارد؟
من ايدئولوژی را وسيع تر می بينم. در واقع حتی تلاش امروزی روشنفکران ضد ايدئولوژی خودمان را هم نوعی ايدئولوژی می دانم. ايدئولوژی به نظر من مجموعه ی گفتمان های معطوف به عمل سياسی است.
همانطور که گفتم يک پيام فرا زمانی و فرامکانی در قلب دين وجود دارد که شما در زمان خودتان آن را معطوف به اين جا و اکنون بازخوانی می کنيد. و اين يک جور ايدئولوژيک شدن ناگزير است که دائم اتفاق می افتد.
مشکل اين است که در آن ايدئولوژيک کردن دين که در سال های پنجاه اتفاق افتاد، عناصر ايدئولوژيک – توتاليتر خيلی ميدان پيدا کرد.
در واقع آن آرمانشهرگرايی که وجود داشت بستر را برای توتاليتاريسم فراهم می کرد. اين البته مختص روشنفکری دينی نيست. تقريبا" همه ی روشنفکران ايرانی زمينه را برای پيدايش نوعی توتاليتاريسم ساختند. به جای مذهبی ها هر کس ديگری هم غالب می شد اين اتفاق می افتاد. تازه من معتقدم نهاد روحانيت باعث شد که توتاليتاريسم در ايران تا حدی زيادی با ملايمت عمل کند.
برنامه ی روشنفکری دينی در دوره جديد چند محور دارد. اولين محور توتاليتاريسم زدايی از دين بود که به جايی رسيده که خودشان فکر می کنند تا حدی انجام شده است.
من معتقدم که در اين کار روشنفکری دينی ما نسبت به ساير روشنفکران، نوعی پيش قدمی هم داشته است. البته در داخل کشور. در خارج نه. در خارج کشور ايرانيان مارکسيست زودتر به اين تحول رسيدند.
يک عنصر اصلی ديگر برنامه ی روشنفکری دينی اين بود که توپخانه ی خيلی سنگينی را عليه سنت تدارک ديد و آن ها را کوبيد. اما در حال حاضر در روشنفکری دينی تامل ونوعی بازنگری پيدا شده که نبايد مدرنيته را هم از نقد کنار گذاشت. ما خيلی يک طرفه با مدرنيته برخورد کرديم و کاملا دربست پذيرفتيم.
يا مثلا" بعضی ها می گويند چرا پست مدرنيسم را جدی نمی گيريد. دانشجويی از من پرسيد که چرا برای تو عقلانيت انگليسی و فلسفه ی تحليلی اينقدر مهم است و سعی می کنی بازخوانی دين را متناسب با آن ببينی. به من می گفت تو داری با عقلی سازگار می شوی که بی اعتبار است.
اخيرا" نيز روشنفکری دينی احساس می کند بيشتر آرمان مطرح کرده ولی از راههای رسيدن به آرمان حرفی نزده است. از برابری دم زده اما کمتر گفته چطور می توانيم به برابری برسيم. مکانيسم تحقق آن چيست؟از من می خواهند فقط از عدالت دفاع نکنم، بلکه مکانيسم های دفاع از عدالت را هم نشان دهم.
اما اين جا سوالی پيش می آيد و آن اين است که اساسا" روشنفکر، کارش توليد فکر است يا قرار است برای اجرای توليدات خود اقدام سياسی هم بکند؟ به عبارت ديگر آيا روشنفکری و سياستگری دو امر جداگانه نيست و اگر روشنفکر خود برای اجرای افکار خود اقدام کند وارد دعوای سياسی نخواهد شد که می تواند جلو گسترش انديشه را بگيرد؟
اين نکته الآن مشکل اصلی ماست. من در سه حوزه ی مختلف سير می کنم.
يک حوزه دانشگاه است. به غير از وضعيت آکادميک، يک جاهايی برای خودم روشنفکری قائلم و يک جاهايی هم سياست ورز می شوم می آيم توی دعوا که حالا کمک کنم اين برنده شود. راست می گوييد اين درهم تنيدگی شئون مختلف، برای کليه ی ايرانيان اين درد سر را دارند.
با وجود اين روشنفکری دينی در سالهای اخير به تفکيک هايی دست زده است مثلا" در فکر روشن کردن مرز بين روشنفکر توليد کننده و توزيع کننده بوده است. يعنی بعضی روشنفکران ما توليد می کنند و بعضی [ مثل اهل مطبوعات ]همان انديشه ها را گسترش می دهند و همه گير می کنند.
همچنين درباره مرز روشنفکری و سياست ورزی نيز بين روشنفکری دينی ما بحث جدی وجود دارد و همين باعث شده هسته ی اصلی روشنفکری دينی ما جذب احزاب نشود.
'روشنفکری دينی در انقلاب يکدست نبود'
سيروس علی نژاد: ماه عسل روشنفکران دينی و سنت گرايان از همان آغاز پيروزی انقلاب و به خصوص در اوايل سال های شصت به پايان رسيد. کدام آرمان های روشنفکری دينی در انقلاب لطمه ديده بود که صف خود را از سنت گرايان جدا کرد؟
عليرضا علوی تبار: روشنفکران دينی سه دوران در پيروزی انقلاب حضور داشتند. روشنفکران طرفدار بازرگان در قالب نهضت آزادی، روشنفکران طرفدار شريعتی در قالب آرمان مستضعفين و ارشاد يا گروههای متعددی که خودشان را ادامه راه شريعتی می دانستند، و بالاخره هواداران مجاهدين خلق. روشنفکران ديگری هم بودند که هنوز حالت بينابينی داشتند.
می خواهم بگويم روشنفکری دينی در انقلاب يک دست نبود. برخورد حکومت هم با اين ها يکسان نبود. با گروهی کاملا درگير شد و کار به درگيری مسلحانه کشيد؛ برخی گروه ها را بشدت سرکوب کرد؛ با يک عده هم مماشات می کرد مثل نهضت آزادی، ولی بعد آن ها را هم به طور کامل حذف کرد.
روشنفکرانی که بعدها هسته ی اصلی روشنفکری دينی دوران جديد را تشکيل دادند در واقع مدتی کاملا" با حکومت همراه بودند اما وقتی بقيه را سرکوب کردند اين ها احساس کردند نمی توانند با اين روند همراه باشند، پس به تدريج خودشان را کنار کشيدند.
به تدريج روشنفکری دينی ديد که اين جريان دارد گريبان اصلاح گرايان درون حوزه ای را هم می گيرد. کتابهای مطهری را هم گزينش می کنند. مثلا کتاب اقتصاد مطهری اجازه چاپ نمی يابد چون آرای آن با ديدگاه سنتی اختلاف دارد. کم کم حتی سراغ روحانيونی که متفاوت بودند هم رفتند!
از آن زمان تا شروع دوره بعدی روشنفکری، فاصله ای طولانی وجود دارد که دوره بازخوانی است. روشنفکری دينی شروع می کند شريعتی را دوباره خواندن، خودش را نقد کردن، با خود کلنجار رفتن که چرا مجاهدين خلق به اينجا رسيدند؟ چه عنصری در آنها بود که آنان را به اينجا رساند؟ چرا از دل طرفداران شريعتی گروه فرقان درآمد؟ چرا مجاهدين خلق به همکاری با عراق رسيدند؟
البته در طول جنگ آنقدر درگيری ها حاد بود که اصلا" زمينه و بستری برای اين بحث ها وجود نداشت.
بعد از جنگ است که نسل جديد روشنفکری به شدت شروع می کند به خواندن. شبانه روز می خواند. خود من از اواخر جنگ شروع کرده بودم به خواندن. داوطلبانه به جنگ رفته بودم. توی سنگر بوديم و کاری نمی کرديم. شب و روز می خواندم - بقيه هم همين طور بودند. مدام در اين فکر بودم که چرا همه چيز به اين جا ختم شد.
وقايعی که اتفاق می افتاد همه نامطلوب بود. ترور، اعدام، بمب گذاری، خيانت. مجاهدين همکاری با بعث را پيش آورده بودند. اين ها همه شوک آور بود. بعد هم غلبه ی روحانيونی که به شدت ضد روشنفکر بودند.
شوک های متعددی وارد می شد. برجسته شدن عناصر شديدا" ضد روشنفکری. عدول از آرمان هايی که روشنفکری دينی دلش به آن خوش بود، مثل برابری طلبی سال های اوليه انقلاب، عقب نشينی های پی در پی و ضربات متعدد ديگری که وارد می شد. بعد هم عدم پيروزی در جنگ و طولانی شدن آن.
يادم می آيد هر جا می رفتيم اين سوال در بين روشنفکران دينی وجود داشت که کدام عنصر فکری ادامه ی جنگ را توجيه می کند؟. بعد هم که جنگ يکباره پايان گرفت خودش يک شوک ديگر بود. فکر کرديم پس يک چيزی در فکر ما وجود دارد که مشکل دارد و زمينه ساز توتاليتاريسم است و زمينه ساز خشونت است. فقط هم مخصوص حکومت نيست. توی روشنفکران هم هست.
درگيری های سال ۶۰ فقط کار حکومت نبود، حاصل انديشه ی روشنفکران هم بود. به اين نتيجه رسيديم که در انديشه ما عنصر توتاليتر وجود دارد که بايد نقدش کنيم و از آن فاصله بگيريم.
اين دوره ، دوره ی تامل و سکوت بود. در عين حال شوک های ديگری وارد می شد. در اين ميان فروپاشی حکومت های ايدئولوژيک را هم نبايد ناديده گرفت.
به هر حال روشنفکری دينی به نوعی طعم خشونت را چشيد. خشونت عليه خودش، عليه دوستانش و هم در مرگی که دائم شاهدش بود. من فکر می کنم عنصری که بيش از هر چيز موجب بيداری روشنفکری دينی شد، عنصر خشونت فراگير دهه ی شصت بود. در جنگ، در ترورها در اعدام ها. برای اولين بار روشنفکر ما با تمام وجود خشونت را احساس کرد. همين بود که به نظرم روشنفکری دينی را بيدار کرد.
بيش از نيمی از اين خشونت ها به هر صورت به حکومت بر می گردد که متاسفانه روشنفکری دينی خودش به نوعی شريک آن بود. بنابراين جای گله نمی ماند. لابد مسائل انقلاب فرهنگی را به ياد داريد. علاوه براين تا سال ۷۸ – ۷۹ روشنفکری دينی در حکومت حضور دارد و بيشتر مطبوعات جدی و پر تيراژ در اختيار آنان است و به قول شما توزيع کننده ی افکار روشنفکری دينی است. در تاريخ روشنفکری ايران بی سابقه است که بخشی از روشنفکری اين همه امکانات در اختيار داشته باشد. برای اولين بار بود که امکانات گفتن و نوشتن همه در اختيار روشنفکری قرار داشت. اگر ديگران غير خودی بودند روشنفکری دينی که خودی بود!
نه. ببينيد در سال ۷۶ اتفاقی در ايران افتاد ؛ حاکميت دوگانه شد. سال های آخر دوره ی آقای هاشمی تلاشی صورت گرفت برای آن که حکومت کاملا" يکپارچه شود و حتی هاشمی هم حذف شود، ولی يک خطای محاسبه روی داد که حاکميت را دوگانه کرد.
روشنفکری دينی که پتانيسلی را جمع کرده بود با يک خطای محاسبه جريان مقابل که فکر می کرد اين ها فقط می آيند تنور را داغ می کنند و اتفاقی نخواهد افتاد، ناگهان وارد حکومت شد. روشنفکران دينی تا سال ۷۶ عمدتاً يا کار آکادميک می کردند يا کار پژوهشی، و هيچ کدام در حکومت نبودند. مسئوليت نداشتند. بخصوص بعد از استعفای آقای خاتمی از وزارت ارشاد ديگر همان خرده عناصری هم که بودند، کنار رفتند.
در سال ۷۶ روشنفکری دينی در واقع شريک حکومت نمی شود، وارد حکومت می شود. سهيم می شود. اول قوه مجريه را می گيرد، بعد قوه مقننه را هم می گيرد. به اين ترتيب اين يک حکومت تازه است. در واقع حکومتی که از سال ۷۶ بر سر کار می آيد ادامه ی حکومت قبل نيست. يک حکومت تازه و دو گانه است. يک طرفش کاملا" دست آن جناح است و يک طرفش کاملا" افتاده دست اين جناح.
اگر بخواهيد ارتباط روشنفکری دينی را با حکومت دوره بندی کنيد اينطور است که تا سال ۶۰ روشنفکری دينی به صورت دولت موقت يا به اشکال ديگر، مثلا" در ستاد انقلاب فرهنگی جايگاه جدی در حکومت دارد.
از اين سال به حاشيه رانده می شود. در حاشيه ماندن تا سال پايان جنگ هم ادامه می يابد که هم حالت درونی دارد هم حالت بيرونی. يعنی نه حکومت اين ها را می خواهد، نه اين ها آماده ی ورود به حکومت هستند.
در پايان جنگ روشنفکری دينی هم از پوسته ی خود بيرون می آيد و هم از انزوای داخلی و به ايده های روشنی می رسد اما حکومت ديگر او را نمی خواهد.
از پايان جنگ تا سال ۷۶ جايی در حکومت ندارد. سال ۷۶ در واقع بازوهای اجرايی روشنفکری دينی داخل حکومت می شوند. اين يک اتفاق تازه است يعنی با وضع قبل کاملا" متفاوت است.
در واقع اصلاح طلب ها که ايده های خود را از روشنفکران دينی گرفته اند وارد قدرت می شوند اما کماکان روشنفکری دينی بيرون از حکومت می ماند. هيچ کدام از روشنفکران دينی به حکومت دعوت نمی شوند. حتی بعد از سال ۷۶ .
به غير از خود آقای خاتمی
به غير از شخص آقای خاتمی. اما تيم آقای خاتمی هم روشنفکران دينی نبودند. تيم او را تکنوکرات ها و بوروکرات ها تشکيل می دادند. خاتمی اصلا" سراغ روشنفکران دينی نيامد. بالاترين حکمی که آقای خاتمی به يک روشنفکر داد به آقای حجاريان بود که او هم مشاور شد. حتی حاضر نشد به او يک مسئوليت کوچک بدهد.
آقای خاتمی به شدت از روشنفکری دينی پرهيز می کرد. سهل است حتی ارتباط خود را هم با روشنفکری دينی قطع کرده بود.آقای خاتمی تا روز آخری که رفت حاضر نشد يک جلسه با روشنفکران دينی بنشيند. ظاهراً نگران بود که حساس بشوند. نمی دانم چقدر توجيه بود و چه اندازه واقعا" جای نگرانی داشت. شايد هم کاراکتر خود آقای خاتمی اين طور بود.
البته در جبهه اصلاحات هم يک اتفاقی افتاد. از دوره ی دوم رياست جمهوری آقای خاتمی روشنفکران اصلاح طلب به حاشيه رفتند و تکنوکرات ها و بوروکرات ها امور را به دست گرفتند.
الآن در احزاب اصلی اصلاح طلب که نگاه کنيد هيچ چهره ی روشنفکری نيست. يعنی آن فکر که روشنفکران به دليل انتزاعی انديشيدن، به دليل بی توجهی شان به واقعيت ها و امکانات خطر ايجاد می کنند در اصلاح طلبان هم پديد آمد. از يک مقطعی از حرف های ما می ترسيدند.
اين حرف های شما سوال های ديگری پيش می آورد. گوهر روشنفکری دينی تفسير عقلانی از دين است اما کوشش هايش در اين راه تا اين جا که هستيم دو بار پياپی يکی در سال ۵۷ و ديگر در سال ۷۶ به نفع سنت گرايان تمام شده، آيا اين تجربه ها کافی نيست که نتيجه بگيريم تفسير عقلانی از دين ميسر نيست؟
علت شکست نوع نگاه روشنفکری دينی به دين نبود، در هر دو مقطع ضعف های ديگری سبب شکستشان شد. يکی از مشکلات شديد روشنفکران ايرانی فقدان نهادهای مستقلی است که بتواند آنها را حفظ کند. مثلا" ما هيچ انجمنی، (NGO)، چيزی نداريم که به کمک آنها بتوانيم روی پای خودمان بايستيم.
مگر سنت گرايان در سال ۵۷ داشتند؟
بله داشتند. آن ها يک سابقه تاريخی بازاری دارند. همين نهاد روحانيت می توانست خودش را از طريق وجوه شرعی که از مردم می گرفت، تغذيه ی مالی کند. روشنفکران ما اصلا" چنين تجربه هايی ندارند. يعنی تجربه ی ادامه دادن به زندگی، مستقل از حکومت. اين که خارج از امکانات دولتی بتواند برای خودش چيزی فراهم بکند.
ما در هر دو بار با شرکايی وارد سياست شديم. آن دفعه با بخشی از جناح سنتی و روحانيت، و اين بار با بخشی از جناح چپ سنتی ايران، روحانيون مبارز و ديگران. در واقع ايده پردازی را روشنفکران دينی می کردند اما مديريت دست آنها بود. در هر دو بار عناصری که در اجرا بودند اندک اندک اين ايده پردازان را مانع تصميم گيری خود يافتند و راحت کنارشان گذاشتند.
مجلس ششم حتی يک بار هم از ما نظر نخواست. در حالی که اسمش اين بود که روشنفکران دينی آن جا هستند. مرکز پژوهش های مجلس حتی حاضر نشد با يکی از روشنفکران دينی قراردادی ببندد يا پروژه ای به آنها بدهد. لابد فکر می کردند اينها بچه های خوبی اند اما خيلی خيال پردازند، همش هم نق می زنند.
بالاخره خصلت روشنفکری هم اين است که شما هميشه منتقد هستيد و اين مديران اجرايی را خوش نمی آيد، عصبانی شان می کند. البته آثار اين طرز عمل در شکست بعدی ظاهر شد. يعنی يکی از عللی که زمينه اتفاقات اخير را ساخت اين بود که جبهه ی دوم خرداد و اصلاح طلبان کم کم از يک هسته ی انديشه پرداز که آزاد از الزامات حکومتی باشد، بی بهره شده بود.
به هر حال می خواهم بگويم علت شکست روشنفکری دينی را که شما به آن اشاره می کنيد بايد در جاهای ديگر جست. در نوع سازماندهی و اختلافات درونی روشنفکران. روشنفکری ما به شدت خودستيز است. نه فقط روشنفکران دينی همه روشنفکران ما خود ستيزند. هرجا که بيکار می شوند اول سر همديگر را می تراشند.
من علت شکست را در نوع سازماندهی، خودستيزی روشنفکران و متحدانی می بينم که هر دو بار انتخاب کرده بوديم، و البته عناصر نامساعد خارجی.
من شخصا" نمی توانم تاثير نامطلوبی را که تهديدهای آمريکا روی فضای ايران گذاشت ناديده بگيرم. در سال های دورتر هم ترورها همين تاثير را گذاشته بود. ترورهايی که سازمان مجاهدين شروع کرد بيشتر دامن روشنفکران نهضت آزادی را گرفت که اصلا" اهل دعوا نبودند. بازرگان بايد جواب ترورهايی را می داد که رجوی دستورش را داده بود. بنابراين آن تفسير عقلانی زير سوال نرفت. کماکان مشروع و قدرتمند باقی ماند.
فاصله گرفتن از حکومت دينی
سيروس علی نژاد: در جوامع مدرن دين شايد پر رنگ تر از جوامع ديگر حضور داشته باشد اما دين در آنجا امری شخصی و خصوصی است در حالی که در جوامع سنتی گاه دين به امری عمومی و اجتماعی بدل می شود چنانکه در جامعه ما بدل شده است. می خواهم بپرسم آيا امروز در ديدگاه روشنفکری دينی، دين قرار است امری خصوصی باشد يا عمومی؟
عليرضا علوی تبار: اين در واقع همان بحث سکولاريسم است. پاسخ دقيق به اين سوال احتياج به تفصيلی دارد. ما آمديم بحث را گسترده کرديم. گفتيم ما چند مساله داريم. يکی رابطه دين و حکومت ( state )، ديگر رابطه دين و دولت به معنای government، و سرانجام رابطه دين با زندگی خصوصی و عمومی. اين ها را بايد از هم تفکيک کرد.
روشنفکری دينی به اين جا رسيده است که در حکومت نبايد امتياز ويژه ای به دينداران يا به مفسران دين داد. بعلاوه دينداران حق ندارند قوانين را بطور ابدی از دين استخراج کنند. اگر اکثريت جامعه خواهان چنين قانونی نباشد، ما حق نداريم آن را به جامعه تحميل کنيم. بنابراين روشنفکر دينی از حکومت دينی به معنای مرسوم آن فاصله گرفته است. خواهان دينی کردن حکومت به اين معنا نيست.
چرا روی امتيازات ويژه ی دينداران و قوانين ابدی استخراج شده از دين دست گذاشتيد؟
برای اينکه جمهوری اسلامی به عنوان حکومت دينی دو مشخصه دارد. اولا" دينداران و مفسران دين يعنی روحانيان نسبت به مردم امتيازاتی دارند ثانيا" قانونی اگر متکی به يک قاعده شريعت باشد تا ابد مشروعيت دارد و بايد اجرا بشود حتی اگر کسی آن را نخواهد.
روشنفکران دينی ديگر طرفدار حکومت دينی به اين معنا نيستند. به برابری سياسی در بين همه ی شهروندان معتقدند. معتقديم اين ملت است، امت نيست. مردم به دليل يکسانی عقيده به آن نپيوسته اند. يک ملتی مالکيت مشاع و برابر نسبت به يک سرزمين دارد بنابراين در اداره اش هم حق برابر دارد.
پس ما به حکومت دينی به اين مفهوم اعتقادی نداريم اما آيا اين به معنای آن است که خط مشی گذاری عمومی نبايد توجهی به دين و احکام دينی داشته باشد؟ نه.
دينداران می توانند به نحو دمکراتيک سعی کنند خط مشی های عمومی را از اهداف، دغدغه ها و ارزش های دينی متاثر کنند يعنی يک حزب دينی می تواند به نحو دمکراتيک برای کسب قدرت در پارلمان فعاليت کند. يعنی ما از تاثيرگذاری دمکراتيک دين در خط مشی گذاری عمومی دفاع می کنيم.
البته به زور نبايد دين را خصوصی و از عرصه سياست بيرون کرد. ما در ايران سکولارهايی داريم که خواهان راندن دين از حکومت به زور هستند. يعنی فکر می کنند که اگر دينداران در يک حزب سياسی جمع شدند و در يک انتخابات دمکراتيک پيروز شدند باز هم نبايد اجازه داد که حکومت را به دست گيرند.
به نظر می رسد جامعه فکری ايران بشدت شقه شقه است. تقسيم بندی هايی مانند زنان – مردان، سنت – مدرنيته، سنت گرايان – روشنفکران، روشنفکران لائيک – روشنفکران دينی، ملی ها – ملی مذهبی ها و بسيار چيزهای ديگر نشان از اين گسیختگی دارد. چنين پديده هايی آينده ی ما را به خطر نخواهد انداخت و هر چه بيشتر ما را از جاده ی اصلی ( پيشرفت، توسعه ) دور نخواهد کرد؟
از يک سو ما به کثرتی دچار شده ايم که اين وضع علاج ناپذير است، اما از طرف ديگر من مدتی است فکر می کنم که ما بايد اصول مشترکی داشته باشيم تا در هنگام خطر به کمک ما بيايد. در سياست عليرغم اختلافات عميق ما بايد در جاهايی متحد باشيم.
مثلا" ما بايد بر سر اين توافق داشته باشيم که ايران نبايد تجزيه بشود، بايد يکپارچه بماند؛ ايران مال همه ی ماست، ايران بايد به نحو دمکراتيک اداره شود؛ يا مثلا نه فرهنگ قبل از اسلام ما به همه ی نيازها جواب می دهد، نه فرهنگ دوره اسلامی، و نه فرهنگی که از غرب گرفتيم. پس بايد ترکيب معقولی از همه ی اين ها داشته باشيم، نيازهايمان را برآورده کنيم و رو به آينده هم داشته باشيم.
به هر حال بدون اين که بخواهيم به زور يک نوع وحدت شکلی و صوری ايجاد کنيم، فکر می کنم همه ی ما بايد روی يک چسب ها و مفصل هايی کار کنيم.
به هر صورت در بين ما هم يک مفاصلی بايد وجود داشته باشد. يک جاهايی را بايد برای آشتی و برای کنار هم بودن گذاشت. مدتی است به شدت فکر می کنم که در سياست و انديشه بايد اين نوع مفصل های ارتباطی را به وجود آورد يا اگر وجود دارد (مانند همين مساجد که کارگر و کارفرما و دوست و دشمن همه با همديگر در آنها می نشينند ) تقويت کرد. ما امکانات فرهنگی، اجتماعی، سياسی زیادی داريم که می تواند ما را به هم وصل کند.
حرف شما درست است. من هم احساس خطر می کنم. احساس می کنم جامعه ای که تا اين حد گسسته است و هرکس ديگری را مقصر بدبختی های خود می داند، وقتی قدرت مرکزی برداشته شود اولين کاری که ممکن است بکنند انتقام است.
من گاهی به دانشجويان می گويم دفاع نکنيد از راهی که ما را به سمت فروپاشی می برد. اگر ما نتوانيم آشتی ملی و همدردی ملی پديد آوريم، مشکل خواهیم داشت.
ما بايد به وضعی برسيم که همديگر را ببخشيم. من هميشه نگران کينه ی انباشته شده ای هستم که در مردم وجود دارد. به همين دليل هم از روش های شورشی استقبال نمی کنم. به همين دليل است که من ديگر انقلابی نيستم. يک تحول طولانی مدت تدريجی و کم هزينه را ترجيح می دهم.
منبع: بی بی سی فارسی
آدرس: http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/11/051101_pm-cy-alavitabar-1.shtml
مقدمهسخن از ارتباطات اجتماعي معلمين گفتن مشكلي دو جانبه است . از يك طرف معلم را در كلاس درس مي بيني با همة ارتباطات مثبت اجتماعي او با دانش آموزان و خانواده هاي آنان و از طرف ديگر او را در اجتماع مي بيني كه دائم دل نگران مسائل زندگي خود است . مي خواهد به ارتباطات خود ادامه دهد . مي خواهد كمي بيشتر به زندگي و اجتماع اطراف خود با ديد خوب نگاه كند ، ولي اجتماع با همة بي رحمي خود ، او را گرفتار مسائل مختلف خود نموده است .
تا همين اندازه كه فكر توجه به اين موضوع مهم در سازمان آموزش و پرورش استان اصفهان به وجود آمده است خود جاي تشكر دارد . باشد كه تلاشهاي مسئولين بتواند با بازگرداندن منزلت اجتماعي معلمين ، ارتباطات اجتماعي آنان را بيشتر و بهتر تقويت نمايد. انشاالله آنچه كه ارائه مي شود ، مورد رضايت خداوند متعال و استفادة دست اندركاران مسائل آموزشي و پرورشي قرارگيرد.
چرا ارتباط؟از ديدگاه اسلام انسان موجودي اجتماعي است زيرا تكامل و سعادت مادي و معنوي فرد در گرو تعامل و همزيستي با ديگران است . يعني نيازهاي مشترك اجتماعي و روابط ويژة زندگي انسان ، انسانها را آنچنان به يكديگر پيوند مي زند كه جز در ساية زندگي اجتماعي رشد همه جانبه براي فرد حاصل نمي گردد. جامعه شناسان نيز ضمن تاييد اين ديدگاه ، يعني توجه به بعد اجتماعي حيات انسان معتقدند كه انسانهاي اوليه نيز به دليل ايجاد سهولت در امور زندگي به همزيستي و مشاركت و زندگي جمعي روي آورده اند و با يكديگر به تشريك مساعي پرداخته اند . “ (دفتر توسعه ، 1379 )
”همة انسانها نيازمند رابطه و برقراري ارتباط با ديگران هستند ، چرا كه انسان اصالتا موجودي است اجتماعي و حيات و زندگي پويا و مولد آدمي در گرو روابط بين فردي و ارتباطات موثر و مفيد و متقابل با ديگران است . به سخن ديگر بدون ارتباطات موثر اجتماعي و تعامل بين فردي، انسان نمي تواند به رشد مطلوب و شكوفايي شخصيت خود برسد . بخش قابل توجهي از تبلور استعدادها و شكفته شدن توانمنديها ، و معنا يافتن قابليتها و مسئوليت پذيريها و تحول شخصيت متعادل و متعالي انسان در نتيجة حيات اجتماعي ، به برداشت هاي مشاهده اي ، پيوندهاي خانوادگي ، اكتسابهاي آموزشگاهي و تجارب زندگي جمعي فراهم مي گردد به طوري كه هر گونه محروميت از روابط مطلوب و منطقي با ديگران و دور ماندن از زندگي پوياي اجتماعي زمينة اضطراب و افسردگي و عقب ماندگي فرهنگي را هموار مي نمايد “ ( افروز ، 1379)
مسالة اصلي ما ارتباط است . انسان بين هم نوعانش در سرزمين انسانها زندگي مي كند .” پاية اصلي رشد ، محرك غناي زندگي روحي و احساس خوشحالي و ارزش گذاشتن براي موجودات انساني ديگر ، همه از اولين تماس كودك با بزرگسالان و همسالان شكل مي گيرد . ارتباط با اطرافيان رشد رواني و عاطفي فرد را تعيين كرده و آن را شكل مي دهد . “ (ليزينا ، 1375)عملكرد اصلي اين حقيقت را به اثبات مي رساند كه انسان در اثر ارتباط با ديگران است كه يك فرد و شخص مي شود. در زمينه اي آزادانه و شاد و در اثر تعامل و ارتباط با ديگران است كه خلاقيت ها شكوفا مي شود و از اين طريق راه براي ترقي بعدي رشد هوشي نوع بشر هموار مي گردد.
”آيا هيچ به اين نكته فكر كرده ايد كه چرا با ديگران ارتباط برقرار مي كنيم ؟ گرايش انسان به تعامل برقرار كردن با ديگران دلايل زيادي دارد و ارتباط برقرار كردن با ديگران بسياري از نيازهاي او را بر طرف مي كند . روان شناسي به نام آبراهام مزلو اشاره اي داشته است به سلسله مراتب نيازها ؛ مزلو معتقد است قبل از نيازهاي انتزاعي تر ابتدا بايد نيازهاي اساسي انسان ارضا شود 000 ارتباطات يكي از ابزارهاي اصلي و اوليه رفع نيازهاي انسان است . “ (تي.وود،1379)
نيازهاي جسميانسانها اساسا نيازمند زنده ماندن هستند و ارتباط برقرار كردن به رفع اين نياز آنها كمك مي كند .000 انسان درطول رشدخود پيوسته براي بقا و رشد خويش محتاج ارتباط است 000 ما از طريق ارتباطات ، نيازهاي اساسي خود را بر طرف مي كنيم ؛ يعني رفع تشنگي و گرسنگي و000 كه جزء نيازهاي اساسي انسان هستند . گاهي رفع نيازها آسان است و گاهي دشوار . “ (همان منبع)
انسان براي آنكه سلامتي خود را از دست ندهد يا آنرا باز يابد مشكلات خود را با پزشك در ميان مي گذارد . براي آنكه در كارش موفق شود بايد كارآيي زيادي در ارتباط با ديگران داشته باشد . خلاصه اينكه، همة ما گاهي لازم است به ديگران اتكا كنيم ، براي اطلاع از برنامه اي جديد يا راه حل براي مشكل پيش آمده ، لازم است براي اخذ كمك با ديگران ارتباط برقرار كنيم . ”گاهي براي اجابت درخواستهايمان بايد يكديگررا قانع كنيم . اين مهم نياز به مهارت در ارتباطات دارد “ (همان منبع)
”زندگي در يك دنياي متنوع وقتي بيشتر جلوه مي كند كه نيازهاي اساسي آن برآورده شده باشند . تا وقتي انسان محتاج غذا و سرپناه و احساس تعلق خاطر باشد ، تنوع، اهميت چنداني براي او ندارد . اما به مجرد آنكه نيازهاي اساسي تر او بر آورده مي شود به تنوع دنيا توجه مي كند .000 يكي از حياتي ترين كاركرهاي ارتباطات در قرن بيست و يكم اين است كه به انسان كمك مي كند دنياي متنوع را بشناسد و در آن شركت نمايد “ (همان منبع)
نياز به امنيت و آرامش ”ارتباطات ، نياز انسان به امنيت و آرامش را نيز بر طرف مي كنند 000مهارتهاي ارتباطي ما را از كالاها و توليدات مخرب و مرگبار مصون مي دارند . وقتي غذايي براي سلامت انسان خطرناك تشخيص داده مي شود رسانه ها مردم را از خطرناك بودن آن غذا مطلع مي سازند .000 ارتباطات حتي انسان را از گزند سموم محيطي نجات مي دهد . انسان هايي كه متوجه وجود زباله هاي سمي مي شوند براي جلب توجه مقامات رسمي و رسانه ها به سمومي كه بقا و امنيت آنان را به خطر انداخته اند با اين مقامات و رسانه ها ارتباط بر قرار مي كنند . “ (همان منبع)
نياز به تعلق خاطر داشتن براي همة ما اين موضوع پيش آمده است كه شخص مورد علاقة ما مدتي از ما دور شده باشد . و يا در ابعاد بدتر آن ، يكي از نزديكان ما فوت كرده باشد . در اين مواقع است كه احساس تنهايي بيشتري به ما دست مي داده است . يا به طور كلي از زندگي احساس رضايت كمتري داشته ايم .”تمام انسانها به دنبال يافتن كساني هستند كه با آنها احساس خوشبختي كنند و از زندگي با آنها لذت ببرند و دركنار آنها تجارب بيشتري كسب كنند . ما نياز به معاشرت با ديگران و پذيرش و تاييد آنان داريم ، ضمن اينكه دوست داريم ديگران را بپذيريم و آنها را تاييد كنيم . نقطه مقابل اين نياز ، احساس تنهايي است كه احساس دردناكي هم هست . تعامل با ديگران باعث مي شود احساس كنيم از لحاظ اجتماعي سالم و بخشي از گروههاي مختلف مي باشيم . به كمك ارتباط ، به وقت خويش نيز به شكل مؤثري ساخت مي دهيم . صحبت كردن با ديگران ، تماشاي فيلم با آنها و همكاري بر روي طرحها ، برخي از روشهاي ارضاي نياز به امنيت و آرامش از طريق تعامل هستند . 000رابطة روابط خوب و احساس خوشي و آرامش در تحقيقات زيادي به اثبات رسيده است . كساني كه پيوندها و روابط اجتماعي قوي ندارند 300 تا 200 درصد بيشتر احتمال دارد دچار مرگ زود هنگام شوند . در يكي از گزارشهاي تحقيقاتي نتيجه گرفته شد بيماري قلبي در بين كساني كه روابط ميان فردي قوي ندارند بيشتر شايع است تا كساني كه روا